تبليغاتX
بهـــار من
بهـــار من

نامه ی آخر

 

 نامه ی آخر

خواستی اینجا چیزی بنویسم واسه تنهائیت تا بتونی بخونی

آخه پروانه جانم ، چی میتونم بنویسم جز غم و درد ...

 گفتی از آرزوهامون ، از دلتنگی هامون و از ظلم زمونه بنویسم

پروانه جانم ، نوشتن تو این شرایط خیلی سخته ، اما گفتی این بزرگترین محبت به تو هست

پس با تموم سختی ها می نویسم

از آرزوهامون و دلتنگی هامون که اصلاً این وبلاگ را هر موقع نوشتم از همین ها نوشتم

قسمت موضوعات رو نگاه کن ، نوشتم :

آرزوها ، بیتابی ، خاطره ها ، از دلم برای تو

این ها رو همش برای تو نوشتم روی هر کدوم کلیک کنی ، صفحه ای برات باز میشه

که دیگه خوندش رو بهت توصیه نمیکنم چون دلمون آتیش میگیره

اما از ظلم زمونه میگم از اینکه ما رو از هم جدا کرد ، از اینکه باید تسلیم

خواست اطرافیان بشیم ، از حرفای مردم بگم که با حرف مردم زندگی آدما داغون میشه

و خیلی راحت به آدم تهمت میزنن ، ظلم از این بیشتر که آدم باید دل به کسی

بسپاره که باید به زور دوستش داشته باشه ؟

ظلم از این بیشتر که یک عمر باید با کسی زندگی کنی که فقط باید به بودنش عادت کرد

و دوستش داشت . زندگی دنیا خیلی عذاب آور میشه حتی خوشی ها هم رنگ و بوی

عذاب میگیره . آرزوم اینه که زودتر خدا منو از این زندگی نجات بده و به

خودش برسونه حتی توی جهنم . من اگه بخوام از ناراحتی های خودم بگذرم

باید بگم که پروانه جانم حالت رو درک میکنم ، یادمه یه بار که بهت گفتم

من جز یه دل عاشق هیچ چیز دیگه ای واسه خوشبخت کردنت ندارم و تو باید

کسی رو داشته باشی که حداقل بتونی کنارش باشی ، اما تو از دستم عصبانی شدی

گفتی دیگه نمیخوای این حرف ازدواج رو بشنوی ، من دیگه چیزی بهت نگفتم

فقط با تموم وجودم با تو ، همراه تو بودم ، این ها رو میگم تا بدونی

حالت رو خوب درک میکنم و میدونم زندگی با کسی که احساسی بهش نداری

چقدر تلخ و سخته ، معلوم نیست چه مدت طول میکشه تا باهاش کنار بیائیم

خیلی سخته ، خیلی سخته .....

اما از خودم بگم :

حالا دیگه تو غربتم پروانه سر نمیزنه ، تو لحظه های بی کسیم پروانه پر نمیزنه

با کوله بار خستگی تو جاده های خاطره ، مسافر خسته من یه عمره که مسافره

از این به بعد یه دیوونه ام ، میرم پیش کدخدا و همه آدما از عشق پروانه میگم

تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من

بی حضور عاشق تو چه عجیبه گریه کردن

تو که نیستی تا ببینی دل آسمون شکسته

جاده تا صبح قیامت منو این پاهای خسته

با عبور هر پروانه روح سبز تو رو دیدم

زیر قطره های بارون صدای پاتو شنیدم

 کاش حتی میتونستم بهت بگم نــــــــــــــــــــــــرو :

نرووووو

نرو ، تو هم می پوسی ، می میری ، بی من نرو

تو هم طاعون غم می گیری ، ای من نرو

تو که میدونی من بی تو ، تو بی من ، یعنی حســــــــــرت

تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت

تو که میدونی کم میشم ، تو که میدونی هم آغوش غم میشی

نرو ، آه نـــرو

بری جواب روزهاتو چی میدی ؟ حرفای ما رو تو گوش کی میگی ؟

نرو که رفتنت صلاح ما نیست ، ببین جدائی تو نگاه ما نیست

نرو نذار بگن عشق یعنی حسرت

بخدا می سپارمت ، ایشاالله همیشه سالم باشی ، میگن وقتی عاشق به معشوقش نمیرسه

تنها یه چیز از خدا میخواد و اون سلامتی عشقشه

من از خدا برات سلامتی تو رو خواهانم

برات آرزوی یه معجـــزه میکنم ، یه معجزه ی بــــزرگ که فکرشم نمیکنی

خدانگهدارت باشه عزیز دلم ، دوستت دارم تا همیشه

تو رو تو آغوش میگیرم و غرق بوست میکنم ، پیشونیت رو میبوسم

خدانگهدارت ، خدانگهدار ، خدانگهدار ...

 

پنجشنبه ، بیست و شش دی ماه ۱۳۸۷

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:30 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

عيد غدير خم مبارک باد

 


اميدوارم اين عيد بر همه ی شما مبارک باشه و تعطيلات خوبی رو پشت سر بگذرونيد

يه بخش جديد به وبلاگ اضافه كردم به نام

:: تالار گفتمان موسيقی عربی به زبان فارسی ::

توی اين سايت می تونيد آخرين اخبار ، تصاوير ، آهنگ ها و كليپ های تصويری

خواننده های عربی مورد علاقه تون رو پيدا كنيد

اميدوارم خوشتون بياد ، برای ورود اينجا رو كليك كنيد

تا حالا شده اونقدر خسته باشين كه دوست داشته باشين به خودتون مرخصی بدين ؟

گاهی وقتا آدم ساکت باشه و حرفی نزنه خیلی بهتره

من ميخوام برم مرخصی ، مدتش معلوم نيست ، شايد تا پايان امتحانات ... 

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

كه به تشويش سپردی شب عاشق را

حيف است امروز كه بی عشق به شب آمد .

ای عشق

كاش خورشيد تو ، آغاز كند فردا را ...


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:0 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

صدمین پست - عید قربان


این پست صدمین پست وبلاگ ما هست

صدمین پست به اندازه ی تموم مطالب گذشته ، حرف داره ...



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:25 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

دوستت دارم قد تموم آدما


عزیز دلم

وقتی حتی از راه دور تو رو کنارم احساس نکنم ، چقدر دلگیرم ، چقدر غمگینم و چقدر تنها ...




دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم


قد تموم آدمـــا ، قد تموم عاشقـــا


دل بردی ُ پنهون شدی ، دل بردی ُ پنهون شدی


از من چـــرا ، ای بی وفـــا ؟


از من چـــرا ؟ از من چــــرا ؟


عاشق شدم ، عاشق شدم ، عاشق شدم ، عاشق شدم


از چشم من پنهون نشو ، از چشم من پنهون نشو


تنها شدم ، تنها شدم ، تنهــــا نرو ، تنهــــا رو


پر می کشی تا آسمون ، من خستۀ بی بال و پر 


من مثل ابر رهگذر ، می بارم از شب تا سحر


دریا نمی گیره نشون از قطره های در به در



نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:45 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

می نویسم ...



 

می نویسم


می نویسم از تو ، تا تن کاغذ من جان دارد


با تو از حادثه ها خواهم گفت


گریه !!!


این گریه اگر بگذارد


با تو از روز ازل خواهم گفت ، فتح معراج غزل کافی نیست


با تو از اوج غزل خواهم گفت


می نویسم همه ی هق هق ِ تنهائی را


تا تو از هیــــچ ، به آرامش ِ دریا برسی


تا تو در همهمه ، همراه ِ سکوتم باشی


به حریم ِ خلوت ِ عشق ، تو تنها برسی


می نویسم همه ی بادها ، نبودن ها را


تا تو از خواب ، مرا به با تو بودن ببری


تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی


تا مرا باز ، به دیدار خود ِ من ببری


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:8 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

معبود




اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم


جان را به قربانت


ولی بی لطف و احسانت


چگونه شوم ناخوانده مهمانت ؟


چگونه ؟


تو معبود منــــی بگذار داد از دل بگیرم


پناهم ده


که بر سقف حرم منزل بگیرم


تو دریائی و من تنها غریق مانده در باران


تو فانوس رهم شو


تا ره ساحل بگیرم


تو می گفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب


صدایت میزنم امّا رســــی آیا به دادم ؟


کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم


به کوی عاشقی ، شعر خوش ماندن بخوانم


بی لطف و احسانت


چگونه شوم ناخوانده مهمانت ؟


چگونه ... ؟


نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 14:42 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

گنج گرانبها


در افسانه های کهن هندوستان حکایتی دلنشین وجود دارد که به نحو زیبایی


قدرت درون انسان را بازگو می کند.


این افسانه زیبا و دلپذیر حاوی پیامی به یاد ماندنی است :

می گویند که در روزگاران دور ، آدمیان همه خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند


ولی از امکانات و توانائی های خود ، خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که


برهما ، خدای خدایان ، تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد


و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.


بدین منظور ، او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاهی مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد.

زمانی که برهما با دیگر خدایان در این مورد مشورت نمود ، آنها چنین پیشنهاد کردند :


بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم. برهما گفت:


آنجا جای مناسبی نیست زیرا که آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید


و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد.


سپس خدایان گفتند : بهتر است نیروی یزدانی آدمیان را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم


تا از دسترس آنها دور باشد.


این بار برهما گفت : آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسانها


به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهند کرد و گمشده خود را خواهند یافت


و آن را به روی آب خواهد آورد.


آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند :


ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم.


به نظر می رسد که در آب و خاک ، جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد !


در این هنگام برهما گفت : کاری که با نیروی یزدانی آدمی می کنیم این است که


ما آن را در اعماق وجود خود او پنهان می کنیم !


آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست


و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن بر نخواهد آمد !!!


در ادامه این افسانه هندی چنین آمده است :


از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده است ، همه چیز را جستجو کرده است


بلندی ها را در نوردیده است ، به اعماق دریاها فرو رفته است


تا دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است


تا چیزی را به دست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است !!!

آری ، راز قدرت در وجود خود ما است و آدمی خدای گونه است.


آنها که اکسیر وجود خویش را کشف کردند به نیروی عظیم و بی کران دست یافتند


و شماری دیگر که هنوز جایگاه این گنج گرانبها را نمی دانند


همچنان در جستجوی یافتن آن حیران و سرگردانند.



نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 14:9 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

از تو لبریزم


با تشکر از عزیزی که متن های زیبائی رو به من هدیه کرد

 

بخاطر تموم همراهی های به یاد ماندنی ایشون که فراموش نشدنیه

 

ازش بی نهایت سپاسگذارم

 

زیباترین لحظه ها و شادترین دقایق ارزونی زندگیت باد




حال پرواز تو را نم نم باران فهمید

 

پنجره ، دست تماشای تو را سخت فشرد

 

هیچکس با من از آن عهد نگفت و من اینجا تنها

 

باز از پنجره خواهم پرسید

 

چه کسی باور خواهد کرد

 

که چه احساس غریبی است میان من و تو ؟

 

کاش میدانستی که چه لطفی دارد

 

حس نمـــناکترین لحظه ی بارانی تو .


شانه ام تشنه ترین خواهش یک دشت کویری باشد

 

تو بباری آرام و همچنان مستی ، سیراب شدن روح مرا در بر گیرد

 

که به پایان برسد بودن من .


از تو لبریز شوم و به تو تبدیل شوم


گم کنم در تن خود بودن را و دگر هیچ که هیچ ...


تنها تو بمانی ، تنها تو ...




نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:49 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

پشت این پنجره ها ...




وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها

وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره

وقتی توی آینه خودمو گم میکنم

میدونم ، میدونم

میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه

پشت این پنجره هـــا

داره بارون می باره

باورن می باره ...


 
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:19 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

تقدیــــر




باید تو رو پیدا کنم ، شاید هنوزم دیر نیست

 

تو ساده دل کندی ولی ، تقدیر بی تقصیر نیست

 

با اینکه بی تاب منی ، بازم منو خط میزنی

 

باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودت هم دشمنی

 

کی با یه جمله مثل من ، میتونه آرومت کنه ؟

 

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

 

دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور

 

وقتی به من فکر میکنی ، حس میکنم از راه دور

 

آخر یه شب این گریه ها ، سوی چشامو می بره

 

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

 

باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنهاتر نشی

 

راضی به با من بودنت ، حتی از این کمتر نشی

 

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

 

محکم بگیرم دستــتو ، احساسمو باور کنی

 

باید

 

تو رو پیدا کنم

 

شاید هنوزم دیر نیست ...

 

..

 

شاعر : مونا برزوی

 

خواننده : شادمهر عقیلی

 


 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:23 توسط افشین | موضوع: -

نیازم به تو


متنفرم از عشق های یه طرفه ، مگه عشق نباید دو طرفه باشه ؟

 

پس چرا بعضی ها عادت کردن فقط یکی بهشون ابراز عشق و علاقه کنه ؟

 

آخه مگه همسر ما عروسکه که نسبت بهش بی تفاوت باشیم ؟

 

اینجور آدما به مرور عشقشون رو از دست میدن ، چون آخرش اون طرف مقابل

 

هر چه قدر هم که عاشقت باشه

 

از یه طرفه بودن عشقش خسته میشه ، وقتی جوابی نمی گیره خب طبیعیه

 

میره و تنهات میذاره

 

اونقدر زندگی تکراری میشه که دیگه نمیشه تحملش کرد و اون عشق داغ و پر حرارت ، سرد میشه

 

برعکس این حالت ، زندگی قشنگــــتر و زیبا تر میشه وقتی بتونیم جواب نیازهای همسرمون رو بدیم

 

تا اینکه اونقدر خودخواه باشیم که بخواهیم از عشق همسرمون فقط به خاطر آرامش خودمون استفاده کنیم

 

فکر نکنیم اگه اون بره چیزی از ما کم نمیشه ، برعکس تنها کسی که ضربه می خوره ما هستیم که

 

هیچوقت ، تا آخر زندگی نمی تونیم به یه عشق ناب و دلخواه برسیم

 

پس به یه نتیجه گیری کلی میرسیم و اون اینکه وقتی تو به عشق من احتیاج داری

 

در مقابل من هم به عشق تو احتیاج دارم

 

...

 

توی این مدت ، به وبلاگ خیلی از شما دوستای عزیز نیومدم

 

اینجا تغییراتی رو دادم ، اسم های ما عوض شد و به اسم واقعی خودمون تغییر کرد

 

قالب وبلاگ بازم به خاطر مشکلاتش عوض شد

 

پیوند های وبلاگ هم رو کمتر کردم و بعضی وبلاگهای شما دوستان رو حذف کردم

 

به دلایل مختلف از جمله اینکه متأسفانه بعضی وبلاگ ها به آخر راه خودشون رسیده بودن

 

اما اگر باز هم با آدرس جدیدی بهم سر زدین اطلاع بدین تا دوباره تبادل لینک داشته باشیم

 

و تغییر آخر اینکه دیگه روزای پنجشنبه و جمعه ، مخصوص به روز رسانی وبلاگ نیست

 

و هر وقت ما احساسی رو داشتیم اونو بیان میکنیم

 

اگرم وقت نکنم اینجا رو به روز کنم ، پروانه خانوم هستن البته اگه شرایطش رو داشته باشن


و بتونن اینجا رو به روز میکنن

 

اگرم هیچکدوم نتونستیم ، خوشحالم که به جز مطالب ما ، اونقدر بخش های متنوعی رو توی وبلاگ داریم

 

که ساعت ها میتونید ازشون استفاده کنید

 

موفق باشین

 



 
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:45 توسط افشین | موضوع: بهتر زندگی کنیم -

مشرق خیال


من روز خویش را

با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز می کنم


من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

و ز شوق این محال : که دستم به دست توست !

من جای راه رفتن پرواز می کنم !

آن لحظه ها که مــــات

در انزوای خویش یا در میان جمع

خاموش می نشینم : موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو هر چه هست ، فراموش می کنم

..

« مشیری »




 
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:54 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

راه سبز

 

 

 

از اينجا

تا درياچه ده قدم است

با هر قدم

دانه ای بکار تا جای پايت باقی بماند

آن وقت از تو

راه سبزی به جای خواهد ماند

برای تمام پرنده های تشنه ای که

راه دریاچه را نمی دانند

..


دل نوشته زیبای پروانه خانوم را خواندید


نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:5 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

جشـــن دیوانــــگی

 

اگر تو را در بر نداشته باشم دیوانگی مرا امان نخواهد داد

آنگاه پرواز تمـــــــام پروانه های عالم برایم یک معنا دارد

جشـــن دیوانــــگی !

آن روز جشن دیوانگی ام را با یاد تو آغاز خواهم نمود

تمام پروانگان را دور خود جمع خواهم نمود

و از تو برایشان قصه میگویم و تا دنیا دنیا باشد ، پروانه بازی میکنم

بگذار بگویند دیــــــــــــــــــــوانه ام !!!

دیوانه ی یک پروانه

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 22:58 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

غروب جدائی

 

اگرچه دور از تو شوم ، یار ِ وفادار ِ تواَم

جدا ز تو همسفر ِ عشــــق ِ شرر بار تواَم

اگر قصد سفر دارم ، خدا داند که ناچــارم

دفتر ِ خاطرات ِ ما ، مانده برای ِ ما به جا

ثمر می دهد صبر و شــکیبائی ما

به پایان رسد قصه ی تنهائی ما

چه رخشان شود دنیای خوشبختی ما

چه زیبا شود عالم ِ رؤیـــــــــــائی ما


چه غم آفرینــی ، چه دلـگیری ، ای غروب ِ جدائــــی


که گسترده ای سایه به کاشانه ی ما

چه جان ها که سوزد به شرار ِ گــُــنه تو

چه دل ها که نرود ز غمت پیش خدا

توئی همچو من خسته ز بیداد زمان

به دامان نکن اشک ِ غم از دیده روان

دل من بـُـود تا به ابد خانه ی تو

نمی اُفتد این خانه به دست دگران

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 6:21 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

شاخه گلی در رؤیایم

 

شاخه گلی از رؤیایم چیدم آن را به سوی تو گرفتم

و آنگاه چشمانم را بستم

نسیم خنکی وزید بی درنگ چشمانم را گشودم تا

محو رخ زیبایت شوم

اما ، نه تو بودی نه آن شاخه گل سرخ

من ندانستم آن را تو با خود بردی یا آن نسیمی که

به عطر خوش تو آغشته بود


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:23 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

پارک بزرگ مارکار

 

سلام

 

دقیقاً سه شنبه 12 تیرماه 86 این وبلاگ با نوشته ای به روز شد

 

که توی اون پست از جائی که پیدا کرده بودم براتون حرف زده بودم

 

جائی که می تونست خیلی برام خاطره ها رو زنده کنه و یا حتی خاطره ساز باشه

 

به بهار خانوم قول داده بودم عکسائی از اینجا رو براش بذارم

 

شما هم همراه ما باشین تا باهم به تماشای این پارک بریم

 

البته عکس ها رو با موبایل گرفتم و اون چیزی نشد که میخواستم

 

اما خب دیدنش خالی از لطف نیست و میتونه جالب باشه

 

مخصوصاً برای بهار خانوم عزیـــزم

 

عکس ها رو هم کوچک کردم تا توی وبلاگ سریع تر باز بشه

  

...

 

ورودی پارک - مجسمه دوتا طوطی عاشق

 

 

از مجسمه ها که بگذریم میرسیم به پله هائی که باید از اون پائین بریم

 

پائین اومدن از پله ها همراه میشه با سرازیر شدن آب از بلندی پله ها

 

و تماشای تصویر زیبای آبشار

 

 

 

در طول مسیر آب های روان همراه با ما در حرکت هستن

 

در حقیقت این نهر ساختگی که با چوب درست شده از وسط این پارک بزرگ عبور میکنه

 

تا ختم بشه به یه حوضچه خیلی بزرگ که وسطش یه فواره آب هست

 

که توی تصویر مشخصه

 

 

 

 

سمت چپ و راست ما هم چمن کاری شده که منظرۀ چشم نوازی داره

 

نرده های چوبی هم زیبائی خاصی به این محیط بخشیده

 

 

می رسیم به این صندلی خالی که « بدون شرح » باقی میمونه

 

 

آخرین تصویر هم مربوط میشه به گل آفتابگردون هائی که نمیدونن بعد از

 

غروب خورشید ، روی خودشون رو به کدوم طرف و کدوم نور بچرخونن

 

 

یزد – بلوار مدرس – پارک بزرگ شهر (پارک مارکار)

 

سه شنبه 19 شهریور 87 ساعت 18:30

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:21 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

پیام تسلیت و همدردی

 

متأسفانه بهار خانوم دائی عزیزشون رو از دست دادن

 

با قلبی مملو از اندوه این مصیبت رو به بهار خانوم و خانواده عزیزشون تسلیت میگم

 

امیدوارم خدا بهشون صبر و آرامش بده

 

تسلست

 

برای شادی روح این عزیز فاتحه و صلوات ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:43 توسط افشین | موضوع: -

دعا

 

سلام

 

اول از هر صحبتی باید معذرت خواهی کنم از دوستانی که نتونستم بهشون سر بزنم

 

این روزها ، روزهای خوبی نیست برای ما

 

اما در عوض روزهائی هست که برای دعا کردن و از خدا کمک خواستن بهترین زمانه

 

میخوام ازتون بخوام ، از شمائی که به اینجا سر میزنید

 

از ته قلبتون اول از همه برای خودتون و بعد از اون برای منو بهار خانوم دعا کنید

 

مهم نیست که توی قسمت نظرات چیزی بنویسید یا ننویسید

 

فقط مهم اینه که از ته دل دعا کنید

 

برای اون کسائی که به هر نوع مشکل دارند ، اون کسائی که بیماری دارن

 

و در کل دعا کنید همه سلامت و خوشبخت و شاد یه زندگی خوب رو سپری کنند

 

همین !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:15 توسط افشین | موضوع: -

صیاد

 

چون صید به دام ِ تو به هر لحظه شکارم

 

ای طـــُرفه نگارم

 

از دوری صیاد دگر تاب ندارم

 

رفته است قرارم

 

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم

 

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

 

گر بوی تو را باد به منزل برساند

 

جانم برهاند

 

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند

 

جز گرد و غبارم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:22 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

وقتی انسان رفتار حیوانی پیدا میکند

 

دیشب در سکوت آرام شب ، آرام اشک هایم سرازیر گشت

چشمان زیبای تو نیز از گریه لبریز بود

اشک هایت را پاک کردم

دستم را آرام به روی پیشانی ات نهادم

تا آسوده به خواب بروی

شبم را اینگونه با یاد چشمانت به سحر رساندم

 

ممنونم از شما بخاطر تموم دعاها و آرزوهای قشنگتون

اما برای من امروز هم مثل هفته ی قبل وقتی میبینم عزیز دلم

سراسر وجودش رو غم گرفته نوشتن سخت میشه

به نوعی این ناراحتی و نگرانی رو توی وجودم حس میکنم

و با بهارم همدردم

 

چند کلام بدون رودرواسی و رک و راست با بعضی انسان ها

با آرزوی اینکه این نوشتن ها باعث بشه بهتر زندگی کنیم و بعضی عادت های

زشت خودمون رو ترک کنیم

 

روی سخنم با اون دسته از آدمائیه که اونقدر خوار و ذلیل و ضعیف شدند

که حاضر بخاطر کوبیدن یه انسان دیگه مثل حیوون رفتار کنن

بدون اینکه بوئی از انسانیت برده باشن تموم شخصیت خودشون رو زیر پا میذارن

با تهمت و افترا زدن ، با دروغ ، با پاپوش درست کردن ، با زیر آب زدن

با آدم فروشی ، با دو به هم زدن و خلاصه با انواع کثافت کاری

که حتی من فکر میکنم یه حیوون هم اینکارها رو نمیکنه

باعث میشن زندگی یه انسان تلخ بشه

این جور آدما حتی از وجدان خودشون هم خجالت نمیکشن ، اونقدر قلبشون سیاه شده

که یادشون رفته چی بودن و از کجا اومدن

 

همه ی ما به نوعی حسادت در وجودمون هست اما بعضی ها

با حسادت های کثیف و افراطی خودشون ، همه چیز رو زیر پا میذارن

واقعاً آدم به چه قیمتی حاضر میشه اینکارها رو انجام بده ؟

متأسفانه توی محیط کار ، دانشگاه ، مدرسه ، بین دوستان ، حتی توی فامیل و خیلی جاهای

کوچک و بزرگ دیگه این موضوع وجود داره

انسان هائی ضعیفی که وقتی میبینن خودشون نمیتونن توی کار و زندگی موفق باشن

سعی میکنن با کنار زدن دیگران ، به صورت ظاهری موفق بشن و شاید گاهی هم

به خاطر موضوعی از این طریق کارها به نوعی از طرف مقابلشون انتقام بگیرن

غافل از اینکه زمانی خواهد رسید که با سر سقوط خواهند کرد

 

بیشتر صحبت رو طولانی نمیکنم فقط همین رو بگم که

باید در مقابل این حیوونای انسان نما

بزرگ بود ، شخصیت داشت ، صبور بود و به خدا توکل داشت

و البته باید اونقدر محکم ، پر اُمید و با فکر و تدبیر پیش رفت تا پیروز باشیم

یادمون باشه زندگی با تموم تلخی ها در گذره و میگذره ، چقدر احساس قشنگیه

وقتی که به وجدانمون رجوع میکنیم و توی اون لحظه

لبخندی از سر رضــــــــــــایت روی لبامون نقش ببنده

 

با آرزوی خوش ترین لحظات ، و آرزوی روزهای شیرین و زیبا

و پاهائی محکم و توانا

و دلی پر امید و لبریز از توکل به خدا

برای بهار عزیزم

تک ستــــــــــــــــــــاره ی قلبم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:3 توسط افشین | موضوع: بهتر زندگی کنیم -

تلخ ترین پنجشنبه

 

واقعاً یه روز تلخ میشه وقتی عزیزترین کسی که دوسش داشته باشی

 

غمی توی دلش داشته باشه و ناراحت باشه

 

امروز به عنوان تلخ ترین پنجشنبه نام گرفت

 

امیدوارم همگی صحیح و سالم و به دور از هر مشکلی یه زندگی خوب رو سپری کنیم

 

برای بهار خانوم عزیزم دعا میکنم زود مشکلش حل بشه و هر چه

 

زودتر این روزهای تلخ رو سپری کنه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:46 توسط افشین | موضوع: -

روحمان را صیقل دهیم

 

یکی از خصوصیات انسان امروز این است که تصور میکند هر چه بیشتر ارزشها و علایم

 

مورد تجلیل اجتماعی را حاصل کند ، هستی غنی تر و گسترده تری پیدا کرده است.

 

بسیاری از افراد درگیری های بیشتر جنسی را به حساب "دوست داشتنی بودن" خود می گذارند

 

به حساب زرنگی و موفق بودن خود که همه از علایم تجلیل است ، میگذارند.

 

برای بسیاری از جوانان داشتن روابط متعدد فخرآفرین است به علت حرص مندی

 

از این شاخه به آن شاخه می پرند.

 

غریزه ی جنسی در آنها به صورت یک ولع در آمده و یکی از مهترین

 

مشغولیت ذهنی به شمار میرود که اینچنین اندیشه ای به انحراف کشیده شدن ذهن

 

و بیمار شدن آنرا موجب میشود.

 

این نوع برخورد با غرایز یک نوع خود فریبی است چرا که جز خوشی گذرا

 

در انتها عمقی از لذت نخواهد داشت و تنها حرص را بیشتر خواهد کرد.

 

اگر در زندگی به دنبال ارزشهایی باشیم که بیشتر روحمان را صیقل دهد

 

و به ما قدرت شاد زیستن حقیقی دهد در برخورد با غرایز از جمله غریزه ی جنسی نیز

 

حساب شده تر و با دیدگاهی عمیقتر بر خورد میکنیم.

 

...

 

برگرفته شده از پارس پلانت

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:29 توسط افشین | موضوع: بهتر زندگی کنیم -

دل ما دریـــائیه

 

 

منو تـــو از مال دنیا چی داریم

غیر یه خونه

خونه مون کوچیکه اما لونه ی عشق می مونه

منو تــــو از مال دنیا چی داریم

غیر یه رؤیــــا

چه قشنگه شعر موندن ، چه قشنگه فکر فردا

 

از غم فاصله ها

ما از گریه هر شب یه دریا می سازیم

همه زندگی رو به چشمانمون می سپاریم

منو تـــو باید به فردا برسیم

چشمه کوچیکه برامون ، ما باید بریم به دریـــا برسیم

دل ما دریـــائیه ، چشمه زندونه برامون

دوری از هم عذابه برامون

 

منو تـــو باید به هوای تازه ی دریائی برسیم

ما عاشقیم

مثل مسافر عاشقیم ، عاشق ِ وصـــال

ما پر از وسوسه های رفتنیم ، رفتن و رسیدنو ، تازه شدن

تو رگامون به جای خون ، غزل ِ ناب ِ با هم بودنه

 

دیشب نامه ی قدیمی ات را باز خواندم ، اشک هایم سرازیر گشت

تو گفتی

برایم بگو از دلتنگی هایت تا با دردت زندگی کنم

غریبگی نکن

میروم در کنار رودخانه ؛ آنجائی که درختان در آب سایه انداخته اند

کنار یک گل سرخ می نشینم ، سرت را روی شانه هایم بگــــذار

با دستم درون آب خواهم زد و با دست خیسم ، صورتت را صفا خواهم بخشید

« آدما وقتی صورتشون خیس میشه ، حرفای دلشون آزاد میشه »

پروانه ی دلم ، شاخه گلی را درون رودخانه خواهم انداخت تا

به سوی تو آید

آنگاه حریر زیبای گیسوانت را زینت ببخش و خندان باش .

گل سرخ تقدیم به تو

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:8 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

تشکر - بخش های جدید وبلاگ

 

 آوازی باش ، پرواز اگر نیست

همدردی باش ، همـــراز اگر نیست

آغازی باش ، تا پایان نپذیرم

 

..

 

سلام

از همه ی شما به خاطر حضورتون در جشن تولد بهارم ممنونم

به پاس ِ لطف و محبت شما همراهان ، بخش های جدیدی رو براتون در نظر گرفتم

امیدوارم مورد پسند شما قرار بگیره و لذت ببرین

با کلیک روی اسم هر بخش که با رنگ آبی مشخص شده ، میتونید وارد بخش دلخواهتون بشید

 

 

 

:: در بخش پارس پلانت دو قسمت جدید قرار گرفت ::

 

بخش موزیک

 

بخش موزیک

 

 معجــــونهای زندگی

 

...

 

:: در بخش گوناگون چهار قسمت جدید قرار گرفت ::

 

تماس با ارواح

تماس با ارواح 

جهان ماوراء الطبیعه

جهان ماوراء الطبیعه 

سیــنمـــــا

سیـــنمــــا

کارت پستال درخواستی

کارت پستال درخواستی

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:58 توسط افشین | موضوع: -

سالروز تولدت سرشار از شادی

 

سلام

 

یه کم صبر کن صفحه کامل بشه بعد

 

اگه تونسنتی تو این اتاق چراغ رو روشن کنی ، جایزه داری

 

 

زیبای من  

 

با یک دنیا عشق و علاقه و به وسعت تمام آسمان آبی

 

پیشکش ِ تو بخاطر زیباترین روز دنیا

 

که روز تولدت توست ...  

 

بهــــــــار من تولـــــــــــــــــــدت مبــــــــــــارک

 

امیدوارم همیشه سلامت و شاداب باشی و همیشه خنده بر لبانت جاری باشه

 

و امیدوام هر موقع به اینجا سر میزنی ، خاطرات قشنگی

 

توی ذهن و یادت نقش ببنده و خوشحالت کنه

 

 

     

 

امروز توی جشن تولدت انواع کیک های خوشمزه و زیبا رو داریم 

 

 

ایشاالله جشن صد سالگیت  

 

این هم یه کیک تولد سفارشی 

 

 

حالا وقتشه شمع ها رو فوت کنی  

 

 

 

از کادوها هم غافل نشو  

 

 

پروانه ی دلم ، خیلی دوستت دارم و برات بهترین لحظات رو تو زندگیت آرزو میکنم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:25 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

سر آغاز

 

سلام

 

فقط همین رو بگم تا یادتون باشه که این وبلاگ ، هفته بعد به جای پنجشنبه

 

یه روز قبلش یعنی چهارشنبه به روز میشه

 

پست ویژه خواهیم داشت که با حضورتون خوشحالمون میکنید

 

آرزوی یک شکوفـــه سیب چه می تواند باشد

جز اینکه

روی یک درخت سیـب

در بهشت برین

روی یک شاخــــه جوان

عشـــق را آغاز کند .

 

 

 

گاهی خوشبختی ، شنیدن صدای پــــای یار است

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:11 توسط افشین | موضوع: -

بدون شرح

 

 

« بدون شرح »

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:4 توسط افشین | موضوع: -

خداحافظی موقت تا بعد از امتحانات

 

منو تو

 

شهر ما سرش شلوغه ، وعده هاش همه دروغه

 

آسموناش پُر دوده ، قلب عاشقاش کبوده

 

کاش تو قحطی شقایق ، بشینیم توی یه قایق

 

بزنیم دل رو به دریا ، منو تو تنهای تنهــــــــا

 

اونقده میریم که ساحل از منو تو بشه غافل

 

قایق رو باهم می رونیم ، اونجا تا ابد می مونیم

 

جائی که نه آسمونش ، نه صدای مَردمونش

 

نه غمش نه جنب و جوشش ، نه گلای گل فروشش

 

مثل اینجا آهنی نیست ........

 

 ****

 

امیدوارم همگی خوب و سلامت و خوشحال باشین

 

بهار خانوم اومد و کلی با حرفاش منو خجالت زده کرد

 

من فقط همین رو بگم که اگه همه دوستان بیان به اینجا سر بزنن و منو تنها نذارن

 

بازم ، بدون حضور بهار خانوم اینجا برام لذت و شوق و معنائی نداره

 

چون اصلاً اینجا به عشق بهار و برای بهار درست شده

 

یه مدت اینجا به روز نمیشه به دلیل اینکه امتحانات نزدیکه و باید درس بخونم

 

بهار خانوم هم کامپیوترش دچار مشکل شده و متأسفانه نمیتونن مطلبی بنویسن

 

مراقب خودتون باشین و امیدوارم با عشق و شادی زندگی کنید  

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:45 توسط افشین | موضوع: آرزوها -

قدرت عجیب یک کودک

 

 

کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت

و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند دریافت که :

"نه" گفتن ؛ لزوماً به معنای "نه" نیست .

او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند

عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند

بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد ، دختر یکی از

مستاجرها بود ؛ دخترک نزدیک در نشست.

عمو سرش را بلند کرد ، دخترک را دید ، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ "

کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."

عمو جواب داد: " ندارم ، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد :

"چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد.

عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده.

وقتی سرش را بلند کرد ، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که :

"مگر نگفتم برو خانه . زود باش ."

دخترک گفت :" چشم قربان " اما از جای خود تکان نخورد.

عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد.

منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود

مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود.

زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود

نزدیک شد دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که

صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت :

"مادرم 50 سنت را می خواهد."

عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد ، بعد ترکه را روی زمین گذاشت

دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد.

کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که

او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت.

وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد ، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به

فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف ِ اراده خود

توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

...

نویسنده : ناپلئون هیل

منبع : بیندیشید و ثروتمند شوید

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:25 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

پر پرواز

 

تو  حضور مبهم پنجره ها ، رو به روم دیواری آجریه

خورشید روشن فردا مال تو ، سهم من شبای خاکستریه

توی این دلواپسی های مدام ، جز ترانه های زخمی چی دارم

وقتی حتی تو برام غریبه ای ، سر رو شونه های بارون میذارم

اسم تو برای من مقدسه ، تا نفس تو سینه  پرپر میزنه

باورم کن که فقط باور تو ، میتونه قفل قفس رو بشکنه

مَنمــــو یه آسمــــــون بی دریغ ، مَنمــــو یه کوله راه ناگذیر

ای ستارۀ شبای مشرقی ، پر پرواز منو ازم نگیر

......

شاعر : نیلوفر لاری پور

خواننده : شادمهر عقیلی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:5 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

به خاطرها پیوستن

 

 

ای غم انگیز ترین خوشحالی ، منو عشق ِ تو

و دستی خالی

كفش هايم كه پُر از خستگین ، نقشی از نوعی دلبستگين

دست هايم كه نياز آلودن ، همۀ عمر به سويت بودن

بازهم باش و فداكاری كن ، آرزوهای مرا ياری كن

***

سلام

یه مدت پیش توی قسمت پارس پلانت

بخش درگوشی دوست خوبم بهنام عزیز حرفائی رو زد

که دیدم ، گفتنش اینجا میتونه مفید باشه و چه بسا این حرفا برای هر کدوم از ماها به دفعات پیش بیاد

صحبت از فراموشی ، کمرنگ شدن ، به خاطرها پیوستن و ..... بود

قسمتهائی از حرفای ایشون رو با اجازۀ خودش براتون مینویسم

تا بعد یه کم بیشتر براتون توضیح بدم

البته واسه خوندن کامل این متن میتونید به آرشیو صفحات درگوشی مراجعه کنید

حالا قسمتی از حرفای بهنام عزیز در درگوشی

بهنام

 

« وقتی سكوت كنی كم كم از خاطره ها محو ميشی

اين دليل بر بی معرفتی شما نيست ، اين طبيعيه وقتی نباشی فقط يه خاطره ازت باقی بمونه و بس !!

اينكه ناراحتی نداره ...

نهايت نهايتش جامون خالی ميشه كه اعضای جديد اون جا رو پر ميكنن و چه بسا يكی پيدا بشه خوش قلم تر و خوش برخورد تر از ما .

پس نگران خالی شدن جای رفیقت نباش

اون اگه بتونه برميگرده

اگرم نه كه ايشالله هر جا هست سالم و موفق باشه ...

ببين دوست عزيز ، من بدتر و حساس تر از تو .

قصد من دادن انرژی منفی به عزيزی مثل شما نبوده و نيست .

اگه بهنام مياد ميگه اگه غيبت كنی به خاطره ها می پيوندی شما حق داری فقط و فقط عقل و شعور بهنام رو زير سؤال ببری !!

قرار نيست همه مثل بهنام باشن .

دوست عزيز ، اين زندگيه !!

همين آشنايی ها ، همين به هم رسيدن ها و جدا شدن ها ...

اينكه ناراحتی نداره ، خاطره ت كمرنگ بشه .

شما به اندازۀ قدرتی كه در جذب دوستانت داشتی در خاطرۀ اونها ميمونی » 

....

خب بذارین حرفامو اینجوری شروع کنم که من با تموم حرفای ایشون موافقم برای مثال

همینجا توی محیط وبلاگ و بین دوستان فکر میکنید اگر من نیام اینجا حرف بزنم و به وبلاگ رو

به روز نکنم اتفاق خاصی میفته ؟

فوقش یه مدت دوستان میان و به رسم دوستی سراغی از من میگیرن

ولی بعد از مدتی دیگه کسی سراغی از من نمیگیره و خاطره و یاد من کمرنگ میشه

اشتباه نکنید ، بهنام عزیز تو حرفاش اشاره کرد که هدف از گفتن این حرفا دادن انرژی منفی به کسی نیست

این حرفا و این فراموش شدن ها ناراحتی داره ، اما حرف من اینه که این زندگـــیه !!!

باید عاقلانه تر با این موضوع برخورد کنیم

ما باید کارهائی رو انجام بدیم که خاطره های قشنگی ازمون باقی بمونه ، نه خدای نکرده همش بدی و سیاهی باشه

اینکه من یه روز فراموش بشم و خاطره و یادم کمرنگ بشه ناراحت کننده ست

اما این از بی معرفتی دوستای من نیست و با گریه و زاری و ماتم گرفتن چیزی عوض نمیشه

خود من تا همین اواخر خیلی این موضوع اذیتم میکرد ولی خب یه جوری باهاش کنار اومدم

تمام این حرفا علاوه بر دنیای مجازی و اینترنت ، میتونه تو دنیای واقعی هم معنا پیدا کنه

برای مثال شما یه حیوون خانگی رو نگهداری میکنید ، و باهاش اُنس گرفتید

اگه اتفاقی براش بیفته و اونو از دست بدین ، شما چقدر ناراحت میشن ؟ این ناراحتی شما چقدر طول میکشه ؟

اصلاً بعد از چندین سال اونو فراموش میکنید ؟ مطمئنناً گاهی اوقات ازش یادی میکنید و براتون خاطره هائی زنده میشه

حالا اگه به جای اون حیوون خانگی ، یه انسان تو زندگی مون بود چی ؟

انسانی که عاشقش هستیم و دوسش داریم ....

اگه خدای نکرده اونو از دست بدیم ، فراموشش میکنیم ؟ ممکنه بعد از یه مدت طولانی

کمتر نبودنش رو احساس کنیم ولی چیزی که غیر قابل انکاره اینه که همیشه یادش برامون زنده ست

بیشتر در این مورد ، حرف رو طولانی نمیکنم ، همینقدر که اشاره ای شد کافیه

مطمئنم دوستانی که به اینجا سر میزنن ، و این نوشته ها رو میخونن و به قلب خودشون سر بزنن

چیزهای جدیدتری رو پیدا میکنن که باعث میشه بهتر از قبل زندگی کنن

اینجا یه محیط مجازی و اینترنتی هست

امیدوارم چه اونهائی که یادشون و خاطرشون کمرنگ شده ، و الان بین ما نیستن

چه اونهائی که روزی چه بخوان چه نخوان به خاطره ها می پیوندن

همیشه توی زندگی خارج از این محیط مجازی موفق باشن

و همیشه سالم و سلامت زندگی کنن

بهنام جان ، یه جا حرف قشنگی زد

شما به اندازۀ قدرتی كه در جذب دوستانت داشتی در خاطرۀ اون ها ميمونی

و چه خوبه که دلامون دریائی باشه

حالا اگه یه بار دیگه حرفای بهنام رو که با رنگ آبی مشخص شده رو مرور کنید

بهتر متوجه مطالب امروز میشین و اگه کامل تر خواستید حرفای ایشون رو بخونید

یادتون نره به در گوشی حتماً سر بزنید

 

 

لحظه هاتون سبز و پر امید باد

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:30 توسط افشین | موضوع: بهتر زندگی کنیم -

معبــــود

 

 

اگر روزی رسد ، دستم به دامانت كنم جان را به قربانت

ولــــی

 

بی لطف و احسانت

 

چگونه شوم ناخوانده مهمانت ؟

 

چگــــونه ؟

 

تو معبود منی بگذار داد از دل بگيرم

 

پناهم ده كه بر سقف حرم منزل بگيرم

 

تو دريايی و من تنها غريق مانده در باران

 

تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگيرم

 

در اين بازار بی مهری به ديدار تو شادم

 

تو شادم كن كه سوز ِ غم برآمد از نهادم

 

تو میگفتی صدايم كن ز سوز سينه هر شب

 

صدايت می زنم اما رسی آيا به دادم

 

كمك كن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم

 

زكوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

 

شاعر : بامداد جويباری

 

خواننده : شادمهر عقیلی

....

موتور جستجوی گوگلموتور جستجوی گوگل به وبلاگ اضافه شد

سه بخش جدید زیر به بخش پارس پلانت اضافه شدند امیدوارم از دیدن اونا لذت ببرید

تازه های فیلم و سینماتازه های فيلم و سينما را همه روزه در لینک زیر ميتوانيد بخوانيد

تازه های فیلم و سینما خبرهای فيلم و سينما

اخبار ورزشیهمه روزه ميتوانيد از تازه های ورزش ايران و جهان در لینک زیر باخبر شويد

اخبار ورزشی اخبار ورزشــی

عجیب ولی واقعی در اين بخش از پارس پلانت تصاوير عجيب و جالب ولي واقعي ميتوانيد پيدا کنيد!

 عجیب ولی واقعی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:0 توسط افشین | موضوع: آرزوها -

بخش جدید به نام گوناگون - درگوشـــــی و چت روم در پارس پلانت

 

نمی دانم تو ميدانی

دل ِ من در هوای ديدنت بی تاب گرديده

سراپای وجودم از فراقت آب گرديده

نمیدانم تو میدانی

صدایت در گوش هایم طنین انداز نشود

دل مرده خواهم شد

به او بگوئید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریائی ست که

قایق ِ کوچک دل من در آن غرق شده

به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه بُرد

و چشمهایم را به دنیائی پُر از زیبائی باز کرد

کسی هست در این شهر ، هوا خواه نگاهت نشسته است

نگاهی غریبانه به راهت ، مبادا که نیائی ...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده ، به یاد ِ تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند

به او بگوئید دوستش دارم ، به او که صدای پایش را می شنوم

به او که لحن کلامش را می شناسم ، به او که عُمق نگاهش را می فهمم

به او که ...

معبودم ، سکوتم را از صدای تنهائيم بدان ...

نمی خوانم و نمی گويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدی برايم قصه هائی از عشق سرائيدی

و به من قصۀ باران آموختی

ميدانی قصۀ باران ، قصۀ شستن غم هاست و درون انسانها پُر از غم و تنهايی ست ؟

و نگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهائيم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو میـبالم

به او بگوئید دوستش دارم ، به او که گل همیشه بهــــــار من است

به او که قشنگترین بهانه ، برای بودن من است

و به او که عشق جاودانه من است

کاش زندگی شعر بود

تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند

کاش زندگی قصه بود

تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهی های آزاد ، همیشه اقیانوس ِ خوشبختی را پیدا کند

یادگارهای سبز سال های بهار افشان ، تیک تیک لحظه های دور از تو

و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق ، ملال انگیز ست

ملال انگیز ست ، ملال انگیز .....

 

بخش جدید :: گوناگون :: با قسمتهای متنوع و سرگرم کننده در وبلاگ قرار گرفت

:: درگوشـــــی :: و :: چت روم :: به بخش پارس پلانت اضافه شدند

 درگوشــــي

چت روم چت روم

 

شاد باشین

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

پــــارس پلانـــــت

 

سلام

امروز متفاوت تر از هفته های قبل شروع میکنم

امروز اومدم سایتی رو بهتون معرفی کنم که از هر نظر جامع و کامله

البته اونقدر بزرگه که نیاز به معرفی من نداره ، ولی شاید دوستانی باشن که از وجود این چنین سایتی بی خبر باشن

من الان چند سالی هست که از مطالب این سایت ( پارس پلانت ) استفاده میکنم

اونقدر این سایت متنوع هست که هیچ موقع نشده برام تکراری بشه یا ازش خسته بشم

تازه برعکس هر روز یه چیز جدیدتر از توش پیدا میکنم

بهتر بگم پارس پلانت یه دنیای دیگه ست که شما میتونید از جدیدترین خبرها

اعم از علمی ، فرهنگی ، تاریخی ، ورزشی و ..... با خبر بشین

خلاصه اینکه خودتون باید سر بزنید تا متوجه بشین من چی میگم

من صد در صد و به جرأت مطمئنم که شما از دیدن این سایت پشیمون نمی شید

در زیر لینک دو بخش از پارس پلانت رو براتون میذارم که با کلیک کردن

روی اون ها میتونید واردشون بشین

و در ادامه ، من بخش جدید پارس پلانت رو به وبلاگ اضافه کردم که می تونید

در سمت چپ وبلاگ ، اونو پیدا کنید و استفاده کنید

ایشاالله به مرور زمان قسمتهای مختلفی رو به این بخش اضافه میکنم

پس فعلاً در بخش پارس پلانت ، دهکده دوستی ، مجله برگ سبز و فالستان رو گذاشتم

 مجله برگ سبز

برگ سبز ، مجلۀ فرهنگی ، تاریخی

 

فالستان

فالستان

 

و با کلیک به روی لینک زیر شما میتونید وارد صفحۀ آغازین پارس پلانت بشین و

از این سایت لذت ببرین

موفق باشین

پــــارس پلانـــــت

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:56 توسط افشین | موضوع: -

کاسۀ چوبی

 

یه کاری کن از این بیشتر ، نیفتم تو غم آخــــــــر

نذار شمع حضور من ، یه شعله شه تو خاکستر

.....

ما تا حالا چند بار این جلمه رو شنیدیم ؟

« آدما همیشه قدر چیزی رو که پیششونه نمی دونن

اما وقتی رفــــت ، تازه می فهمن کــــــی بود ، چـــــــی بود .... »

سلام

دوستای خوبم ، یادمون باشه این داستان های کوتاهی رو که اینجا گذاشته میشه

واسه سرگرمی و تفریح نیست

اگه دقیق تر یا حتی چندین بار داستان ها رو بخونیم ، میتونیم مطالب آموزندۀ جدیدتری رو

از متن داستان پیدا کنیم ، حتماً یه چیز رو توی خودش داره که با زندگی ما ارتباط داره

دوست خوبم یه موقع فکر نکنی من اینجا درس اخلاق میدم و غیره ها ....

خوب میدونم شما همه چیز رو بهتر از من میدونی ، من فقط بعضی موقع ها ، همینجوری یه

حرفی میزنم که حرف زده باشم که اینم سعی میکنم کمترش کنم تا کسی اذیت نشه

اگرم خدائیش مثل من وقت نمیکنی این چند خط رو بخونی و گرفتاری

توی وبلاگ امکانی هست که میتونی این صفحه رو به علاقه مندی ها اضافه کنی

تا هر موقع فرصت کردی ، راحت بدون وصل شدن به اینترنت بتونی وبلاگ رو بخونی

آیکونش هم اون بالا ، دم دسته ، رنگش هم سبزه 

دیگه از این راحت تر و بهتر ؟

 ……….

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر ، عروس و نوۀ چهار ساله خود زندگی کند.

دستان پيرمرد می لرزيد و چشمانش خوب نمی ديد و به سختي مي توانست راه برود

هنگام خوردن شام ، غذايش را روی ميز ريخت و ليوانی را بر زمين انداخت و شکست

پسر و عروس از اين کثيف کاری پيرمرد ناراحت شدند

بايد دربارۀ پیرمرد کاری بکنيم ، وگرنه تمام خانه را به هم می ريزد.

آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پیرمرد مجبور شد به تنهايی آنجا غذا بخورد.

بعد از اينکه يک بشقاب از دست پیرمرد افتاد و شکست ، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه

چوبی بخورد.

هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند ، پیرمرد فقط اشک می ريخت و هيچ نمی گفت

يک روز عصر ، قبل از شام ، پدر متـوجه پسر چهـار سالۀ خود شد که داشت با چند تکـه چوب

بـازي مي کرد.

پدر رو به او کرد و گفت : پسرم ، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زبانی گفت :

دارم برای تو و مامان کاسه هاي چوبی درست مي کنم که وقتي پير شديد ، در آنها غذا بخوريد !

و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد

از آن روز به بعد همۀ خانواده با هم سر يک ميز غذا می خوردند

 

۩۩۞۩۩

 

داستان رو خوندین ؟ چطور بود ؟ شما چه نظری داری ؟

« گاهی وقتا آدما کارهائی رو انجام میدن که دل دیگرون رو میشکنن

درحالی که خودشون اصلاً متوجه کارشون نیستن

گاهی یه جرقه باعث میشه به اشتباهات خودمون پی ببریم

اما اگه این جرقه ، هیچ وقت نمایان نشه چی ؟

من اونجای داستان که پیرمرد اشک می ریخت و چیزی نمی گفت رو خیلی بهش توجه کردم

و نظرمو جلب کرد ، به نظر شما چرا چیزی نمی گفت و ساکت بود ؟

شاید برای ما هم توی زندگی زمانی پیش بیاد که بهتره ساکت باشیم و نظاره گر رفتار دیگران

برعکسش هم میشه ، ممکنه ما باعث رنجش دوستی بشیم ولی ..... »

 

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچ کس برام نموند

واسه اینه که سبب منم

 

 

موفق باشی دوست من

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:26 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

قالب جدید - سکوت

 

 

 

من از پروانه بودن ها ، من از دیوانه بودن ها

 

من از بازی یک شعلۀ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

 

من از هیچ بودن ها ، من از عشق نداشتن ها

 

از بی کسی و خلوت انسان ها میترسم

 

***

سلام

کجا میری دوست من ؟

آدرس رو درست اومدی ، فقط یه کم تغییرات کوچولو داشتیم

ما یه قالب داشتیم که خیلی ساده بود یه عکس گل رُز سرخ داشت که اونم هر چند وقت یه بار

با ما لج میکرد نشون داده نمیشد ، دیگه خستم کرد ، با اینکه رو قالبش خیلی وقت گذاشته بودم

تا به شکل دلخواهم برسه ، اما باز عوضش کردم

بعد  از مدتی یه قالب دیگه پیدا کردم که تقریباً راضیم کرد (اما بازم راضی نیستم )

پس حالا دوتا قالب داریم ، اون قبلی رو هر موقع مشکل تصاویرش حل شد

ازش استفاده میکنم ، این یکی رو هم که ملاحظه می فرمائید

شایدم اصلاً یه قالب دیگه پیدا کردم که از این دوتا بهتر باشه

فعلاً که یه قالب پروانه ای داریم و بس ...

راستی بعضی جاهای وبلاگ به خاطر تغببر قالب مشکل داره که کم کم درستش میکنم 

واسه آپ این هفته حرفی ندارم که بزنم یا بهتر بگم

گاهی وقتا سکوت و تنهائی رو همراه با گوش دادن به یه آهنگ آرام بخش دوس دارم

همۀ شما رو به خدا میسپارم و براتون آرزوی لحظه های شاد و آرام میکنم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:5 توسط افشین | موضوع: -

او مرا صدا میزد و من بال هایم بسته بود

 

یوسف گمشده در خاک غریبــستانـــــم ، بار الهی مددی کن تا به کنعان بروم

 

پیش از آنی که شمع عُمرم به پایان برسد ، همچو پروانه به دیدار عزیزان بروم

 

 

باور ندارم تماشای جان دادن پروانه ام را دیده باشم

آنروز که هر دو یک نفس در آسمان بر هر گلی بوسه ای میزدیم

ناگهان پروانه ام را در میان چنگال عنکبوتی زندانی دیدم

پروانه ام را در تار عنکبوتی رها کردم ، او مرا صدا میزد و من بال هایم بسته بود

او گریه میکرد و یاری میخواست ، افسوس که در من توان پریدن نبود

کاش آنجا جانم را از دست داده بودم

خاطرات با او بودن در چشمانم نقش بست و چشمانم از گریۀ او خونین گشت

ای روز ِ سیاه برگرد تا با تمام وجودم پروانه ام را در برگیرم و جان دهم

تا که شاید آنگاه آسوده سر بر خاک نهم

او مرا صدا میزد و من بال هایم بسته بود ...

کاش آنجا !!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 8:56 توسط افشین | موضوع: آرزوها -

پروانه ام را میخواهم

 

 

پروانه ام را میخواهم ، من پروانۀ خود را با دستانی لبریز از التماس از خدا میخواهم

در کوچه پس کوچه های دلم ، با چشمانی اشک آلود پروانه ام را میخواهم

از بین تمام پروانه های زیبا و رنگین بال ، پروانه ام را میخواهم

از بین تمام پروانه های عاشق ِ دنیا ، من عاشق ترین پروانه ام را میخواهم

پروانه ها خیلی زود پروانگی از یادشان می رود ؛ آیا به راستی چنین است ؟

گوئی هزاران سال هیچ پروانه ای مرا نمی شناسد ، غریبه ام ، غریبه ای که حتی خود را نمی شناسد

بیش از این سخن گفتن ، در خود شکستن است

دلم خوش است ، دلم خوش است به پرواز پروانه های شاد و مسرور در آسمان آبی

من کی ام ؟ تکه پیله ای بیگانه که با پروانگان نا آشناست

پیله ای که روزگاری پروانه ای در دل داشت ، من فقط همان پروانه را میخواهم

همان پروانۀ ساده و زیبای خود را میخواهم

اما نه ! آنقدرها هم خودخواه نخواهم بود

با بودن و ماندن پروانه با من ، دیگر کسی پرواز پروانه های رنگین بال را نمی بیند

دیگر پروانه شاد و مسرور در آسمان پرواز نمیکند تا بر هر گلی نشیند و با گل بخندد

آه ! در سکوت سرد تنهائی خود ، تنها دلم خوش است

دیگر باور کرده ام ضعیف بودن خود را ، دیگر باور کرده ام که تا چه حد ناتوان هستم

آنقدر ضعیفم که حتی باد ِ بال ِ پرواز پروانه مرا در هم میشکند

تنها دلم خوش است به تماشای پرواز پروانه ، حتی اگر فرسنگ ها فاصله میان ما باشد

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:25 توسط افشین | موضوع: آرزوها -

نوروز 87 مبارک باد

 

 

دوستان خوب و گرامی من سلام

این روزا ، روزائیه که همه خوشحال و شادن و آدما حتی اگه به ظاهر هم باشه سعی میکنن

خنده رو لباشون باشه و خلاصه از هر چی تلخی ، بدی و کهنگی فاصله بگیرن

و همه چی براشون رنگ و بوی تازه و سبزی داشته باشه

امیدوارم همگی شاد و خندون باشین و با همۀ لحظات شادی که دارین

سال جدید رو همراه با موفقیت ، سلامتی و آرامش خاطر آغاز کنید

این سال ِ جدید رو به شما تبریک میگم و آرزو دارم همگی در کنار خانوادۀ عزیزتون

با آرزوهای قشنگی که در دل دارین

رو به سوی یه زندگی که همراه با سعادت و خوشبختیه در حرکت باشین

و در این راه ، موفق باشین

 

یه تبریک و مبارک باد ِ مخصوص هم به بهار خانوم عزیز میگم که همیشه با حضورش

باعث شده با اُمید زندگی کنم

بهار من ( پروانۀ عزیزم ) عیدت مبارک باشه ، خوشحالم که بازم یه نوروز دیگه کنار هم هستیم

و من میتونم سال جدید رو بهت تبریک بگم و از بودنت خوشحال باشم

دوستت دارم و دلتنگتم

این شاخه گل هم تقدیم به تو که ، توی قلبم تا همیشه خونه داری

 

آخر حرفام در مورد اون بخش جدید بگم که به صورت مخفی توی وبلاگ قرار دادم

همون طور که گفتم این بخش مخصوص دوستانی هست که مرتب به ما سر میزنن

و همراه همیشگی ما هستن ، من عاشق کارای جدید و نو هستم ، ترجیح دادم این کار رو انجام بدم

تا هم کار جدیدی بین همکاران وبلاگ نویس باشه و هم دوستان قدیمی تر از یه بخش مخفی بتونن استفاده کنن

بخش جدید اسمش فال ِ حافظ هست

شما دوست گل من بعد از ورود به وبلاگ با دل پاکت نیت میکنی و بعد فال خودت رو میبینی

اما اصل مطلب که هیچکس نتونست بگه جای این بخش هست

این بخش با چشم دیده نمیشه ولی با کمک  موس فال حافظ برات نمایان میشه

پس موس رو ببرید سمت چپ وبلاگ درست زیر قسمت آهنگ وبلاگ ، اگه موس روی بخش باشه

رنگ نوشتۀ فال حافظ برات روشن میشه و میتونی استفاده کنی

امیدوارم آدرس رو واضح گفته باشم و بتونید پیدا کنید

با آرزوی سالی پُربار و خوش شما رو به خدا می سپارم

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:46 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

بخش جدید البته مخفی واسه دوستان

 

دوستان عزیز درود

امیدوارم همگی خوب ، سلامت و خندون باشین

بعد از یه غیبت طولانی برگشتم تا طبق روال سابق وبلاگ رو به روز کنم

مشکل خاصی نبود ، دوستانی هم که بهم سر زدین ، به زودی کنارتون خواهم بود

بعضی عکسای وبلاگ به خاطر فیلتر شدن سایتی که عکسا اونجا آپلود می شد

قابل مشاهده نیست ولی حتماً به مرور این مشکل رو حل میکنم

یه بخش جدید رو هم به وبلاگ اضافه کردم ولی نمیگم چی هست و اصلاً کجاست

خودت زحمت بکش بگرد پیداش کن

این بخش مخفی میمونه و فقط واسه دوستانی هست که مرتب بهم سر میزنن

خدائیش اول بگرد اگه نتونستی پیداش کنی به من بگو تا برات بگم

بهار خانوم هم هنوز خبر نداره ، بهار خانوم شما هم بگرد ، ببینم چه میکنی

همیشه شاد و شادی آفرین باشین

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 18:13 توسط افشین | موضوع: -

زیبــــاترین احســــاس

 

 

بخش جدیدی که واسه اسمش از شما کمک خواستم بالاخره با سه وبلاگ و با منوئی متحرک شروع به کار کرد

بخش جدید با هدف جمع کردن تموم عاشقان در کنار هم راه اندازی شد

و اسمش دل داده ها نام گرفت

این اسم ، اسم پیشنهادی پروانه خانوم بود

از ایشون دو تا یادگاری در وبلاگ قرار داره ، یکی نشانگر موس که به شکل پروانه ست

و یکی هم اسم این بخش که انتخاب ایشون بود

پیشنهاد میکنم حتماً اگه طرفدار متن های بسیار زیبا و احساسی هستین به وبلاگشون سر بزنید

مخصوصاً اینکه ایشون خودشون می نویسن . خود من شخصاً همیشه از خوندن دل نوشته هاشون لذت میبرم

یه مدت پیش هم با اجازۀ ایشون خلاصه ای از نوشته هاشون رو توی وبلاگ گذاشتم که باعث افتخارم بود

خلاصه اینکه یه وبلاگ پُر از پروانه ، پُر از احساس و یه دنیــــا عشق ، منتظر حضور شماست

اینجـــــــــــــــا رو کلیک کن تا یه راست وارد وبلاگ پروانه خانوم بشین 

و اما میرسیم به روز ولنتیاین ، روز عشاق

این روز رو به تموم عاشقا ، به تموم لیلی و مجنون ها ، به تمام زوج های جوون تبریک میگم

امیدوارم همیشه با شادی و مهر زندگی کنن ، امیدوارم همیشه با هم ، یک دل باشن

و پایۀ زندگیشون بر اساس دروغ و ریا و هوا و هوس نباشه

آرزو دارم یه زندگی مشترک ِ ساده که همراه با خوشی و سلامتی باشه رو این عزیزان داشته باشن

چقدر قشنگه یادمون باشه فرصت با هم زندگی کردن خیلی کمه ، یادمون باشه امروز و فردا کردن هیچ سودی

جز پشیمونی و حسرت نداره ، یادمون باشه چیزی رو از هم پنهون نکنیم ، حتی اگه گفتن یا شنیدنش تلخ باشه

بهتر از اینه که امروز و فردا بشه و به تأخیر بیفته

حتی در گفتن جملۀ زیبای دوست دارم هم امروز و فردا نکنید ، ممکنه خدای نکرده دیر بشه و فردائی نباشه

اگه دیر بشه فقط میتونیم حسرت روزای گذشته رو بخوریم و آه بکشیم

اومدم توی وبلاگ با این فکر که واسه امروز چی بنویسم که مناسب باشه

رفتم سراغ آرشیو مطالب بهمن ماه 85 و مطلبی که پارسال برای این روز در نظر گرفته بودم

دوستانی که پارسال نبودن و ندیدن چی نوشته شده اینجا رو کلیک کنید

اسم پُست بود « رودخونۀ آرزوها » من خیلی دوسش دارم ، کوتاه ست در حد چند جمله

جمله هائی خیلی ساده که از ته دلم نوشتم

امسالم میخوام با همون دل ، از نوشته های خودم براتون بنویسم

 

زیباترین احساس در دنیای منی ، سرچشمۀ این احساس از با تو بودنه

همۀ لحظه های عُمرم ، رؤیای منی ، حتی اگه خیاله ، از با تو بودنه

زندگی میکنم با این احساس ، با چشمانی بسته و دستانی باز و انتظار در آغوشت کشیدن

بعد از مرگم ، فقط روحم در کنارت زندگی می کند

افســــوس !!! که یک روح دیگر نمی تواند تو رو در آغوش بگیرد

حتی اگر با چشمانی بسته و دستانی باز منتظر باشد ، فقط میتواند رد شدن تو را در خودش احساس کند

و بعد از آن با دهانی باز و نفسی که در سینه حبس شده

باور می کند رؤیای خویش را ...

اگر آتش بگیرد همۀ وجودم ، تو را دوست خواهم داشت ، حتی اگر قلبم شکسته شود

سال های زیادی خواهد گذشت ، اما تو را از یاد نخواهم برد ، حتی اگر گرفتار سکوت شوم

 

  

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 8:47 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

رؤیای دست نیافتنی ؟

 

 

درود دوستای عزیزم

پنجشنبۀ گذشته اینجا به روز نشد ، چون فصل امتحانات بود ، منم که درس خون

مطلب قبلی رو هم که مشاهده کردین بر عکس تموم آپ های دیگه که چند روز

زودتر می نوشتم ، خیلی سریع و در حدود پنج دقیقه ای آماده شد

احساسی بود که شکل گرفت و تصمیم گرفتم همون موقع ثبتش کنم تا یادگاری بمونه

خب از این حرفا بگذریم میخواستم تغییرات جدیدی توی وبلاگ داشته باشم

که نصف کاره موند ، اگه توجه کرده باشین ، آهنگ وبلاگ به طور موقت حذف شد

یه قسمتی هم که من خیلی وقته میخواستم توی وبلاگم داشته باشم ، ده روزی هست که اضافه شده

اگه سمت چپ ِ همین صفحه نگاه کنید حدیث روز رو مشاهده می کنید

که هر روز با یک حدیث به روز میشه ، من با « حدیث روز » در وبلاگ آقا حسام گل آشنا شدم

وبلاگ آموزندۀ آقا حسام رو براتون میذارم ، یادتون نره روش کلیک کنید

قرآن آموزی رسول رحمت

روی یه بخش دیگه هم دارم کار میکنم تا آماده بشه که در طول همین هفته به وبلاگ اضافه میشه

من با قالب وبلاگ اصلاٌ آشنا نیستم ، ولی با وقتی که گذاشتم ، تونستم یه تغییرات کوچیکی در قالب وبلاگ بدم

این بخش جدید ، حاصل همین وقت گذاشتنه و باید بگم

عمراً اگه لنگۀ همچین بخشی رو بین وبلاگ های دیگه دیده باشین

این بخش رو میخوام اختصاص بدم به تموم وبلاگ هائی که توسط دو عاشق به روز میشه

این بخش رو تقدیم میکنم به تموم آقا پسرا و دختر خانومای عاشق

راستش فقط مشکلی که هست اسم این بخشه که باید انتخاب بشه

اگه شما اسم خوبی برای این بخش به ذهن تون رسید حتماً منو در جریان بذارین

در ضمن به تموم وبلاگهای مشترک پسر دختر عاشقی هم که می شناسید خبر بدین تا به من سر بزنن و لینک بشن

اما خدائیش عجب بخشی میشه ، از این طریق میشه به تموم وبلاگای عاشقانه راه پیدا کرد

چی از این بهتر ؟

خسته که نشدین ؟ خیلی وقته فرصت نشده براتون داستان بذارم

با یه داستان کوتاه ِ آموزنده چطورین ؟ پس با هم میخونیم این داستان زیبا رو

این داستان به مرد جوانی بر میگرده که مربی اسب بود

و از اصطبلی به اصطبل دیگه و از مزرعه ای به مزرعه دیگه میرفت و اسب پرورش میداد.

به همین خاطر تحصیلات دبیرستانی پسر مدام با وقفه مواجه میشد.

یک روز توی مدرسه از پسر خواستن ، در مورد اینکه

دوست داره در آینده چه کاره بشه و چه رویایی برای آینده اش داره ، بنویسه.

اون شب پسر قصه ی ما اهداف زندگیش و اینکه میخواد صاحب یک مرتع پرورش اسب بشه، در هفت صفحه شرح داد.

اون رویاهاشو با جزییات بسیار دقیقی توضیح داد و حتی نقشه ای از یک مرتع ۵۰ هکتاری کشید

و جای تمام ساختمونها، اصطبلها و زمینهای تمرین رو روی اون مشخص کرد.

سپس نقشه دقیقی از یک خونه ی ۱۰۰۰ متری کشید که در همون مرتع واقع میشد.

پسر جوون با جون و دل روی این پروژه کار کرد و روز بعد اونو به معلمش تحویل داد.

دو روز بعد وقتی برگه هاشو تحویل گرفت روی صفحه اول نوشته شده بود :

"بسیار بد. بعد از کلاس بیا با هم صحبت کنیم."

پسر رویایی داستان ما پس از کلاس سراغ معلم رفتو پرسید:

" برای چی روی برگه ام نوشته بودین بسیار بد ؟ "

معلم گفت : "چون رویایی دست نیافتنی از پسرکی جوانی بود که هیچ پشتوانه ای و فکری در این رویا دیده نمیشد.

تو پولی نداری. از خونواده ای سرگردان و بی‌خانمان هستی و هیچ پشت و پناهی هم نداری

تملک مرتع پرورش اسب پول زیادی میخواد. باید پول زیادی بابت خرید زمین پرداخت کنی

و برای خرید اسبهای اصیل که بتونی از زاد و ولد اونها اسب پرورش بدی ، هم به پول نیاز داری

ضمن اینکه برای بنای اصطبل و ساختمون ها هم مبالغ هنگفتی باید پول هزینه کنی.

همینطور که میبینی هرگز نمیتونی چنین کاری انجام بدی و بعد اضافه کرد :

"فرصت دیگه ای به تو میدم اگه در مورد هدف دست یافتنی تری بنویسی نمره تو رو تغییر میدم."

پسر به خونه برگشت و در مورد صحبت های معلمش فکر کرد.

در نهایت سراغ پدرش رفت و پرسید چه کاری بهتره انجام بده ؟ پدرش گفت :

"ببین ، پسرم تو باید خودت در این مورد تصمیم بگیری

هر چند که فکر میکنم این تصمیم گیری برای آینده ات بسیار مهم باشه."

بعد از یک هفته فکر کردن پسر همون اوراق رو به معلم برگردوند و هیچ تغییری در اون ایجاد نکرد

فقط روی یک برگه نوشت :

"شما میتونید نمره بدی برام منظور کنید ولی من ترجیح میدم رؤیا مو حفظ کنم."

دوست جوون ما توی یک مهمونی در سن 45 سالگی رو به حضار کرد و گفت :

" این داستانو برتون تعریف کردم چون شما همین الان در خونه ۱۰۰۰ متری من وسط یک مرتع ۵۰ هکتاری قرار دارین

من هنوز اوراق مدرسه ام رو دارم میتونین قاب شده اونو روی شومینه ببینین

بهترین قسمت داستان تابستان سال پیش اتفاق افتاد که همان معلم ۳۰ دانش آموز رو

برای یک اردوی یک هفته ای به مرتعم آورد. وقتی داشتن میرفتن رو به من کرد و کفت :

" راستش، الان میفهمم زمانی که معلمتون بودم بعضی وقتها رؤیاهای شاگردام رو می دزدیدم.

طی اون سالها رویاهای زیادی از بچه ها دزدیدم

ولی خوشبختانه تو اونقدر سرسخت بودی که تسلیم نشدی."

...


اجازه ندین هیــــــــــــــــچکسی رویاهاتونو بدزده

چون این مهم ترین اصل برای ساخت آینده ی شماست

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:41 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

بهار من پرواز کن ، اوج بگیر تا اوج آسمون ، تا هر جائی که دلت میخواد

 

 

بهار من پرواز کن ، اوج بگیر تا اوج آسمون ، تا هر جائی که دلت میخواد

 

من یه حسی دارم ، نمیدونم تو هم همین حس رو داری یا نه ؟

من احساس میکنم عشقمون محکمتر شده قشنگتر شده ، مخصوصاً بین حرف زدنمون

من خجالت میکشیدم بهت بگم میبوسمت

ولی حالا راحت این کلمه رو میگم ، حتی میتونم بگم لبات رو میبوسم

همیشه میخواستم دلامون اینجوری باهم باشه

چقدر قشنگه این حس ، بهار من ازت ممنونم که این لحظه ها رو برام میسازی

الان دارم آهنگ نانسی همون آهنگ قشنگ احساس جدید رو میبینم

چون خودمم احساس جدیدی دارم

چقدر عشقشون قشنگه من اون صحنه ای رو دوس دارم که دختره

برای اولین بار میره با پسره حرف بزنه

ولی پسره لال بود ، نمیتونست حرف بزنه ، دختره تعجب میکنه ، سکوت میکنه

بعد یه مکث کوتاه ، چون پسره رو دوس داره ، میخنده

خنده ای که فقط همراه با عشقه

...........

اینم شعرش همراه با معنی ، تقدیم به تو که آرامش وجودمی

 

 

إحساس جديد ، بقلبك بيزيد

حس تازه اي در قلب تو در حال افزون شدن است

بتحسه كل ما بتتطلع فيي

تو هر وقت که به من نگاه مي کني دچار اين حس مي شوي

انك عطول فيي مشغول

تو گرفتار من هستي و همیشه به من فکر مي کني

كتير بتشتاق لي و بتموت علييو

دلت بسيار براي من تنگ مي شود و جانت را براي من فدا مي کني

أنا ما بدي تقلي كلام

من نمي خواهم که تو حرفي به من بزني

يدوب قلبي حنين و غرام

که باعث شود قلب من از شدت مهرباني و عشق آب گردد

بيكفيني تقلي بحبكتنها

کلمه دوستــــت دارم از زبان تو کافيست

هيدي الكلمة بتقتلنياين

این کلمه وجود من را به آتش مي کشد

حدي بيكون ، قلبك مجنون

قلب تو در کنار من به مرز ديوانگي مي رسد

حتى نظرات عيونك مجنونة

حتي نگاه چشمان تو نيز همچون ديوانگان مي شود

بيعز عليك ترف بعينيك

برای تو سخت است كه حتي براي یک لحظه مژه برهم بگذاری

و تمرق شئ لحظة و ما تشوف عيوني

اگر که لحظه ای سپری شود و تو در آن به چشمان من ننگری

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:7 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

وبلاگ بهار من وارد دومین سال فعالیت خود شد

 

 

سلام

حال و احوال شما چطوره ؟ خوبین ؟

پنجشنبه خدمت شما نبودم که دلیل داشت

 

چقدر خوبه آدم بلد باشه با فتوشاپ کار کنه ها ، من فقط یه ذره بلدم ، باعث شده اینجوری کیف کنم

اگه قرار بود فتوشاپ را کامل بلد باشم فکر کنم اینجا جشن می گرفتم

تصویر بالا رو خودم دوتا تصویر رو گذاشتم کنار هم تا این عکس بوجود اومد ، یه جمله هم بهش اضافه کردم

قشنگ شده ؟ خب موافقین با هم یه کم حرف بزنیم ؟

 

حتماً تا حالا بارها براتون پیش اومده که به خودمون بگیم : آخ ، وای ، چقدر زود روزا میگذره !!!

خود ِ من الان این حال رو دارم ، پنجشنبه ها وقتی که نوبت به این میرسه که بیام اینجا

به وضوح میبینم که چقــــــــــــــــــــــدر زود روزا میگذره

از پنجشبۀ گذشته تا پنجشنبه ای که در راه هست ، زمان ، تو یه چشم به هم زدن میگذره

این که فقط هفته س ، ماه ها ، سال ها ، روزگار ، عُمر ما همین جور داره میگذره

میخوام خودمو مخاطب قرار بدم

چقدر من تو این سالا موفق بودم ؟ چقدر تونستم دلی رو شاد کنم ؟

چقدر تا حالا به حرفائی که زدم عمل کردم ؟

اصلاً ، الان بعد گذشت سالائی که از خدا فرصت زندگی گرفتم توی چه مرحله ای از زندگی قرار دارم ؟

خوب یا بد ؟ زشت یا زیبا ؟ امیدوار یا مأیوس ؟

به قول شاعر که میگه :

رنگ سال گذشته را دارد ، همه لحظه های امسالم

سیصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان میکشم به دنبالم

نمیخوام فکر کنید که حرفام نا امید کننده س ، یا آدم نا امیدی هستم

اینا رو گفتم تا یه ذره در موردش فکر کنم ، بلکه با فکر کردن به این موضوع ، ببینم به کجاها رسیدم

تا اینجای حرفای منو فراموش نکنید تا یه چیز دیگه براتون بگم

 

این داستان رو گوش بدین ، شنیدنیه

پسر قصۀ ی ما ، عاشق شد ، یه عاشق بی تاب ، عاشق دختری از جنس بارون ، زیبا مثل

پروانـــــه

دلش سیاه بود ، ولی روزای روشن آفتابی رو خیلی دوس داشت

انتظار عشقش و بی تابی رو خیلی دوس داشت

رفت و رفت .......... تا رسید به هزار و یکشب ....

هزار و یک شبش پُر از صدای عشقش بود

گریۀ هر شبش فقط برای اون بود

از بارون گفت :

توی کوچۀ دلش فقط صدای عشقش بود

صدای خوب و همیشه آشنای اون میومد

وقتی بارون میزد تو کوچه ساکت دلش

پنجرۀ کوچیک دلش فکر میکرد ، صدای پای یارش رو می شنوه

پسر داستان ما ، یه عشقی تو دلش جوونه زده بود که خیلی قشنگ بود

تصمیم می گیره بره جائی که فقط از عشقش بنویسه ، میره و میره تا میرسه به این وبلاگ

چون بهار عشقی تو دلش جوونه زده بود ، اسم وبلاگ رو میذاره بهــــــار من

ساختن اینجا از ابتدا تا آخرش با عشق به یارش همراه بوده

حتی کوچیکترین نقطه ای هم که در این وبلاگ به چشمتون می خوره ، از روی عشق بوده

ذره ، ذرۀ اینجا پیشکش بهار خانوم عزیز

با نهایت شور و عشق ، دوست داشت اینجا رو به عزیزترینش هدیه بده

حدود 6 ماه بدون اینکه عشق قشنگش خبر داشته باشه ، اینجا رو با عشق ، به روز میکرد

و سرانجام در مُرداد 86 ،سالروز تولد عشقش این وبلاگ رو به تک ستارۀ قلبش هدیه داد

حرفام رو کوتاه میکنم و این دو مطلبی که براتون گفتم رو جمع بندی میکنم :

وبلاگ بهار من یک ســـــــــاله شد

برای دیدن اولین پُست این وبلاگ در سی اُم دی ماه 85 روی لینک زیر کلیک کنید :

بیتــــابی

دوست داشتم با بهار عزیز اینجا باهم بنویسیم اما تا حالا شرایط ش فراهم نشده

این وبلاگ هدیه شده به ایشون

و در اصل صاحب خونه ایشون هستن ، مُنتها من همیشه اینجا پرسه میزنم

نمیدونم در آینده چی پیش میاد ؟ آیا شرایطی پیش میاد تا صاحب خونه ، خودش اینجا رو اداره کنه ؟

آیا من همیشه امکانش رو دارم تا اینجا بیام ، یا نه !!! ممکنه چند وقت دیگه ، منم گرفتار زندگی بشم

که نتونم به اینجا سر بزنم ، اون وقت تکلیف اینجا چی میشه ؟

از بین همه دوستان همکار ، کسی دیگه به اینجا سر میزنه ؟

من امیـــــــــدوارم ، اینجا همیشه مثل این یک سالی که گذشت پیش بره و هر روز که میگذره

اینجا بهتر و زیباتر بشه و همیشه لبریز از عشق باشه

جا داره از تموم دوستانی که از اول شروع به کار این وبلاگ ، منو راهنمائی کردن ، تشکر کنم

مخصوصاً اینکه باید از همکار عزیزی که خیلی به من در ساختن این وبلاگ کمک کرد یاد کنم

متأسفانه دیگه وبلاگ ایشون ، به روز نمیشه

برای ورود به وبلاگ این دوست عزیز روی نام وبلاگشون کلیک کنید :

تنهاترین تنها ( عسل )

همیشه شاد باشین و شادی آفرین

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:4 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

تاسوعا و عاشورای حسینی

 

این ایام سوگواری رو به تمام دوستداران امام حسین (ع ) تسلیت عرض میکنم

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:43 توسط افشین

شنيدن صداي تو ، پرواز دوباره ي پروانه و رسيدن به اوج شكوه عشق

 

 

 

سلام بر تموم عزيزاني كه به اين وبلاگ قدم ميذارن

اميدوارم همه خوب و سلامت باشيد

موافقين بريم سراغ مطالب امروز ؟ فكر ميكنم يه كم طولاني بشه

اما جوري پيش ميريم كه خسته نشين  

هفته اي رو كه سپري كرديم خيلي زمستوني و برفي بود و هنوز هم ادامه داره

هفته قبل يادتونه كه گفتم خورشيد خانوم تو آسمون هست و دريغ از يه قطره بارون ؟

گفتن من همانا و لج كردن خورشيد خانوم همانا

فرداي اون روز بود كه هوا به كلي رو به سردي رفت و شب ، باروني گرفت كه تمومي نداشت

من بعد از مدت ها داشتم تلويزيون تماشا ميكردم ، اونم تماشاي يه فيلم رمانتيك و عاشقونه

اما از شانس بد من بيشتر از ده بار برق ها قطع و وصل شد

آخر كار هم لحظه پاياني فيلم رو از دست دادمو درست و حسابي متوجه نشدم چي شد

امروز دوشنبه س ( البته شما پنجشنبه اين مطالب رو ميخونيد ، چون هميشه چند روز

زودتر مطالب رو آماده ميكنم و پنجشنبه وبلاگ به روز ميشه )

ديشب هم ( شب يكشنبه ) بارش برفي شروع شد كه تو شهر ما ( يزد ) بي نظير بود

اينا رو گفتم تا باز هم بيشتر متوجه نعمت و رحمت خداوند باشيم و كسي مثه من

ناشكري نكنه

هفته ي قبل ، يه نظر خواهي هم از شما براي بهتر شدن وبلاگ داشتم

راستش ، تا اينجا كه نگاه ميكنم به غير از چندتا دوست كه لطف كردن نظرشون رو

در مورد وبلاگ گذاشتن ، بقيه دوستان در اين مورد نظري ندادن

بعضي از دوستان هم به علت گرفتاري متأسفانه وقت نكردن سر بزنن

و از نظراتشون محروم موندم

البته فقط هفته ي قبل براي نظرخواهي نبوده ، هميشه آماده گوش دادن

به نظرات شما هستم تا با تغييرات مثبت اينجا بهتر بشه

البته اين تغييرات نبايد شامل من بشه ، چون من چه بخواين چه نخواين اينجام

يه سري تغيير كوچولو هم توي وبلاگ دادم ، مثل اضافه شدن وضعيت ياهو در وبلاگ

كه اگه الان سمت چپ رو نگاه كنيد داره خروپف ميكنه

اگه روش كليك كنيد ميتونيم با هم در ياهو در ارتباط باشيم

يه دستي هم به سر و روي پيوندهاي وبلاگ كشيدم و بخش جديدي اضافه كردم

به نام سايت هائي در رابطه با شادمهر عقيلي كه تقديم به همه شما

عزيزان كه طرفدار شادمهر عقيلي هستين

مي تونيد از اين طريق آخرين خبرها رو از شادمهر عقيلي داشته باشين

خب ، امروز معرفي دو همكار عزيز با وبلاگاي قشنگشون رو هم داريم كه

خيلي منو شرمنده خودشون كردن

زماني بيشتر شرمنده شدم وقتي ديدم اسم وبلاگشون در بين پيوند هام نيست

پس هم لينكشون كردم ، هم اينجا ازشون كمال تشكر رو دارم ، اميدوارم منو ببخشن

روي اسم وبلاگشون كليك كنين تا وارد كلبه شون بشين

دورم از تو اما با تو ، لحظه ها رو زنده هستم ( عاطفه )

مگر گناه من چه بود؟ ( طيبه )

و ، اما ... و اما ... اين ، و اما گفتن ، داستاني داره

با بهار خانوم كه حرف زدم ، گلايه كردم ، البته گلايه از جهت دلتنگي

گفتم ، چرا برامون چيزي نمي نويسي ؟ اصلا به اينجا سر ميزني ؟

البته ميدونم كه فرصت نميكنه

بهش گفتم اگه اجازه بدي از اون متن هاي قشنگي كه خودت مي نويسي بذارم تو وبلاگ

ايشون هم جواب دادن : خوشحال ميشم ، خودم كه اونجا نيستم

حداقل نوشته هام اونجا باشه

منم گفتم : با اينكه اينجا نيستي اما اينجا بوي تو رو ميده ، چون به عشق تو ساخته شده

خلاصه متني كه در ادامه ميخونيد ، دست نوشته ي بهار خانومه

كه من ، اول عاشق نوشته هاش شدم ، بعد عاشق خودش

اين شما و اين متن زيباي بهار خانوم

 

شنيدن صداي تو ، پرواز دوباره ي پروانه و رسيدن به اوج شكوه عشق

براي قلب يك ديوونه ، پر احساس است

من بر بلنداي خاطري ميخوانم كه تو آنرا به خوبي ميشناسي

من بر بلنداي قلب تو از سخن قلبم سخن ميگويم

قلبي كه پر طپش تر از ديروز است و كم طپش تر از فردا

اي آسمان من !

جاويد بمان با من ، كه پرم از احساس و لبريزم از تنها نگاه عاشقانه اي كه

در كوچه هاي ديوار بلند مي جويم و

گداي شب گرد عشقي شدم كه تو مقصد آنرا ميشناسي

و اين كوچه هاي طولاني را به خاطر مي آوري

به من بگو كه كدوم جاده ، چشمانم را به دستان روشنگر تو مي رساند ؟

عزيزترين جاده هاي نور را به من نشان بده

من نه از راه طولاني مي هراسم و نه از پاهائي كه در راه تو زخم خواهند خورد

ديدگانم را در اين جاده به تو ميدوزم تا مصيبتهائي كه

به من خواهد رفت را با تمام وجود دوست بدارم

ميدانم كه تو را خواهم يافت ، ميدانم .

تمام فصل ها را با آرزوي تو سپري كردم و اولين روز زمستان را

در اين ساعت دلخوشي ، با ياد تو آغاز كرده ام

من سرمستم از بوي تو كه فاصله ها را بي ارزش ميكند

دلخوشم از ياد تو كه نمي گذارد بال هاي پرواز من بيرون بمانند

ميدانم كه ارزش ماندن به پرواز است ، به اوج گرفتن ، به تبرك نگاه

به يك قطره اشك كه از چشمان عاشقم ميچكد

به هم آغوشي با بد كه مرا در دستانش اسير ميكند

به رؤيا كه با آن بال هايم را رنگين ميكنم

به اعتماد كه قلب در گرو آن آرامش ميابد

و همه اينها براي رسيدن است ، رسيدن به آنچه ديوانگي را عقل معنا ميكند

براي كساني كه ميشناسند دنياي شيرين جنون را

من عشق را ميشناسم و در پاي آن اشك ميريزم هر چند كه دلي نيست تا آنرا تقديمم كند

شايد نيازي به جاده نباشد براي شناخت

شايد از كودكي كه تكه اي نان به دست دارد هم بتوان عشق را آموخت

كاش چراغ ها هيچگاه خاموش نگردد

چراغ ها را در دهكده ي سبز دوستي براي هميشه روشن بداريم

تا هرگز خانه دلي تاريك نگردد و

اعتماد كنيم به كدخداي دل ها تا گستردگي دهكده هاي دوستي را باز شناسيم

واي كه من چه حالي پيدا كردم بعد از خوندن اين متن ، محشره ، عاليه

سعي ميكنم بازم از دست نوشته هاي ايشون براتون بذارم

البته ، نا گفته نمونه كه اين متن ها وقتي با احساس قشنگ خودش گذاشته بشه

زيبائي و جذابيت بيشتري پيدا ميكنه ، پس به اميد اون روز خواهم بود

شب و روز خوشي داشته باشين

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 12:0 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

نظرات و پيشنهادات شما دوستان

 

اميدوارم همه شما خوب و سلامت باشين

با زمستون چيكار ميكنيد ؟ با بارون و برف چطورين ؟

باورتون ميشه ، اينجائي كه من زندگي ميكنم ، يه خورشيد خانوم قشنگ تو آسمونه

برف كه هيچي ، دريغ از يه قطره بارون

خب ، پست جديد امروز رو ميخوام به اين اختصاص بدم كه با نظرات شما وبلاگ رو بهتر كنم

ميخوام نظر شما رو بدونم كه اينجا چي كم داره ؟

دوس دارم هر چيزي كه به نظرتون ميرسه رو بازگو كنيد ، مثلا

فونت ها ، عكسا ، آرشيو موضوعي ، پيوندها ، قالب وبلاگ ، آهنگ وبلاگ ، سرعت لود شدن وبلاگ

آرشيو موضوعي چطوره ؟ به نظر شما موضوعي هست كه شما فكر ميكنيد با اضافه كردنش

اينجا بهتر ميشه ؟ سرعت لود شدن وبلاگ چطوره ؟

وقتي وارد وبلاگ ميشين صفحات زود نمايش داده ميشه ؟

مخصوصا دوستائي كه سرعت اينترنتشون پائينه

آهنگ وبلاگ چطوره ؟ اصلا روي سيستم شما پخش ميشه ؟

روي بعضي سيستم ها حتي بايد پلي كنيد تا پخش بشه

خلاصه اينكه نه فقط اين هفته ، هر زمان كه احساس كردين اينجا چيزي كم داره

خوشحال ميشم نظرات و پيشنهادات شما رو بشنوم

راستش من بيشتر دوس دارم ، تو قسمت نظرات ، نظراتي رو داشته باشم

كه براي بهتر شدن و زيباتر شدن اينجا باشه ، خودم هم وقتي به وبلاگ يه دوست

سر ميزنم همون موقع اگه چيزي به ذهنم برسه به اون دوستمون ميگم

اگه مثلا رنگ نوشته هاتو عوض كني ، خيلي نوشته هات خوانا تر ميشن

با تشكـــــــــــر از همه شما دوستاي گلم

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:20 توسط افشین | موضوع: -

عيد سعيد غدير خم ، آرزو و توقع

 

 

قبل از شروع حرفاي اين هفته ، عيد سعيد غدير خم رو به همه شما عزيزان تبريك ميگم

اميدوارم تو اين روز ، شاد و خوشحال باشين

بهار من ، اين عيد بر تو هم مبارك و خجسته باد

 

***

 

ميخوام امروز بازم از آرزوهــــــا بگم

گاهي وقتا آدما آرزوهائي دارن كه خيلي وقتا اين آرزوها تبديل به توقع داشتن ميشه

توقع داشتني كه باعث ميشه آدم بترسه حرفاشو بگه

ترس از اينكه مردم بگن ، فلاني چقدر پر توقع هست

بذارين با يه مثال حرفامو واضح تر بگم

چون توي محيط اينترنت و وبلاگ هستيم ، بهتره مثالم در اين مورد باشه

شما با هزارتا اميد و آرزو و حتي گاهي با اينكه وقت كمي دارين ، وبلاگتون رو به روز ميكنيد

كار ندارم موضوع وبلاگتون چيه ؟

عاشقانه ست ، خاطرات شخصيه ، در مورد يه هنرمنده يا هر موضوع ديگه اي

هر چي كه هست شما با عشق و علاقه بهش نگاه ميكنيد ، غير از اينه ؟

حالا اين وسط يك سري آرزوها و اميدها دارين ، مثلا اينكه فلان همكار وبلاگ نويس

بهت سر بزنه و نظر خودشو در مورد به روز شدن وبلاگت بگه

يا اينكه اون كسي كه آدرس وبلاگتو داره بهت سر بزنه

يه زماني هم منتظر كسي هستي كه آرزو داري واسه دلگرمي هم كه شده بهت سر بزنه

يه خسته نباشي كوچولو بهت بگه و بهت اطمينان بده كه هميشه كنارته

خب ، از وبلاگ و اينترنت بيرون ميائيم ، ميريم تو زندگي عادي و روزمره خودمون

خيلي وقتا شده آرزو داشتي كسي كه منتظرش هستي يه روز به خونه تون بياد

يا حداقل باهات تماس بگيره

خب ، تا اينجا رو داشته باشين ، يه سوال پيش مياد

اين چيزائي رو كه براتون گفتم به نظر شما اسمش آرزو هست يا توقع ؟

اينكه منتظري دوستت به وبلاگت سر بزنه ، آرزوئه يا توقع زياد تو ؟

اگه با اين موافقين كه اسمش آرزوئه ، اگه به طرف مقابلمون اين آرزو رو بگيم

تا از دل ما باخبر بشه ، فكر ميكنيد چي پيش مياد ؟

به نظر من دو تا حالت داره

حالت اول اينكه طرف مقابلمون خوشحال ميشه و با دل و جون سعي ميكنه

آرزوي ما رو برآورده كنه و ما رو خوشحال كنه

حالت دوم اينكه طرف مقابلمون خودشم گرفتاري هاي روزمره خودش داره

كه اگه بخواي آرزوتو بهش بگي ، اون از دستت ناراحت ميشه و با خودش فكر ميكنه

شما چقدر پر توقع هستي

مثلا اون ميگه فلاني من اين مشكلو داشتم اون مشكلو داشتم

نتونستم بهت سر بزنم ، حالا تو توقع داري من تو اين شرايط

و با اينهمه مشكل بيام به تو سر بزنم ؟

ديدين ؟ اون چيزي كه شما اسمشو گذاشته بودين آرزو

تبديل شد به توقع زياد از كسي داشتن

تا اينجا هيچ مشكلي نيست ميشه با يه كم صبر همه چي رو

رو به راه كرد تا مشكل دوستمون حل بشه و ما به آرزومون برسيم

بيائين بازم برگرديم به محيط اينترنت و وبلاگ خودمون ، شما ميري به ديدن دوستت

كه مدت هاست منتظرش هستي

سلام ميكني و شروع ميكني به گفتن اينكه فلاني چرا بهم سر نميزني ؟

من خيلي منتظرت بودم تا تو بياي ، دلم برات خيلي تنگ شده

بعد از گذشت چند روز دوستت بهت سر ميزنه تا جوابتو بده

سلام ميكنه و شروع ميكنه به گفتن اينكه من مشكل داشتم ، من كار داشتم

و خلاصه اينكه هزارتا مشكل رو برات رديف ميكنه

حق هم داره بنده خدا ، خب مشكل داشته ، نتونسته بهت سر بزنه

اما ... اما .... اما ....

اين ‹‹‌ اما ›› قسمت پاياني حرفاي اين هفته منه

‹‹ اما ›› ئي كه خيلي ناراحت كننده ست

اون دوستي كه اينقدر مشكل داشت و اصلا وقت نميكرد به شما سر بزنه

و حتي شما رو به داشتن توقع زياد سرزنش ميكرد

اگه متوجه بشي درست تو همون روزائي كه خودش ميگفت هزارتا مشكل داشته

به همه سر زده باشه به غير از تو ، چه احساسي بهت دست ميده ؟

مثلا اگه بفهمي دوست و همكار وبلاگ نويست ، به همه وبلاگداران و دوستاش

به غير از تو سر زده ، چه حالي پيدا ميكني ؟

طبيعيه كه آدم ناراحت ميشه

اين موضوع خيلي جاي بحث داره ، سعي كردم خيلي خلاصه اشاره كنم

اينو مد نظر داشته باشين ، من اگه اين حرفا رو زدم دليلش اين نبود كه

از همكاري دلخور باشم يا از دوستي رنجيده باشم نه !

اوايل خيلي از اين موضوع ناراحت ميشدم ولي الان ديگه نه !

چون باهاش كنار اومدم و ديگه باعث ناراحتيم نميشه

هدف من اينه ، با رعايت كردن همين مسائل كوچيك ميشه زندگي رو شيرين كرد

شايد همين الان دوستي منتظر تو باشه ، شايد اون ميترسه بهت بگه كه منتظرته

ميشه حتي با يه خط يا جمله اميد رو به دوستت هديه كني

شايد دوستت يه جا ، يه گوشه ، واسه خودش خلوت كرده

توي اين خلوتش فقط به تو فكر ميكنه ، تو ميتوني با حرفا و اميدي كه بهش ميدي

اونو به زندگي شيرين كه همراه با يه دنيا عشق و مهربونيه برگردوني 

من ميگم ما چرا بايد بهم دروغ بگيم ؟

خب اگر به دوستت سر نزدي ، حداقل ديگه بهش دروغ نگو

به جاي دروغ گوئي حداقل سعي كن از دلش در بياري و خوشحالش كني

خلاصه اينكه اين حرفا زده شد به خاطر اينكه بخشي تو وبلاگ داريم

به نام ‹‹‌ بهتر زندگي كنيم ››

كه اين بخش سعي داره به ما كمك كنه تا بهتر زندگي كنيم

اگه تا حالا اين از اين بخش ديدن نكردين پيشنهاد ميكنم حتما سر بزنيد

اگه سمت چپ وبلاگ رو نگاه كنيد ميتونيد لينك ورود به اين بخش رو پيدا كنيد

خوشحال ميشم اگه شما هم مطلبي براي اين بخش دارين برام ارسال كنيد

تا از نقطه نظرات شما هم استفاده كنم

با آرزوي دلي سرشار از شادي و مهر براي شما

و اينكه تمام روزهاتون عيد باشه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 8:50 توسط افشین | موضوع: بهتر زندگی کنیم -

شب یلدا ، عید قربان

 

 

سلام دوستای گلم

هفته قبل مهمونتون نبودم ، آخه یه کم حجم درسام زیاد شده

 

از دوستائی که سر زدن ممنونم ، حتماً به دیدنتون میام

خب ، پُست جدید این هفته چون مصادف شده با شب یلــــدا و همینطـــور

نزدیک شدن به عید سعید قربان ، یه کم متفاوته

واسه اینکه برای اولین باره که از طریق وبلاگ میتونم در خدمت شما باشمو بهتون تبریک بگم

 

 

این شبو روزای قشنگ رو به همۀ شما نازنینان

مخصوصاً بهار خانوم عزیز تبریک میگم

 

 

امیدوارم همیشه سلامــــــــــــت ، همیشه شـــــــــــــــاد و همیــــــشه

دلاتون لبریز از مهر باشه

 

****

 

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !

تا به کام دل ، ببينمت

بگذار از اشک سرخ ، گذرگاهت را چراغان کنم

آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که

زيستن با نيمي از روح ، تن را مي فرسايد ...

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاهت را

مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش با من سخني بگو

مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز ... آرام تر بگذر ...

وداع طوفان مي آفريند ... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!

باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...

من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...

اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...

اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون ، اشک در رگهايم جاريست

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:15 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -
درباره مـــا

سلام
اينجا اومدم تا از كسي بنويسم كه خيلي
دوسش دارم
كسي كه بهار عشقو تو دلم كاشت ، بهار من بود
اميدوارم خزوني نبينه
اميدوارم روزي بتونم اين وبلاگو بهش هديه بدم
آخه هنوز خبر نداره اين وبلاگو براي اون درست كردم
به اميد روزائي كه سهممون شادي و مهر باشه
راستي ، شادمهر رو خيلي دوس دارم ....
........
این نوشته ها مال زمانی بود که
خبر نداشت اینجا رو براش ساختم
توی جشن تولدش اینجا رو بهش هدیه دادم

نویسندگان
افشین
پروانه
یاران
شادمهر تك ستاره جهان
عاشقان موزیک
جزيره عشق من (مصي)
آغاز زمان ( بهارك )
شادمهر دوست داشتني
قصــر آرامش
دریـــا در من (سمانه)
محبت ( شیما )
شهر غم
قرآن آموزی رسول رحمت
:: پــــروانه ::
.:مرگ گلبرگهای مریم:.
شهر شعرا ( مانا )
دنیای فراموش شدگان
يكي يه دونه ( بهار )
دلم گرفته خدايا به وقت غروب
عاشق باش
عاشقانه ( پریا خانوم )
دخترک تنها ( مانا )
دورم از تو اما ... ( عاطفه )
مگر گناه من چه بود؟ ( طيبه )
فدای چشمات
پــــروانه
پروانه وار ( پروانه )
بهار من ( بهار )
محسن طباطبائی
گروه طراحان تمپفا
نوشته های محمد جواد عبدی
قالب وبلاگ
امکانات


shadmehr-a

افشین

shadmehr-a

http://shadmehr-a.blogfa.com

بهـــار من

بهـــار من

بهـــار من

سلام
اينجا اومدم تا از كسي بنويسم كه خيلي
دوسش دارم
كسي كه بهار عشقو تو دلم كاشت ، بهار من بود
اميدوارم خزوني نبينه
اميدوارم روزي بتونم اين وبلاگو بهش هديه بدم
آخه هنوز خبر نداره اين وبلاگو براي اون درست كردم
به اميد روزائي كه سهممون شادي و مهر باشه
راستي ، شادمهر رو خيلي دوس دارم ....
........
این نوشته ها مال زمانی بود که
خبر نداشت اینجا رو براش ساختم
توی جشن تولدش اینجا رو بهش هدیه دادم
تو نوری که بر سایه تــــابیده ای

بهـــار من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com