تبليغاتX
بهـــار من
بهـــار من

نامه ی آخر

 

 نامه ی آخر

خواستی اینجا چیزی بنویسم واسه تنهائیت تا بتونی بخونی

آخه پروانه جانم ، چی میتونم بنویسم جز غم و درد ...

 گفتی از آرزوهامون ، از دلتنگی هامون و از ظلم زمونه بنویسم

پروانه جانم ، نوشتن تو این شرایط خیلی سخته ، اما گفتی این بزرگترین محبت به تو هست

پس با تموم سختی ها می نویسم

از آرزوهامون و دلتنگی هامون که اصلاً این وبلاگ را هر موقع نوشتم از همین ها نوشتم

قسمت موضوعات رو نگاه کن ، نوشتم :

آرزوها ، بیتابی ، خاطره ها ، از دلم برای تو

این ها رو همش برای تو نوشتم روی هر کدوم کلیک کنی ، صفحه ای برات باز میشه

که دیگه خوندش رو بهت توصیه نمیکنم چون دلمون آتیش میگیره

اما از ظلم زمونه میگم از اینکه ما رو از هم جدا کرد ، از اینکه باید تسلیم

خواست اطرافیان بشیم ، از حرفای مردم بگم که با حرف مردم زندگی آدما داغون میشه

و خیلی راحت به آدم تهمت میزنن ، ظلم از این بیشتر که آدم باید دل به کسی

بسپاره که باید به زور دوستش داشته باشه ؟

ظلم از این بیشتر که یک عمر باید با کسی زندگی کنی که فقط باید به بودنش عادت کرد

و دوستش داشت . زندگی دنیا خیلی عذاب آور میشه حتی خوشی ها هم رنگ و بوی

عذاب میگیره . آرزوم اینه که زودتر خدا منو از این زندگی نجات بده و به

خودش برسونه حتی توی جهنم . من اگه بخوام از ناراحتی های خودم بگذرم

باید بگم که پروانه جانم حالت رو درک میکنم ، یادمه یه بار که بهت گفتم

من جز یه دل عاشق هیچ چیز دیگه ای واسه خوشبخت کردنت ندارم و تو باید

کسی رو داشته باشی که حداقل بتونی کنارش باشی ، اما تو از دستم عصبانی شدی

گفتی دیگه نمیخوای این حرف ازدواج رو بشنوی ، من دیگه چیزی بهت نگفتم

فقط با تموم وجودم با تو ، همراه تو بودم ، این ها رو میگم تا بدونی

حالت رو خوب درک میکنم و میدونم زندگی با کسی که احساسی بهش نداری

چقدر تلخ و سخته ، معلوم نیست چه مدت طول میکشه تا باهاش کنار بیائیم

خیلی سخته ، خیلی سخته .....

اما از خودم بگم :

حالا دیگه تو غربتم پروانه سر نمیزنه ، تو لحظه های بی کسیم پروانه پر نمیزنه

با کوله بار خستگی تو جاده های خاطره ، مسافر خسته من یه عمره که مسافره

از این به بعد یه دیوونه ام ، میرم پیش کدخدا و همه آدما از عشق پروانه میگم

تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من

بی حضور عاشق تو چه عجیبه گریه کردن

تو که نیستی تا ببینی دل آسمون شکسته

جاده تا صبح قیامت منو این پاهای خسته

با عبور هر پروانه روح سبز تو رو دیدم

زیر قطره های بارون صدای پاتو شنیدم

 کاش حتی میتونستم بهت بگم نــــــــــــــــــــــــرو :

نرووووو

نرو ، تو هم می پوسی ، می میری ، بی من نرو

تو هم طاعون غم می گیری ، ای من نرو

تو که میدونی من بی تو ، تو بی من ، یعنی حســــــــــرت

تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت

تو که میدونی کم میشم ، تو که میدونی هم آغوش غم میشی

نرو ، آه نـــرو

بری جواب روزهاتو چی میدی ؟ حرفای ما رو تو گوش کی میگی ؟

نرو که رفتنت صلاح ما نیست ، ببین جدائی تو نگاه ما نیست

نرو نذار بگن عشق یعنی حسرت

بخدا می سپارمت ، ایشاالله همیشه سالم باشی ، میگن وقتی عاشق به معشوقش نمیرسه

تنها یه چیز از خدا میخواد و اون سلامتی عشقشه

من از خدا برات سلامتی تو رو خواهانم

برات آرزوی یه معجـــزه میکنم ، یه معجزه ی بــــزرگ که فکرشم نمیکنی

خدانگهدارت باشه عزیز دلم ، دوستت دارم تا همیشه

تو رو تو آغوش میگیرم و غرق بوست میکنم ، پیشونیت رو میبوسم

خدانگهدارت ، خدانگهدار ، خدانگهدار ...

 

پنجشنبه ، بیست و شش دی ماه ۱۳۸۷

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:30 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

عيد غدير خم مبارک باد

 


اميدوارم اين عيد بر همه ی شما مبارک باشه و تعطيلات خوبی رو پشت سر بگذرونيد

يه بخش جديد به وبلاگ اضافه كردم به نام

:: تالار گفتمان موسيقی عربی به زبان فارسی ::

توی اين سايت می تونيد آخرين اخبار ، تصاوير ، آهنگ ها و كليپ های تصويری

خواننده های عربی مورد علاقه تون رو پيدا كنيد

اميدوارم خوشتون بياد ، برای ورود اينجا رو كليك كنيد

تا حالا شده اونقدر خسته باشين كه دوست داشته باشين به خودتون مرخصی بدين ؟

گاهی وقتا آدم ساکت باشه و حرفی نزنه خیلی بهتره

من ميخوام برم مرخصی ، مدتش معلوم نيست ، شايد تا پايان امتحانات ... 

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

كه به تشويش سپردی شب عاشق را

حيف است امروز كه بی عشق به شب آمد .

ای عشق

كاش خورشيد تو ، آغاز كند فردا را ...


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:0 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

صدمین پست - عید قربان


این پست صدمین پست وبلاگ ما هست

صدمین پست به اندازه ی تموم مطالب گذشته ، حرف داره ...



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:25 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

دوستت دارم قد تموم آدما


عزیز دلم

وقتی حتی از راه دور تو رو کنارم احساس نکنم ، چقدر دلگیرم ، چقدر غمگینم و چقدر تنها ...




دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم


قد تموم آدمـــا ، قد تموم عاشقـــا


دل بردی ُ پنهون شدی ، دل بردی ُ پنهون شدی


از من چـــرا ، ای بی وفـــا ؟


از من چـــرا ؟ از من چــــرا ؟


عاشق شدم ، عاشق شدم ، عاشق شدم ، عاشق شدم


از چشم من پنهون نشو ، از چشم من پنهون نشو


تنها شدم ، تنها شدم ، تنهــــا نرو ، تنهــــا رو


پر می کشی تا آسمون ، من خستۀ بی بال و پر 


من مثل ابر رهگذر ، می بارم از شب تا سحر


دریا نمی گیره نشون از قطره های در به در



نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:45 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

می نویسم ...



 

می نویسم


می نویسم از تو ، تا تن کاغذ من جان دارد


با تو از حادثه ها خواهم گفت


گریه !!!


این گریه اگر بگذارد


با تو از روز ازل خواهم گفت ، فتح معراج غزل کافی نیست


با تو از اوج غزل خواهم گفت


می نویسم همه ی هق هق ِ تنهائی را


تا تو از هیــــچ ، به آرامش ِ دریا برسی


تا تو در همهمه ، همراه ِ سکوتم باشی


به حریم ِ خلوت ِ عشق ، تو تنها برسی


می نویسم همه ی بادها ، نبودن ها را


تا تو از خواب ، مرا به با تو بودن ببری


تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی


تا مرا باز ، به دیدار خود ِ من ببری


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:8 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

معبود




اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم


جان را به قربانت


ولی بی لطف و احسانت


چگونه شوم ناخوانده مهمانت ؟


چگونه ؟


تو معبود منــــی بگذار داد از دل بگیرم


پناهم ده


که بر سقف حرم منزل بگیرم


تو دریائی و من تنها غریق مانده در باران


تو فانوس رهم شو


تا ره ساحل بگیرم


تو می گفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب


صدایت میزنم امّا رســــی آیا به دادم ؟


کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم


به کوی عاشقی ، شعر خوش ماندن بخوانم


بی لطف و احسانت


چگونه شوم ناخوانده مهمانت ؟


چگونه ... ؟


نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 14:42 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

گنج گرانبها


در افسانه های کهن هندوستان حکایتی دلنشین وجود دارد که به نحو زیبایی


قدرت درون انسان را بازگو می کند.


این افسانه زیبا و دلپذیر حاوی پیامی به یاد ماندنی است :

می گویند که در روزگاران دور ، آدمیان همه خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند


ولی از امکانات و توانائی های خود ، خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که


برهما ، خدای خدایان ، تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد


و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.


بدین منظور ، او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاهی مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد.

زمانی که برهما با دیگر خدایان در این مورد مشورت نمود ، آنها چنین پیشنهاد کردند :


بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم. برهما گفت:


آنجا جای مناسبی نیست زیرا که آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید


و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد.


سپس خدایان گفتند : بهتر است نیروی یزدانی آدمیان را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم


تا از دسترس آنها دور باشد.


این بار برهما گفت : آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسانها


به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهند کرد و گمشده خود را خواهند یافت


و آن را به روی آب خواهد آورد.


آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند :


ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم.


به نظر می رسد که در آب و خاک ، جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد !


در این هنگام برهما گفت : کاری که با نیروی یزدانی آدمی می کنیم این است که


ما آن را در اعماق وجود خود او پنهان می کنیم !


آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست


و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن بر نخواهد آمد !!!


در ادامه این افسانه هندی چنین آمده است :


از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده است ، همه چیز را جستجو کرده است


بلندی ها را در نوردیده است ، به اعماق دریاها فرو رفته است


تا دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است


تا چیزی را به دست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است !!!

آری ، راز قدرت در وجود خود ما است و آدمی خدای گونه است.


آنها که اکسیر وجود خویش را کشف کردند به نیروی عظیم و بی کران دست یافتند


و شماری دیگر که هنوز جایگاه این گنج گرانبها را نمی دانند


همچنان در جستجوی یافتن آن حیران و سرگردانند.



نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 14:9 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

از تو لبریزم


با تشکر از عزیزی که متن های زیبائی رو به من هدیه کرد

 

بخاطر تموم همراهی های به یاد ماندنی ایشون که فراموش نشدنیه

 

ازش بی نهایت سپاسگذارم

 

زیباترین لحظه ها و شادترین دقایق ارزونی زندگیت باد




حال پرواز تو را نم نم باران فهمید

 

پنجره ، دست تماشای تو را سخت فشرد

 

هیچکس با من از آن عهد نگفت و من اینجا تنها

 

باز از پنجره خواهم پرسید

 

چه کسی باور خواهد کرد

 

که چه احساس غریبی است میان من و تو ؟

 

کاش میدانستی که چه لطفی دارد

 

حس نمـــناکترین لحظه ی بارانی تو .


شانه ام تشنه ترین خواهش یک دشت کویری باشد

 

تو بباری آرام و همچنان مستی ، سیراب شدن روح مرا در بر گیرد

 

که به پایان برسد بودن من .


از تو لبریز شوم و به تو تبدیل شوم


گم کنم در تن خود بودن را و دگر هیچ که هیچ ...


تنها تو بمانی ، تنها تو ...




نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:49 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

پشت این پنجره ها ...




وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها

وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره

وقتی توی آینه خودمو گم میکنم

میدونم ، میدونم

میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه

پشت این پنجره هـــا

داره بارون می باره

باورن می باره ...


 
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:19 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

تقدیــــر




باید تو رو پیدا کنم ، شاید هنوزم دیر نیست

 

تو ساده دل کندی ولی ، تقدیر بی تقصیر نیست

 

با اینکه بی تاب منی ، بازم منو خط میزنی

 

باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودت هم دشمنی

 

کی با یه جمله مثل من ، میتونه آرومت کنه ؟

 

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

 

دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور

 

وقتی به من فکر میکنی ، حس میکنم از راه دور

 

آخر یه شب این گریه ها ، سوی چشامو می بره

 

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

 

باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنهاتر نشی

 

راضی به با من بودنت ، حتی از این کمتر نشی

 

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

 

محکم بگیرم دستــتو ، احساسمو باور کنی

 

باید

 

تو رو پیدا کنم

 

شاید هنوزم دیر نیست ...

 

..

 

شاعر : مونا برزوی

 

خواننده : شادمهر عقیلی

 


 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:23 توسط افشین | موضوع: -

نیازم به تو


متنفرم از عشق های یه طرفه ، مگه عشق نباید دو طرفه باشه ؟

 

پس چرا بعضی ها عادت کردن فقط یکی بهشون ابراز عشق و علاقه کنه ؟

 

آخه مگه همسر ما عروسکه که نسبت بهش بی تفاوت باشیم ؟

 

اینجور آدما به مرور عشقشون رو از دست میدن ، چون آخرش اون طرف مقابل

 

هر چه قدر هم که عاشقت باشه

 

از یه طرفه بودن عشقش خسته میشه ، وقتی جوابی نمی گیره خب طبیعیه

 

میره و تنهات میذاره

 

اونقدر زندگی تکراری میشه که دیگه نمیشه تحملش کرد و اون عشق داغ و پر حرارت ، سرد میشه

 

برعکس این حالت ، زندگی قشنگــــتر و زیبا تر میشه وقتی بتونیم جواب نیازهای همسرمون رو بدیم

 

تا اینکه اونقدر خودخواه باشیم که بخواهیم از عشق همسرمون فقط به خاطر آرامش خودمون استفاده کنیم

 

فکر نکنیم اگه اون بره چیزی از ما کم نمیشه ، برعکس تنها کسی که ضربه می خوره ما هستیم که

 

هیچوقت ، تا آخر زندگی نمی تونیم به یه عشق ناب و دلخواه برسیم

 

پس به یه نتیجه گیری کلی میرسیم و اون اینکه وقتی تو به عشق من احتیاج داری

 

در مقابل من هم به عشق تو احتیاج دارم

 

...

 

توی این مدت ، به وبلاگ خیلی از شما دوستای عزیز نیومدم

 

اینجا تغییراتی رو دادم ، اسم های ما عوض شد و به اسم واقعی خودمون تغییر کرد

 

قالب وبلاگ بازم به خاطر مشکلاتش عوض شد

 

پیوند های وبلاگ هم رو کمتر کردم و بعضی وبلاگهای شما دوستان رو حذف کردم

 

به دلایل مختلف از جمله اینکه متأسفانه بعضی وبلاگ ها به آخر راه خودشون رسیده بودن

 

اما اگر باز هم با آدرس جدیدی بهم سر زدین اطلاع بدین تا دوباره تبادل لینک داشته باشیم

 

و تغییر آخر اینکه دیگه روزای پنجشنبه و جمعه ، مخصوص به روز رسانی وبلاگ نیست

 

و هر وقت ما احساسی رو داشتیم اونو بیان میکنیم

 

اگرم وقت نکنم اینجا رو به روز کنم ، پروانه خانوم هستن البته اگه شرایطش رو داشته باشن


و بتونن اینجا رو به روز میکنن

 

اگرم هیچکدوم نتونستیم ، خوشحالم که به جز مطالب ما ، اونقدر بخش های متنوعی رو توی وبلاگ داریم

 

که ساعت ها میتونید ازشون استفاده کنید

 

موفق باشین

 



 
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:45 توسط افشین | موضوع: بهتر زندگی کنیم -

مشرق خیال


من روز خویش را

با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز می کنم


من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

و ز شوق این محال : که دستم به دست توست !

من جای راه رفتن پرواز می کنم !

آن لحظه ها که مــــات

در انزوای خویش یا در میان جمع

خاموش می نشینم : موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو هر چه هست ، فراموش می کنم

..

« مشیری »




 
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:54 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

راه سبز

 

 

 

از اينجا

تا درياچه ده قدم است

با هر قدم

دانه ای بکار تا جای پايت باقی بماند

آن وقت از تو

راه سبزی به جای خواهد ماند

برای تمام پرنده های تشنه ای که

راه دریاچه را نمی دانند

..


دل نوشته زیبای پروانه خانوم را خواندید


نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:5 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

جشـــن دیوانــــگی

 

اگر تو را در بر نداشته باشم دیوانگی مرا امان نخواهد داد

آنگاه پرواز تمـــــــام پروانه های عالم برایم یک معنا دارد

جشـــن دیوانــــگی !

آن روز جشن دیوانگی ام را با یاد تو آغاز خواهم نمود

تمام پروانگان را دور خود جمع خواهم نمود

و از تو برایشان قصه میگویم و تا دنیا دنیا باشد ، پروانه بازی میکنم

بگذار بگویند دیــــــــــــــــــــوانه ام !!!

دیوانه ی یک پروانه

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 22:58 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

غروب جدائی

 

اگرچه دور از تو شوم ، یار ِ وفادار ِ تواَم

جدا ز تو همسفر ِ عشــــق ِ شرر بار تواَم

اگر قصد سفر دارم ، خدا داند که ناچــارم

دفتر ِ خاطرات ِ ما ، مانده برای ِ ما به جا

ثمر می دهد صبر و شــکیبائی ما

به پایان رسد قصه ی تنهائی ما

چه رخشان شود دنیای خوشبختی ما

چه زیبا شود عالم ِ رؤیـــــــــــائی ما


چه غم آفرینــی ، چه دلـگیری ، ای غروب ِ جدائــــی


که گسترده ای سایه به کاشانه ی ما

چه جان ها که سوزد به شرار ِ گــُــنه تو

چه دل ها که نرود ز غمت پیش خدا

توئی همچو من خسته ز بیداد زمان

به دامان نکن اشک ِ غم از دیده روان

دل من بـُـود تا به ابد خانه ی تو

نمی اُفتد این خانه به دست دگران

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 6:21 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

شاخه گلی در رؤیایم

 

شاخه گلی از رؤیایم چیدم آن را به سوی تو گرفتم

و آنگاه چشمانم را بستم

نسیم خنکی وزید بی درنگ چشمانم را گشودم تا

محو رخ زیبایت شوم

اما ، نه تو بودی نه آن شاخه گل سرخ

من ندانستم آن را تو با خود بردی یا آن نسیمی که

به عطر خوش تو آغشته بود


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:23 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

پارک بزرگ مارکار

 

سلام

 

دقیقاً سه شنبه 12 تیرماه 86 این وبلاگ با نوشته ای به روز شد

 

که توی اون پست از جائی که پیدا کرده بودم براتون حرف زده بودم

 

جائی که می تونست خیلی برام خاطره ها رو زنده کنه و یا حتی خاطره ساز باشه

 

به بهار خانوم قول داده بودم عکسائی از اینجا رو براش بذارم

 

شما هم همراه ما باشین تا باهم به تماشای این پارک بریم

 

البته عکس ها رو با موبایل گرفتم و اون چیزی نشد که میخواستم

 

اما خب دیدنش خالی از لطف نیست و میتونه جالب باشه

 

مخصوصاً برای بهار خانوم عزیـــزم

 

عکس ها رو هم کوچک کردم تا توی وبلاگ سریع تر باز بشه

  

...

 

ورودی پارک - مجسمه دوتا طوطی عاشق

 

 

از مجسمه ها که بگذریم میرسیم به پله هائی که باید از اون پائین بریم

 

پائین اومدن از پله ها همراه میشه با سرازیر شدن آب از بلندی پله ها

 

و تماشای تصویر زیبای آبشار

 

 

 

در طول مسیر آب های روان همراه با ما در حرکت هستن

 

در حقیقت این نهر ساختگی که با چوب درست شده از وسط این پارک بزرگ عبور میکنه

 

تا ختم بشه به یه حوضچه خیلی بزرگ که وسطش یه فواره آب هست

 

که توی تصویر مشخصه

 

 

 

 

سمت چپ و راست ما هم چمن کاری شده که منظرۀ چشم نوازی داره

 

نرده های چوبی هم زیبائی خاصی به این محیط بخشیده

 

 

می رسیم به این صندلی خالی که « بدون شرح » باقی میمونه

 

 

آخرین تصویر هم مربوط میشه به گل آفتابگردون هائی که نمیدونن بعد از

 

غروب خورشید ، روی خودشون رو به کدوم طرف و کدوم نور بچرخونن

 

 

یزد – بلوار مدرس – پارک بزرگ شهر (پارک مارکار)

 

سه شنبه 19 شهریور 87 ساعت 18:30

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:21 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

پیام تسلیت و همدردی

 

متأسفانه بهار خانوم دائی عزیزشون رو از دست دادن

 

با قلبی مملو از اندوه این مصیبت رو به بهار خانوم و خانواده عزیزشون تسلیت میگم

 

امیدوارم خدا بهشون صبر و آرامش بده

 

تسلست

 

برای شادی روح این عزیز فاتحه و صلوات ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:43 توسط افشین | موضوع: -

دعا

 

سلام

 

اول از هر صحبتی باید معذرت خواهی کنم از دوستانی که نتونستم بهشون سر بزنم

 

این روزها ، روزهای خوبی نیست برای ما

 

اما در عوض روزهائی هست که برای دعا کردن و از خدا کمک خواستن بهترین زمانه

 

میخوام ازتون بخوام ، از شمائی که به اینجا سر میزنید

 

از ته قلبتون اول از همه برای خودتون و بعد از اون برای منو بهار خانوم دعا کنید

 

مهم نیست که توی قسمت نظرات چیزی بنویسید یا ننویسید

 

فقط مهم اینه که از ته دل دعا کنید

 

برای اون کسائی که به هر نوع مشکل دارند ، اون کسائی که بیماری دارن

 

و در کل دعا کنید همه سلامت و خوشبخت و شاد یه زندگی خوب رو سپری کنند

 

همین !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:15 توسط افشین | موضوع: -

صیاد

 

چون صید به دام ِ تو به هر لحظه شکارم

 

ای طـــُرفه نگارم

 

از دوری صیاد دگر تاب ندارم

 

رفته است قرارم

 

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم

 

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

 

گر بوی تو را باد به منزل برساند

 

جانم برهاند

 

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند

 

جز گرد و غبارم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:22 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

وقتی انسان رفتار حیوانی پیدا میکند

 

دیشب در سکوت آرام شب ، آرام اشک هایم سرازیر گشت

چشمان زیبای تو نیز از گریه لبریز بود

اشک هایت را پاک کردم

دستم را آرام به روی پیشانی ات نهادم

تا آسوده به خواب بروی

شبم را اینگونه با یاد چشمانت به سحر رساندم

 

ممنونم از شما بخاطر تموم دعاها و آرزوهای قشنگتون

اما برای من امروز هم مثل هفته ی قبل وقتی میبینم عزیز دلم

سراسر وجودش رو غم گرفته نوشتن سخت میشه

به نوعی این ناراحتی و نگرانی رو توی وجودم حس میکنم

و با بهارم همدردم

 

چند کلام بدون رودرواسی و رک و راست با بعضی انسان ها

با آرزوی اینکه این نوشتن ها باعث بشه بهتر زندگی کنیم و بعضی عادت های

زشت خودمون رو ترک کنیم

 

روی سخنم با اون دسته از آدمائیه که اونقدر خوار و ذلیل و ضعیف شدند

که حاضر بخاطر کوبیدن یه انسان دیگه مثل حیوون رفتار کنن

بدون اینکه بوئی از انسانیت برده باشن تموم شخصیت خودشون رو زیر پا میذارن

با تهمت و افترا زدن ، با دروغ ، با پاپوش درست کردن ، با زیر آب زدن

با آدم فروشی ، با دو به هم زدن و خلاصه با انواع کثافت کاری

که حتی من فکر میکنم یه حیوون هم اینکارها رو نمیکنه

باعث میشن زندگی یه انسان تلخ بشه

این جور آدما حتی از وجدان خودشون هم خجالت نمیکشن ، اونقدر قلبشون سیاه شده

که یادشون رفته چی بودن و از کجا اومدن

 

همه ی ما به نوعی حسادت در وجودمون هست اما بعضی ها

با حسادت های کثیف و افراطی خودشون ، همه چیز رو زیر پا میذارن

واقعاً آدم به چه قیمتی حاضر میشه اینکارها رو انجام بده ؟

متأسفانه توی محیط کار ، دانشگاه ، مدرسه ، بین دوستان ، حتی توی فامیل و خیلی جاهای

کوچک و بزرگ دیگه این موضوع وجود داره

انسان هائی ضعیفی که وقتی میبینن خودشون نمیتونن توی کار و زندگی موفق باشن

سعی میکنن با کنار زدن دیگران ، به صورت ظاهری موفق بشن و شاید گاهی هم

به خاطر موضوعی از این طریق کارها به نوعی از طرف مقابلشون انتقام بگیرن

غافل از اینکه زمانی خواهد رسید که با سر سقوط خواهند کرد

 

بیشتر صحبت رو طولانی نمیکنم فقط همین رو بگم که

باید در مقابل این حیوونای انسان نما

بزرگ بود ، شخصیت داشت ، صبور بود و به خدا توکل داشت

و البته باید اونقدر محکم ، پر اُمید و با فکر و تدبیر پیش رفت تا پیروز باشیم

یادمون باشه زندگی با تموم تلخی ها در گذره و میگذره ، چقدر احساس قشنگیه

وقتی که به وجدانمون رجوع میکنیم و توی اون لحظه

لبخندی از سر رضــــــــــــایت روی لبامون نقش ببنده

 

با آرزوی خوش ترین لحظات ، و آرزوی روزهای شیرین و زیبا

و پاهائی محکم و توانا

و دلی پر امید و لبریز از توکل به خدا

برای بهار عزیزم

تک ستــــــــــــــــــــاره ی قلبم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:3 توسط افشین | موضوع: بهتر زندگی کنیم -

تلخ ترین پنجشنبه

 

واقعاً یه روز تلخ میشه وقتی عزیزترین کسی که دوسش داشته باشی

 

غمی توی دلش داشته باشه و ناراحت باشه

 

امروز به عنوان تلخ ترین پنجشنبه نام گرفت

 

امیدوارم همگی صحیح و سالم و به دور از هر مشکلی یه زندگی خوب رو سپری کنیم

 

برای بهار خانوم عزیزم دعا میکنم زود مشکلش حل بشه و هر چه

 

زودتر این روزهای تلخ رو سپری کنه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:46 توسط افشین | موضوع: -

روحمان را صیقل دهیم

 

یکی از خصوصیات انسان امروز این است که تصور میکند هر چه بیشتر ارزشها و علایم

 

مورد تجلیل اجتماعی را حاصل کند ، هستی غنی تر و گسترده تری پیدا کرده است.

 

بسیاری از افراد درگیری های بیشتر جنسی را به حساب "دوست داشتنی بودن" خود می گذارند

 

به حساب زرنگی و موفق بودن خود که همه از علایم تجلیل است ، میگذارند.

 

برای بسیاری از جوانان داشتن روابط متعدد فخرآفرین است به علت حرص مندی

 

از این شاخه به آن شاخه می پرند.

 

غریزه ی جنسی در آنها به صورت یک ولع در آمده و یکی از مهترین

 

مشغولیت ذهنی به شمار میرود که اینچنین اندیشه ای به انحراف کشیده شدن ذهن

 

و بیمار شدن آنرا موجب میشود.

 

این نوع برخورد با غرایز یک نوع خود فریبی است چرا که جز خوشی گذرا

 

در انتها عمقی از لذت نخواهد داشت و تنها حرص را بیشتر خواهد کرد.

 

اگر در زندگی به دنبال ارزشهایی باشیم که بیشتر روحمان را صیقل دهد

 

و به ما قدرت شاد زیستن حقیقی دهد در برخورد با غرایز از جمله غریزه ی جنسی نیز

 

حساب شده تر و با دیدگاهی عمیقتر بر خورد میکنیم.

 

...

 

برگرفته شده از پارس پلانت

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:29 توسط افشین | موضوع: بهتر زندگی کنیم -

دل ما دریـــائیه

 

 

منو تـــو از مال دنیا چی داریم

غیر یه خونه

خونه مون کوچیکه اما لونه ی عشق می مونه

منو تــــو از مال دنیا چی داریم

غیر یه رؤیــــا

چه قشنگه شعر موندن ، چه قشنگه فکر فردا

 

از غم فاصله ها

ما از گریه هر شب یه دریا می سازیم

همه زندگی رو به چشمانمون می سپاریم

منو تـــو باید به فردا برسیم

چشمه کوچیکه برامون ، ما باید بریم به دریـــا برسیم

دل ما دریـــائیه ، چشمه زندونه برامون

دوری از هم عذابه برامون

 

منو تـــو باید به هوای تازه ی دریائی برسیم

ما عاشقیم

مثل مسافر عاشقیم ، عاشق ِ وصـــال

ما پر از وسوسه های رفتنیم ، رفتن و رسیدنو ، تازه شدن

تو رگامون به جای خون ، غزل ِ ناب ِ با هم بودنه

 

دیشب نامه ی قدیمی ات را باز خواندم ، اشک هایم سرازیر گشت

تو گفتی

برایم بگو از دلتنگی هایت تا با دردت زندگی کنم

غریبگی نکن

میروم در کنار رودخانه ؛ آنجائی که درختان در آب سایه انداخته اند

کنار یک گل سرخ می نشینم ، سرت را روی شانه هایم بگــــذار

با دستم درون آب خواهم زد و با دست خیسم ، صورتت را صفا خواهم بخشید

« آدما وقتی صورتشون خیس میشه ، حرفای دلشون آزاد میشه »

پروانه ی دلم ، شاخه گلی را درون رودخانه خواهم انداخت تا

به سوی تو آید

آنگاه حریر زیبای گیسوانت را زینت ببخش و خندان باش .

گل سرخ تقدیم به تو

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:8 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

تشکر - بخش های جدید وبلاگ

 

 آوازی باش ، پرواز اگر نیست

همدردی باش ، همـــراز اگر نیست

آغازی باش ، تا پایان نپذیرم

 

..

 

سلام

از همه ی شما به خاطر حضورتون در جشن تولد بهارم ممنونم

به پاس ِ لطف و محبت شما همراهان ، بخش های جدیدی رو براتون در نظر گرفتم

امیدوارم مورد پسند شما قرار بگیره و لذت ببرین

با کلیک روی اسم هر بخش که با رنگ آبی مشخص شده ، میتونید وارد بخش دلخواهتون بشید

 

 

 

:: در بخش پارس پلانت دو قسمت جدید قرار گرفت ::

 

بخش موزیک

 

بخش موزیک

 

 معجــــونهای زندگی

 

...

 

:: در بخش گوناگون چهار قسمت جدید قرار گرفت ::

 

تماس با ارواح

تماس با ارواح 

جهان ماوراء الطبیعه

جهان ماوراء الطبیعه 

سیــنمـــــا

سیـــنمــــا

کارت پستال درخواستی

کارت پستال درخواستی

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:58 توسط افشین | موضوع: -

سالروز تولدت سرشار از شادی

 

سلام

 

یه کم صبر کن صفحه کامل بشه بعد

 

اگه تونسنتی تو این اتاق چراغ رو روشن کنی ، جایزه داری

 

 

زیبای من  

 

با یک دنیا عشق و علاقه و به وسعت تمام آسمان آبی

 

پیشکش ِ تو بخاطر زیباترین روز دنیا

 

که روز تولدت توست ...  

 

بهــــــــار من تولـــــــــــــــــــدت مبــــــــــــارک

 

امیدوارم همیشه سلامت و شاداب باشی و همیشه خنده بر لبانت جاری باشه

 

و امیدوام هر موقع به اینجا سر میزنی ، خاطرات قشنگی

 

توی ذهن و یادت نقش ببنده و خوشحالت کنه

 

 

     

 

امروز توی جشن تولدت انواع کیک های خوشمزه و زیبا رو داریم 

 

 

ایشاالله جشن صد سالگیت  

 

این هم یه کیک تولد سفارشی 

 

 

حالا وقتشه شمع ها رو فوت کنی  

 

 

 

از کادوها هم غافل نشو  

 

 

پروانه ی دلم ، خیلی دوستت دارم و برات بهترین لحظات رو تو زندگیت آرزو میکنم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:25 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

سر آغاز

 

سلام

 

فقط همین رو بگم تا یادتون باشه که این وبلاگ ، هفته بعد به جای پنجشنبه

 

یه روز قبلش یعنی چهارشنبه به روز میشه

 

پست ویژه خواهیم داشت که با حضورتون خوشحالمون میکنید

 

آرزوی یک شکوفـــه سیب چه می تواند باشد

جز اینکه

روی یک درخت سیـب

در بهشت برین

روی یک شاخــــه جوان

عشـــق را آغاز کند .

 

 

 

گاهی خوشبختی ، شنیدن صدای پــــای یار است

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:11 توسط افشین | موضوع: -

بدون شرح

 

 

« بدون شرح »

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:4 توسط افشین | موضوع: -

خداحافظی موقت تا بعد از امتحانات

 

منو تو

 

شهر ما سرش شلوغه ، وعده هاش همه دروغه

 

آسموناش پُر دوده ، قلب عاشقاش کبوده

 

کاش تو قحطی شقایق ، بشینیم توی یه قایق

 

بزنیم دل رو به دریا ، منو تو تنهای تنهــــــــا

 

اونقده میریم که ساحل از منو تو بشه غافل

 

قایق رو باهم می رونیم ، اونجا تا ابد می مونیم

 

جائی که نه آسمونش ، نه صدای مَردمونش

 

نه غمش نه جنب و جوشش ، نه گلای گل فروشش

 

مثل اینجا آهنی نیست ........

 

 ****

 

امیدوارم همگی خوب و سلامت و خوشحال باشین

 

بهار خانوم اومد و کلی با حرفاش منو خجالت زده کرد

 

من فقط همین رو بگم که اگه همه دوستان بیان به اینجا سر بزنن و منو تنها نذارن

 

بازم ، بدون حضور بهار خانوم اینجا برام لذت و شوق و معنائی نداره

 

چون اصلاً اینجا به عشق بهار و برای بهار درست شده

 

یه مدت اینجا به روز نمیشه به دلیل اینکه امتحانات نزدیکه و باید درس بخونم

 

بهار خانوم هم کامپیوترش دچار مشکل شده و متأسفانه نمیتونن مطلبی بنویسن

 

مراقب خودتون باشین و امیدوارم با عشق و شادی زندگی کنید  

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:45 توسط افشین | موضوع: آرزوها -

قدرت عجیب یک کودک

 

 

کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت

و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند دریافت که :

"نه" گفتن ؛ لزوماً به معنای "نه" نیست .

او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند

عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند

بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد ، دختر یکی از

مستاجرها بود ؛ دخترک نزدیک در نشست.

عمو سرش را بلند کرد ، دخترک را دید ، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ "

کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."

عمو جواب داد: " ندارم ، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد :

"چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد.

عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده.

وقتی سرش را بلند کرد ، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که :

"مگر نگفتم برو خانه . زود باش ."

دخترک گفت :" چشم قربان " اما از جای خود تکان نخورد.

عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد.

منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود

مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود.

زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود

نزدیک شد دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که

صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت :

"مادرم 50 سنت را می خواهد."

عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد ، بعد ترکه را روی زمین گذاشت

دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد.

کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که

او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت.

وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد ، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به

فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف ِ اراده خود

توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

...

نویسنده : ناپلئون هیل

منبع : بیندیشید و ثروتمند شوید

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:25 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

پر پرواز

 

تو  حضور مبهم پنجره ها ، رو به روم دیواری آجریه

خورشید روشن فردا مال تو ، سهم من شبای خاکستریه

توی این دلواپسی های مدام ، جز ترانه های زخمی چی دارم

وقتی حتی تو برام غریبه ای ، سر رو شونه های بارون میذارم

اسم تو برای من مقدسه ، تا نفس تو سینه  پرپر میزنه

باورم کن که فقط باور تو ، میتونه قفل قفس رو بشکنه

مَنمــــو یه آسمــــــون بی دریغ ، مَنمــــو یه کوله راه ناگذیر

ای ستارۀ شبای مشرقی ، پر پرواز منو ازم نگیر

......

شاعر : نیلوفر لاری پور

خواننده : شادمهر عقیلی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:5 توسط افشین | موضوع: از دلم براي تو -

به خاطرها پیوستن

 

 

ای غم انگیز ترین خوشحالی ، منو عشق ِ تو

و دستی خالی

كفش هايم كه پُر از خستگین ، نقشی از نوعی دلبستگين

دست هايم كه نياز آلودن ، همۀ عمر به سويت بودن

بازهم باش و فداكاری كن ، آرزوهای مرا ياری كن

***

سلام

یه مدت پیش توی قسمت پارس پلانت

بخش درگوشی دوست خوبم بهنام عزیز حرفائی رو زد

که دیدم ، گفتنش اینجا میتونه مفید باشه و چه بسا این حرفا برای هر کدوم از ماها به دفعات پیش بیاد

صحبت از فراموشی ، کمرنگ شدن ، به خاطرها پیوستن و ..... بود

قسمتهائی از حرفای ایشون رو با اجازۀ خودش براتون مینویسم

تا بعد یه کم بیشتر براتون توضیح بدم

البته واسه خوندن کامل این متن میتونید به آرشیو صفحات درگوشی مراجعه کنید

حالا قسمتی از حرفای بهنام عزیز در درگوشی

بهنام

 

« وقتی سكوت كنی كم كم از خاطره ها محو ميشی

اين دليل بر بی معرفتی شما نيست ، اين طبيعيه وقتی نباشی فقط يه خاطره ازت باقی بمونه و بس !!

اينكه ناراحتی نداره ...

نهايت نهايتش جامون خالی ميشه كه اعضای جديد اون جا رو پر ميكنن و چه بسا يكی پيدا بشه خوش قلم تر و خوش برخورد تر از ما .

پس نگران خالی شدن جای رفیقت نباش

اون اگه بتونه برميگرده

اگرم نه كه ايشالله هر جا هست سالم و موفق باشه ...

ببين دوست عزيز ، من بدتر و حساس تر از تو .

قصد من دادن انرژی منفی به عزيزی مثل شما نبوده و نيست .

اگه بهنام مياد ميگه اگه غيبت كنی به خاطره ها می پيوندی شما حق داری فقط و فقط عقل و شعور بهنام رو زير سؤال ببری !!

قرار نيست همه مثل بهنام باشن .

دوست عزيز ، اين زندگيه !!

همين آشنايی ها ، همين به هم رسيدن ها و جدا شدن ها ...

اينكه ناراحتی نداره ، خاطره ت كمرنگ بشه .

شما به اندازۀ قدرتی كه در جذب دوستانت داشتی در خاطرۀ اونها ميمونی » 

....

خب بذارین حرفامو اینجوری شروع کنم که من با تموم حرفای ایشون موافقم برای مثال

همینجا توی محیط وبلاگ و بین دوستان فکر میکنید اگر من نیام اینجا حرف بزنم و به وبلاگ رو

به روز نکنم اتفاق خاصی میفته ؟

فوقش یه مدت دوستان میان و به رسم دوستی سراغی از من میگیرن

ولی بعد از مدتی دیگه کسی سراغی از من نمیگیره و خاطره و یاد من کمرنگ میشه

اشتباه نکنید ، بهنام عزیز تو حرفاش اشاره کرد که هدف از گفتن این حرفا دادن انرژی منفی به کسی نیست

این حرفا و این فراموش شدن ها ناراحتی داره ، اما حرف من اینه که این زندگـــیه !!!

باید عاقلانه تر با این موضوع برخورد کنیم

ما باید کارهائی رو انجام بدیم که خاطره های قشنگی ازمون باقی بمونه ، نه خدای نکرده همش بدی و سیاهی باشه

اینکه من یه روز فراموش بشم و خاطره و یادم کمرنگ بشه ناراحت کننده ست

اما این از بی معرفتی دوستای من نیست و با گریه و زاری و ماتم گرفتن چیزی عوض نمیشه

خود من تا همین اواخر خیلی این موضوع اذیتم میکرد ولی خب یه جوری باهاش کنار اومدم

تمام این حرفا علاوه بر دنیای مجازی و اینترنت ، میتونه تو دنیای واقعی هم معنا پیدا کنه

برای مثال شما یه حیوون خانگی رو نگهداری میکنید ، و باهاش اُنس گرفتید

اگه اتفاقی براش بیفته و اونو از دست بدین ، شما چقدر ناراحت میشن ؟ این ناراحتی شما چقدر طول میکشه ؟

اصلاً بعد از چندین سال اونو فراموش میکنید ؟ مطمئنناً گاهی اوقات ازش یادی میکنید و براتون خاطره هائی زنده میشه

حالا اگه به جای اون حیوون خانگی ، یه انسان تو زندگی مون بود چی ؟

انسانی که عاشقش هستیم و دوسش داریم ....

اگه خدای نکرده اونو از دست بدیم ، فراموشش میکنیم ؟ ممکنه بعد از یه مدت طولانی

کمتر نبودنش رو احساس کنیم ولی چیزی که غیر قابل انکاره اینه که همیشه یادش برامون زنده ست

بیشتر در این مورد ، حرف رو طولانی نمیکنم ، همینقدر که اشاره ای شد کافیه

مطمئنم دوستانی که به اینجا سر میزنن ، و این نوشته ها رو میخونن و به قلب خودشون سر بزنن

چیزهای جدیدتری رو پیدا میکنن که باعث میشه بهتر از قبل زندگی کنن

اینجا یه محیط مجازی و اینترنتی هست

امیدوارم چه اونهائی که یادشون و خاطرشون کمرنگ شده ، و الان بین ما نیستن

چه اونهائی که روزی چه بخوان چه نخوان به خاطره ها می پیوندن

همیشه توی زندگی خارج از این محیط مجازی موفق باشن

و همیشه سالم و سلامت زندگی کنن

بهنام جان ، یه جا حرف قشنگی زد

شما به اندازۀ قدرتی كه در جذب دوستانت داشتی در خاطرۀ اون ها ميمونی

و چه خوبه که دلامون دریائی باشه

حالا اگه یه بار دیگه حرفای بهنام رو که با رنگ آبی مشخص شده رو مرور کنید

بهتر متوجه مطالب امروز میشین و اگه کامل تر خواستید حرفای ایشون رو بخونید

یادتون نره به در گوشی حتماً سر بزنید

 

 

لحظه هاتون سبز و پر امید باد

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:30 توسط افشین | موضوع: بهتر زندگی کنیم -

معبــــود

 

 

اگر روزی رسد ، دستم به دامانت كنم جان را به قربانت

ولــــی

 

بی لطف و احسانت

 

چگونه شوم ناخوانده مهمانت ؟

 

چگــــونه ؟

 

تو معبود منی بگذار داد از دل بگيرم

 

پناهم ده كه بر سقف حرم منزل بگيرم

 

تو دريايی و من تنها غريق مانده در باران

 

تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگيرم

 

در اين بازار بی مهری به ديدار تو شادم

 

تو شادم كن كه سوز ِ غم برآمد از نهادم

 

تو میگفتی صدايم كن ز سوز سينه هر شب

 

صدايت می زنم اما رسی آيا به دادم

 

كمك كن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم

 

زكوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

 

شاعر : بامداد جويباری

 

خواننده : شادمهر عقیلی

....

موتور جستجوی گوگلموتور جستجوی گوگل به وبلاگ اضافه شد

سه بخش جدید زیر به بخش پارس پلانت اضافه شدند امیدوارم از دیدن اونا لذت ببرید

تازه های فیلم و سینماتازه های فيلم و سينما را همه روزه در لینک زیر ميتوانيد بخوانيد

تازه های فیلم و سینما خبرهای فيلم و سينما

اخبار ورزشیهمه روزه ميتوانيد از تازه های ورزش ايران و جهان در لینک زیر باخبر شويد

اخبار ورزشی اخبار ورزشــی

عجیب ولی واقعی در اين بخش از پارس پلانت تصاوير عجيب و جالب ولي واقعي ميتوانيد پيدا کنيد!

 عجیب ولی واقعی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:0 توسط افشین | موضوع: آرزوها -

بخش جدید به نام گوناگون - درگوشـــــی و چت روم در پارس پلانت

 

نمی دانم تو ميدانی

دل ِ من در هوای ديدنت بی تاب گرديده

سراپای وجودم از فراقت آب گرديده

نمیدانم تو میدانی

صدایت در گوش هایم طنین انداز نشود

دل مرده خواهم شد

به او بگوئید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریائی ست که

قایق ِ کوچک دل من در آن غرق شده

به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه بُرد

و چشمهایم را به دنیائی پُر از زیبائی باز کرد

کسی هست در این شهر ، هوا خواه نگاهت نشسته است

نگاهی غریبانه به راهت ، مبادا که نیائی ...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده ، به یاد ِ تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند

به او بگوئید دوستش دارم ، به او که صدای پایش را می شنوم

به او که لحن کلامش را می شناسم ، به او که عُمق نگاهش را می فهمم

به او که ...

معبودم ، سکوتم را از صدای تنهائيم بدان ...

نمی خوانم و نمی گويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدی برايم قصه هائی از عشق سرائيدی

و به من قصۀ باران آموختی

ميدانی قصۀ باران ، قصۀ شستن غم هاست و درون انسانها پُر از غم و تنهايی ست ؟

و نگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهائيم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو میـبالم

به او بگوئید دوستش دارم ، به او که گل همیشه بهــــــار من است

به او که قشنگترین بهانه ، برای بودن من است

و به او که عشق جاودانه من است

کاش زندگی شعر بود

تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند

کاش زندگی قصه بود

تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهی های آزاد ، همیشه اقیانوس ِ خوشبختی را پیدا کند

یادگارهای سبز سال های بهار افشان ، تیک تیک لحظه های دور از تو

و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق ، ملال انگیز ست

ملال انگیز ست ، ملال انگیز .....

 

بخش جدید :: گوناگون :: با قسمتهای متنوع و سرگرم کننده در وبلاگ قرار گرفت

:: درگوشـــــی :: و :: چت روم :: به بخش پارس پلانت اضافه شدند

 درگوشــــي

چت روم چت روم

 

شاد باشین

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط افشین | موضوع: بيــتابي -

پــــارس پلانـــــت

 

سلام

امروز متفاوت تر از هفته های قبل شروع میکنم

امروز اومدم سایتی رو بهتون معرفی کنم که از هر نظر جامع و کامله

البته اونقدر بزرگه که نیاز به معرفی من نداره ، ولی شاید دوستانی باشن که از وجود این چنین سایتی بی خبر باشن

من الان چند سالی هست که از مطالب این سایت ( پارس پلانت ) استفاده میکنم

اونقدر این سایت متنوع هست که هیچ موقع نشده برام تکراری بشه یا ازش خسته بشم

تازه برعکس هر روز یه چیز جدیدتر از توش پیدا میکنم

بهتر بگم پارس پلانت یه دنیای دیگه ست که شما میتونید از جدیدترین خبرها

اعم از علمی ، فرهنگی ، تاریخی ، ورزشی و ..... با خبر بشین

خلاصه اینکه خودتون باید سر بزنید تا متوجه بشین من چی میگم

من صد در صد و به جرأت مطمئنم که شما از دیدن این سایت پشیمون نمی شید

در زیر لینک دو بخش از پارس پلانت رو براتون میذارم که با کلیک کردن

روی اون ها میتونید واردشون بشین

و در ادامه ، من بخش جدید پارس پلانت رو به وبلاگ اضافه کردم که می تونید

در سمت چپ وبلاگ ، اونو پیدا کنید و استفاده کنید

ایشاالله به مرور زمان قسمتهای مختلفی رو به این بخش اضافه میکنم

پس فعلاً در بخش پارس پلانت ، دهکده دوستی ، مجله برگ سبز و فالستان رو گذاشتم

 مجله برگ سبز

برگ سبز ، مجلۀ فرهنگی ، تاریخی

 

فالستان

فالستان

 

و با کلیک به روی لینک زیر شما میتونید وارد صفحۀ آغازین پارس پلانت بشین و

از این سایت لذت ببرین

موفق باشین

پــــارس پلانـــــت

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:56 توسط افشین | موضوع: -

کاسۀ چوبی

 

یه کاری کن از این بیشتر ، نیفتم تو غم آخــــــــر

نذار شمع حضور من ، یه شعله شه تو خاکستر

.....

ما تا حالا چند بار این جلمه رو شنیدیم ؟

« آدما همیشه قدر چیزی رو که پیششونه نمی دونن

اما وقتی رفــــت ، تازه می فهمن کــــــی بود ، چـــــــی بود .... »

سلام

دوستای خوبم ، یادمون باشه این داستان های کوتاهی رو که اینجا گذاشته میشه

واسه سرگرمی و تفریح نیست

اگه دقیق تر یا حتی چندین بار داستان ها رو بخونیم ، میتونیم مطالب آموزندۀ جدیدتری رو

از متن داستان پیدا کنیم ، حتماً یه چیز رو توی خودش داره که با زندگی ما ارتباط داره

دوست خوبم یه موقع فکر نکنی من اینجا درس اخلاق میدم و غیره ها ....

خوب میدونم شما همه چیز رو بهتر از من میدونی ، من فقط بعضی موقع ها ، همینجوری یه

حرفی میزنم که حرف زده باشم که اینم سعی میکنم کمترش کنم تا کسی اذیت نشه

اگرم خدائیش مثل من وقت نمیکنی این چند خط رو بخونی و گرفتاری

توی وبلاگ امکانی هست که میتونی این صفحه رو به علاقه مندی ها اضافه کنی

تا هر موقع فرصت کردی ، راحت بدون وصل شدن به اینترنت بتونی وبلاگ رو بخونی

آیکونش هم اون بالا ، دم دسته ، رنگش هم سبزه 

دیگه از این راحت تر و بهتر ؟

 ……….

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر ، عروس و نوۀ چهار ساله خود زندگی کند.

دستان پيرمرد می لرزيد و چشمانش خوب نمی ديد و به سختي مي توانست راه برود

هنگام خوردن شام ، غذايش را روی ميز ريخت و ليوانی را بر زمين انداخت و شکست

پسر و عروس از اين کثيف کاری پيرمرد ناراحت شدند

بايد دربارۀ پیرمرد کاری بکنيم ، وگرنه تمام خانه را به هم می ريزد.

آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پیرمرد مجبور شد به تنهايی آنجا غذا بخورد.

بعد از اينکه يک بشقاب از دست پیرمرد افتاد و شکست ، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه

چوبی بخورد.

هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند ، پیرمرد فقط اشک می ريخت و هيچ نمی گفت

يک روز عصر ، قبل از شام ، پدر متـوجه پسر چهـار سالۀ خود شد که داشت با چند تکـه چوب

بـازي مي کرد.

پدر رو به او کرد و گفت : پسرم ، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زبانی گفت :

دارم برای تو و مامان کاسه هاي چوبی درست مي کنم که وقتي پير شديد ، در آنها غذا بخوريد !

و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد

از آن روز به بعد همۀ خانواده با هم سر يک ميز غذا می خوردند

 

۩۩۞۩۩

 

داستان رو خوندین ؟ چطور بود ؟ شما چه نظری داری ؟

« گاهی وقتا آدما کارهائی رو انجام میدن که دل دیگرون رو میشکنن

درحالی که خودشون اصلاً متوجه کارشون نیستن

گاهی یه جرقه باعث میشه به اشتباهات خودمون پی ببریم

اما اگه این جرقه ، هیچ وقت نمایان نشه چی ؟

من اونجای داستان که پیرمرد اشک می ریخت و چیزی نمی گفت رو خیلی بهش توجه کردم

و نظرمو جلب کرد ، به نظر شما چرا چیزی نمی گفت و ساکت بود ؟

شاید برای ما هم توی زندگی زمانی پیش بیاد که بهتره ساکت باشیم و نظاره گر رفتار دیگران

برعکسش هم میشه ، ممکنه ما باعث رنجش دوستی بشیم ولی ..... »

 

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچ کس برام نموند

واسه اینه که سبب منم

 

 

موفق باشی دوست من

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:26 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

قالب جدید - سکوت

 

 

 

من از پروانه بودن ها ، من از دیوانه بودن ها

 

من از بازی یک شعلۀ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

 

من از هیچ بودن ها ، من از عشق نداشتن ها

 

از بی کسی و خلوت انسان ها میترسم

 

***

سلام

کجا میری دوست من ؟

آدرس رو درست اومدی ، فقط یه کم تغییرات کوچولو داشتیم

ما یه قالب داشتیم که خیلی ساده بود یه عکس گل رُز سرخ داشت که اونم هر چند وقت