نمی دانم تو ميدانی
دل ِ من در هوای ديدنت بی تاب گرديده
سراپای وجودم از فراقت آب گرديده
نمیدانم تو میدانی
صدایت در گوش هایم طنین انداز نشود
دل مرده خواهم شد

به او بگوئید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریائی ست که
قایق ِ کوچک دل من در آن غرق شده
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه بُرد
و چشمهایم را به دنیائی پُر از زیبائی باز کرد
کسی هست در این شهر ، هوا خواه نگاهت نشسته است
نگاهی غریبانه به راهت ، مبادا که نیائی ...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده ، به یاد ِ تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند
به او بگوئید دوستش دارم ، به او که صدای پایش را می شنوم
به او که لحن کلامش را می شناسم ، به او که عُمق نگاهش را می فهمم
به او که ...

معبودم ، سکوتم را از صدای تنهائيم بدان ...
نمی خوانم و نمی گويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدی برايم قصه هائی از عشق سرائيدی
و به من قصۀ باران آموختی
ميدانی قصۀ باران ، قصۀ شستن غم هاست و درون انسانها پُر از غم و تنهايی ست ؟
و نگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهائيم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو میـبالم
به او بگوئید دوستش دارم ، به او که گل همیشه بهــــــار من است
به او که قشنگترین بهانه ، برای بودن من است
و به او که عشق جاودانه من است

کاش زندگی شعر بود
تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند
کاش زندگی قصه بود
تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهی های آزاد ، همیشه اقیانوس ِ خوشبختی را پیدا کند
یادگارهای سبز سال های بهار افشان ، تیک تیک لحظه های دور از تو
و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق ، ملال انگیز ست
ملال انگیز ست ، ملال انگیز .....

بخش جدید :: گوناگون :: با قسمتهای متنوع و سرگرم کننده در وبلاگ قرار گرفت
:: درگوشـــــی :: و :: چت روم :: به بخش پارس پلانت اضافه شدند
درگوشــــي
چت روم
شاد باشین 