تبليغاتX
بهـــار من
بهـــار من

عيد غدير خم مبارک باد

 


اميدوارم اين عيد بر همه ی شما مبارک باشه و تعطيلات خوبی رو پشت سر بگذرونيد

يه بخش جديد به وبلاگ اضافه كردم به نام

:: تالار گفتمان موسيقی عربی به زبان فارسی ::

توی اين سايت می تونيد آخرين اخبار ، تصاوير ، آهنگ ها و كليپ های تصويری

خواننده های عربی مورد علاقه تون رو پيدا كنيد

اميدوارم خوشتون بياد ، برای ورود اينجا رو كليك كنيد

تا حالا شده اونقدر خسته باشين كه دوست داشته باشين به خودتون مرخصی بدين ؟

گاهی وقتا آدم ساکت باشه و حرفی نزنه خیلی بهتره

من ميخوام برم مرخصی ، مدتش معلوم نيست ، شايد تا پايان امتحانات ... 

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

كه به تشويش سپردی شب عاشق را

حيف است امروز كه بی عشق به شب آمد .

ای عشق

كاش خورشيد تو ، آغاز كند فردا را ...


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:0 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

صدمین پست - عید قربان


این پست صدمین پست وبلاگ ما هست

صدمین پست به اندازه ی تموم مطالب گذشته ، حرف داره ...



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:25 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

دوستت دارم قد تموم آدما


عزیز دلم

وقتی حتی از راه دور تو رو کنارم احساس نکنم ، چقدر دلگیرم ، چقدر غمگینم و چقدر تنها ...




دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم


قد تموم آدمـــا ، قد تموم عاشقـــا


دل بردی ُ پنهون شدی ، دل بردی ُ پنهون شدی


از من چـــرا ، ای بی وفـــا ؟


از من چـــرا ؟ از من چــــرا ؟


عاشق شدم ، عاشق شدم ، عاشق شدم ، عاشق شدم


از چشم من پنهون نشو ، از چشم من پنهون نشو


تنها شدم ، تنها شدم ، تنهــــا نرو ، تنهــــا رو


پر می کشی تا آسمون ، من خستۀ بی بال و پر 


من مثل ابر رهگذر ، می بارم از شب تا سحر


دریا نمی گیره نشون از قطره های در به در



نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:45 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

می نویسم ...



 

می نویسم


می نویسم از تو ، تا تن کاغذ من جان دارد


با تو از حادثه ها خواهم گفت


گریه !!!


این گریه اگر بگذارد


با تو از روز ازل خواهم گفت ، فتح معراج غزل کافی نیست


با تو از اوج غزل خواهم گفت


می نویسم همه ی هق هق ِ تنهائی را


تا تو از هیــــچ ، به آرامش ِ دریا برسی


تا تو در همهمه ، همراه ِ سکوتم باشی


به حریم ِ خلوت ِ عشق ، تو تنها برسی


می نویسم همه ی بادها ، نبودن ها را


تا تو از خواب ، مرا به با تو بودن ببری


تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی


تا مرا باز ، به دیدار خود ِ من ببری


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:8 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

معبود




اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم


جان را به قربانت


ولی بی لطف و احسانت


چگونه شوم ناخوانده مهمانت ؟


چگونه ؟


تو معبود منــــی بگذار داد از دل بگیرم


پناهم ده


که بر سقف حرم منزل بگیرم


تو دریائی و من تنها غریق مانده در باران


تو فانوس رهم شو


تا ره ساحل بگیرم


تو می گفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب


صدایت میزنم امّا رســــی آیا به دادم ؟


کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم


به کوی عاشقی ، شعر خوش ماندن بخوانم


بی لطف و احسانت


چگونه شوم ناخوانده مهمانت ؟


چگونه ... ؟


نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 14:42 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

گنج گرانبها


در افسانه های کهن هندوستان حکایتی دلنشین وجود دارد که به نحو زیبایی


قدرت درون انسان را بازگو می کند.


این افسانه زیبا و دلپذیر حاوی پیامی به یاد ماندنی است :

می گویند که در روزگاران دور ، آدمیان همه خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند


ولی از امکانات و توانائی های خود ، خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که


برهما ، خدای خدایان ، تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد


و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.


بدین منظور ، او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاهی مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد.

زمانی که برهما با دیگر خدایان در این مورد مشورت نمود ، آنها چنین پیشنهاد کردند :


بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم. برهما گفت:


آنجا جای مناسبی نیست زیرا که آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید


و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد.


سپس خدایان گفتند : بهتر است نیروی یزدانی آدمیان را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم


تا از دسترس آنها دور باشد.


این بار برهما گفت : آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسانها


به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهند کرد و گمشده خود را خواهند یافت


و آن را به روی آب خواهد آورد.


آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند :


ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم.


به نظر می رسد که در آب و خاک ، جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد !


در این هنگام برهما گفت : کاری که با نیروی یزدانی آدمی می کنیم این است که


ما آن را در اعماق وجود خود او پنهان می کنیم !


آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست


و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن بر نخواهد آمد !!!


در ادامه این افسانه هندی چنین آمده است :


از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده است ، همه چیز را جستجو کرده است


بلندی ها را در نوردیده است ، به اعماق دریاها فرو رفته است


تا دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است


تا چیزی را به دست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است !!!

آری ، راز قدرت در وجود خود ما است و آدمی خدای گونه است.


آنها که اکسیر وجود خویش را کشف کردند به نیروی عظیم و بی کران دست یافتند


و شماری دیگر که هنوز جایگاه این گنج گرانبها را نمی دانند


همچنان در جستجوی یافتن آن حیران و سرگردانند.



نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 14:9 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

از تو لبریزم


با تشکر از عزیزی که متن های زیبائی رو به من هدیه کرد

 

بخاطر تموم همراهی های به یاد ماندنی ایشون که فراموش نشدنیه

 

ازش بی نهایت سپاسگذارم

 

زیباترین لحظه ها و شادترین دقایق ارزونی زندگیت باد




حال پرواز تو را نم نم باران فهمید

 

پنجره ، دست تماشای تو را سخت فشرد

 

هیچکس با من از آن عهد نگفت و من اینجا تنها

 

باز از پنجره خواهم پرسید

 

چه کسی باور خواهد کرد

 

که چه احساس غریبی است میان من و تو ؟

 

کاش میدانستی که چه لطفی دارد

 

حس نمـــناکترین لحظه ی بارانی تو .


شانه ام تشنه ترین خواهش یک دشت کویری باشد

 

تو بباری آرام و همچنان مستی ، سیراب شدن روح مرا در بر گیرد

 

که به پایان برسد بودن من .


از تو لبریز شوم و به تو تبدیل شوم


گم کنم در تن خود بودن را و دگر هیچ که هیچ ...


تنها تو بمانی ، تنها تو ...




نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:49 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

پشت این پنجره ها ...




وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها

وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره

وقتی توی آینه خودمو گم میکنم

میدونم ، میدونم

میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه

پشت این پنجره هـــا

داره بارون می باره

باورن می باره ...


 
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:19 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -
درباره مـــا

سلام
اينجا اومدم تا از كسي بنويسم كه خيلي
دوسش دارم
كسي كه بهار عشقو تو دلم كاشت ، بهار من بود
اميدوارم خزوني نبينه
اميدوارم روزي بتونم اين وبلاگو بهش هديه بدم
آخه هنوز خبر نداره اين وبلاگو براي اون درست كردم
به اميد روزائي كه سهممون شادي و مهر باشه
راستي ، شادمهر رو خيلي دوس دارم ....
........
این نوشته ها مال زمانی بود که
خبر نداشت اینجا رو براش ساختم
توی جشن تولدش اینجا رو بهش هدیه دادم

نویسندگان
افشین
پروانه
یاران
شادمهر تك ستاره جهان
عاشقان موزیک
جزيره عشق من (مصي)
آغاز زمان ( بهارك )
شادمهر دوست داشتني
قصــر آرامش
دریـــا در من (سمانه)
محبت ( شیما )
شهر غم
قرآن آموزی رسول رحمت
:: پــــروانه ::
.:مرگ گلبرگهای مریم:.
شهر شعرا ( مانا )
دنیای فراموش شدگان
يكي يه دونه ( بهار )
دلم گرفته خدايا به وقت غروب
عاشق باش
عاشقانه ( پریا خانوم )
دخترک تنها ( مانا )
دورم از تو اما ... ( عاطفه )
مگر گناه من چه بود؟ ( طيبه )
فدای چشمات
پــــروانه
پروانه وار ( پروانه )
بهار من ( بهار )
محسن طباطبائی
گروه طراحان تمپفا
نوشته های محمد جواد عبدی
قالب وبلاگ
امکانات


shadmehr-a

افشین

shadmehr-a

http://shadmehr-a.blogfa.com

بهـــار من

بهـــار من

بهـــار من

سلام
اينجا اومدم تا از كسي بنويسم كه خيلي
دوسش دارم
كسي كه بهار عشقو تو دلم كاشت ، بهار من بود
اميدوارم خزوني نبينه
اميدوارم روزي بتونم اين وبلاگو بهش هديه بدم
آخه هنوز خبر نداره اين وبلاگو براي اون درست كردم
به اميد روزائي كه سهممون شادي و مهر باشه
راستي ، شادمهر رو خيلي دوس دارم ....
........
این نوشته ها مال زمانی بود که
خبر نداشت اینجا رو براش ساختم
توی جشن تولدش اینجا رو بهش هدیه دادم
تو نوری که بر سایه تــــابیده ای

بهـــار من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com