
پروانه ام را میخواهم ، من پروانۀ خود را با دستانی لبریز از التماس از خدا میخواهم
در کوچه پس کوچه های دلم ، با چشمانی اشک آلود پروانه ام را میخواهم
از بین تمام پروانه های زیبا و رنگین بال ، پروانه ام را میخواهم
از بین تمام پروانه های عاشق ِ دنیا ، من عاشق ترین پروانه ام را میخواهم
پروانه ها خیلی زود پروانگی از یادشان می رود ؛ آیا به راستی چنین است ؟
گوئی هزاران سال هیچ پروانه ای مرا نمی شناسد ، غریبه ام ، غریبه ای که حتی خود را نمی شناسد
بیش از این سخن گفتن ، در خود شکستن است
دلم خوش است ، دلم خوش است به پرواز پروانه های شاد و مسرور در آسمان آبی
من کی ام ؟ تکه پیله ای بیگانه که با پروانگان نا آشناست
پیله ای که روزگاری پروانه ای در دل داشت ، من فقط همان پروانه را میخواهم
همان پروانۀ ساده و زیبای خود را میخواهم
اما نه ! آنقدرها هم خودخواه نخواهم بود
با بودن و ماندن پروانه با من ، دیگر کسی پرواز پروانه های رنگین بال را نمی بیند
دیگر پروانه شاد و مسرور در آسمان پرواز نمیکند تا بر هر گلی نشیند و با گل بخندد
آه ! در سکوت سرد تنهائی خود ، تنها دلم خوش است
دیگر باور کرده ام ضعیف بودن خود را ، دیگر باور کرده ام که تا چه حد ناتوان هستم
آنقدر ضعیفم که حتی باد ِ بال ِ پرواز پروانه مرا در هم میشکند
تنها دلم خوش است به تماشای پرواز پروانه ، حتی اگر فرسنگ ها فاصله میان ما باشد
