تبليغاتX
بهـــار من
بهـــار من

عيد غدير خم مبارک باد

 


اميدوارم اين عيد بر همه ی شما مبارک باشه و تعطيلات خوبی رو پشت سر بگذرونيد

يه بخش جديد به وبلاگ اضافه كردم به نام

:: تالار گفتمان موسيقی عربی به زبان فارسی ::

توی اين سايت می تونيد آخرين اخبار ، تصاوير ، آهنگ ها و كليپ های تصويری

خواننده های عربی مورد علاقه تون رو پيدا كنيد

اميدوارم خوشتون بياد ، برای ورود اينجا رو كليك كنيد

تا حالا شده اونقدر خسته باشين كه دوست داشته باشين به خودتون مرخصی بدين ؟

گاهی وقتا آدم ساکت باشه و حرفی نزنه خیلی بهتره

من ميخوام برم مرخصی ، مدتش معلوم نيست ، شايد تا پايان امتحانات ... 

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

كه به تشويش سپردی شب عاشق را

حيف است امروز كه بی عشق به شب آمد .

ای عشق

كاش خورشيد تو ، آغاز كند فردا را ...


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:0 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

صدمین پست - عید قربان


این پست صدمین پست وبلاگ ما هست

صدمین پست به اندازه ی تموم مطالب گذشته ، حرف داره ...



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:25 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

از تو لبریزم


با تشکر از عزیزی که متن های زیبائی رو به من هدیه کرد

 

بخاطر تموم همراهی های به یاد ماندنی ایشون که فراموش نشدنیه

 

ازش بی نهایت سپاسگذارم

 

زیباترین لحظه ها و شادترین دقایق ارزونی زندگیت باد




حال پرواز تو را نم نم باران فهمید

 

پنجره ، دست تماشای تو را سخت فشرد

 

هیچکس با من از آن عهد نگفت و من اینجا تنها

 

باز از پنجره خواهم پرسید

 

چه کسی باور خواهد کرد

 

که چه احساس غریبی است میان من و تو ؟

 

کاش میدانستی که چه لطفی دارد

 

حس نمـــناکترین لحظه ی بارانی تو .


شانه ام تشنه ترین خواهش یک دشت کویری باشد

 

تو بباری آرام و همچنان مستی ، سیراب شدن روح مرا در بر گیرد

 

که به پایان برسد بودن من .


از تو لبریز شوم و به تو تبدیل شوم


گم کنم در تن خود بودن را و دگر هیچ که هیچ ...


تنها تو بمانی ، تنها تو ...




نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:49 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

راه سبز

 

 

 

از اينجا

تا درياچه ده قدم است

با هر قدم

دانه ای بکار تا جای پايت باقی بماند

آن وقت از تو

راه سبزی به جای خواهد ماند

برای تمام پرنده های تشنه ای که

راه دریاچه را نمی دانند

..


دل نوشته زیبای پروانه خانوم را خواندید


نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:5 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

پارک بزرگ مارکار

 

سلام

 

دقیقاً سه شنبه 12 تیرماه 86 این وبلاگ با نوشته ای به روز شد

 

که توی اون پست از جائی که پیدا کرده بودم براتون حرف زده بودم

 

جائی که می تونست خیلی برام خاطره ها رو زنده کنه و یا حتی خاطره ساز باشه

 

به بهار خانوم قول داده بودم عکسائی از اینجا رو براش بذارم

 

شما هم همراه ما باشین تا باهم به تماشای این پارک بریم

 

البته عکس ها رو با موبایل گرفتم و اون چیزی نشد که میخواستم

 

اما خب دیدنش خالی از لطف نیست و میتونه جالب باشه

 

مخصوصاً برای بهار خانوم عزیـــزم

 

عکس ها رو هم کوچک کردم تا توی وبلاگ سریع تر باز بشه

  

...

 

ورودی پارک - مجسمه دوتا طوطی عاشق

 

 

از مجسمه ها که بگذریم میرسیم به پله هائی که باید از اون پائین بریم

 

پائین اومدن از پله ها همراه میشه با سرازیر شدن آب از بلندی پله ها

 

و تماشای تصویر زیبای آبشار

 

 

 

در طول مسیر آب های روان همراه با ما در حرکت هستن

 

در حقیقت این نهر ساختگی که با چوب درست شده از وسط این پارک بزرگ عبور میکنه

 

تا ختم بشه به یه حوضچه خیلی بزرگ که وسطش یه فواره آب هست

 

که توی تصویر مشخصه

 

 

 

 

سمت چپ و راست ما هم چمن کاری شده که منظرۀ چشم نوازی داره

 

نرده های چوبی هم زیبائی خاصی به این محیط بخشیده

 

 

می رسیم به این صندلی خالی که « بدون شرح » باقی میمونه

 

 

آخرین تصویر هم مربوط میشه به گل آفتابگردون هائی که نمیدونن بعد از

 

غروب خورشید ، روی خودشون رو به کدوم طرف و کدوم نور بچرخونن

 

 

یزد – بلوار مدرس – پارک بزرگ شهر (پارک مارکار)

 

سه شنبه 19 شهریور 87 ساعت 18:30

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:21 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

سالروز تولدت سرشار از شادی

 

سلام

 

یه کم صبر کن صفحه کامل بشه بعد

 

اگه تونسنتی تو این اتاق چراغ رو روشن کنی ، جایزه داری

 

 

زیبای من  

 

با یک دنیا عشق و علاقه و به وسعت تمام آسمان آبی

 

پیشکش ِ تو بخاطر زیباترین روز دنیا

 

که روز تولدت توست ...  

 

بهــــــــار من تولـــــــــــــــــــدت مبــــــــــــارک

 

امیدوارم همیشه سلامت و شاداب باشی و همیشه خنده بر لبانت جاری باشه

 

و امیدوام هر موقع به اینجا سر میزنی ، خاطرات قشنگی

 

توی ذهن و یادت نقش ببنده و خوشحالت کنه

 

 

     

 

امروز توی جشن تولدت انواع کیک های خوشمزه و زیبا رو داریم 

 

 

ایشاالله جشن صد سالگیت  

 

این هم یه کیک تولد سفارشی 

 

 

حالا وقتشه شمع ها رو فوت کنی  

 

 

 

از کادوها هم غافل نشو  

 

 

پروانه ی دلم ، خیلی دوستت دارم و برات بهترین لحظات رو تو زندگیت آرزو میکنم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:25 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

نوروز 87 مبارک باد

 

 

دوستان خوب و گرامی من سلام

این روزا ، روزائیه که همه خوشحال و شادن و آدما حتی اگه به ظاهر هم باشه سعی میکنن

خنده رو لباشون باشه و خلاصه از هر چی تلخی ، بدی و کهنگی فاصله بگیرن

و همه چی براشون رنگ و بوی تازه و سبزی داشته باشه

امیدوارم همگی شاد و خندون باشین و با همۀ لحظات شادی که دارین

سال جدید رو همراه با موفقیت ، سلامتی و آرامش خاطر آغاز کنید

این سال ِ جدید رو به شما تبریک میگم و آرزو دارم همگی در کنار خانوادۀ عزیزتون

با آرزوهای قشنگی که در دل دارین

رو به سوی یه زندگی که همراه با سعادت و خوشبختیه در حرکت باشین

و در این راه ، موفق باشین

 

یه تبریک و مبارک باد ِ مخصوص هم به بهار خانوم عزیز میگم که همیشه با حضورش

باعث شده با اُمید زندگی کنم

بهار من ( پروانۀ عزیزم ) عیدت مبارک باشه ، خوشحالم که بازم یه نوروز دیگه کنار هم هستیم

و من میتونم سال جدید رو بهت تبریک بگم و از بودنت خوشحال باشم

دوستت دارم و دلتنگتم

این شاخه گل هم تقدیم به تو که ، توی قلبم تا همیشه خونه داری

 

آخر حرفام در مورد اون بخش جدید بگم که به صورت مخفی توی وبلاگ قرار دادم

همون طور که گفتم این بخش مخصوص دوستانی هست که مرتب به ما سر میزنن

و همراه همیشگی ما هستن ، من عاشق کارای جدید و نو هستم ، ترجیح دادم این کار رو انجام بدم

تا هم کار جدیدی بین همکاران وبلاگ نویس باشه و هم دوستان قدیمی تر از یه بخش مخفی بتونن استفاده کنن

بخش جدید اسمش فال ِ حافظ هست

شما دوست گل من بعد از ورود به وبلاگ با دل پاکت نیت میکنی و بعد فال خودت رو میبینی

اما اصل مطلب که هیچکس نتونست بگه جای این بخش هست

این بخش با چشم دیده نمیشه ولی با کمک  موس فال حافظ برات نمایان میشه

پس موس رو ببرید سمت چپ وبلاگ درست زیر قسمت آهنگ وبلاگ ، اگه موس روی بخش باشه

رنگ نوشتۀ فال حافظ برات روشن میشه و میتونی استفاده کنی

امیدوارم آدرس رو واضح گفته باشم و بتونید پیدا کنید

با آرزوی سالی پُربار و خوش شما رو به خدا می سپارم

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:46 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

بهار من پرواز کن ، اوج بگیر تا اوج آسمون ، تا هر جائی که دلت میخواد

 

 

بهار من پرواز کن ، اوج بگیر تا اوج آسمون ، تا هر جائی که دلت میخواد

 

من یه حسی دارم ، نمیدونم تو هم همین حس رو داری یا نه ؟

من احساس میکنم عشقمون محکمتر شده قشنگتر شده ، مخصوصاً بین حرف زدنمون

من خجالت میکشیدم بهت بگم میبوسمت

ولی حالا راحت این کلمه رو میگم ، حتی میتونم بگم لبات رو میبوسم

همیشه میخواستم دلامون اینجوری باهم باشه

چقدر قشنگه این حس ، بهار من ازت ممنونم که این لحظه ها رو برام میسازی

الان دارم آهنگ نانسی همون آهنگ قشنگ احساس جدید رو میبینم

چون خودمم احساس جدیدی دارم

چقدر عشقشون قشنگه من اون صحنه ای رو دوس دارم که دختره

برای اولین بار میره با پسره حرف بزنه

ولی پسره لال بود ، نمیتونست حرف بزنه ، دختره تعجب میکنه ، سکوت میکنه

بعد یه مکث کوتاه ، چون پسره رو دوس داره ، میخنده

خنده ای که فقط همراه با عشقه

...........

اینم شعرش همراه با معنی ، تقدیم به تو که آرامش وجودمی

 

 

إحساس جديد ، بقلبك بيزيد

حس تازه اي در قلب تو در حال افزون شدن است

بتحسه كل ما بتتطلع فيي

تو هر وقت که به من نگاه مي کني دچار اين حس مي شوي

انك عطول فيي مشغول

تو گرفتار من هستي و همیشه به من فکر مي کني

كتير بتشتاق لي و بتموت علييو

دلت بسيار براي من تنگ مي شود و جانت را براي من فدا مي کني

أنا ما بدي تقلي كلام

من نمي خواهم که تو حرفي به من بزني

يدوب قلبي حنين و غرام

که باعث شود قلب من از شدت مهرباني و عشق آب گردد

بيكفيني تقلي بحبكتنها

کلمه دوستــــت دارم از زبان تو کافيست

هيدي الكلمة بتقتلنياين

این کلمه وجود من را به آتش مي کشد

حدي بيكون ، قلبك مجنون

قلب تو در کنار من به مرز ديوانگي مي رسد

حتى نظرات عيونك مجنونة

حتي نگاه چشمان تو نيز همچون ديوانگان مي شود

بيعز عليك ترف بعينيك

برای تو سخت است كه حتي براي یک لحظه مژه برهم بگذاری

و تمرق شئ لحظة و ما تشوف عيوني

اگر که لحظه ای سپری شود و تو در آن به چشمان من ننگری

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:7 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

وبلاگ بهار من وارد دومین سال فعالیت خود شد

 

 

سلام

حال و احوال شما چطوره ؟ خوبین ؟

پنجشنبه خدمت شما نبودم که دلیل داشت

 

چقدر خوبه آدم بلد باشه با فتوشاپ کار کنه ها ، من فقط یه ذره بلدم ، باعث شده اینجوری کیف کنم

اگه قرار بود فتوشاپ را کامل بلد باشم فکر کنم اینجا جشن می گرفتم

تصویر بالا رو خودم دوتا تصویر رو گذاشتم کنار هم تا این عکس بوجود اومد ، یه جمله هم بهش اضافه کردم

قشنگ شده ؟ خب موافقین با هم یه کم حرف بزنیم ؟

 

حتماً تا حالا بارها براتون پیش اومده که به خودمون بگیم : آخ ، وای ، چقدر زود روزا میگذره !!!

خود ِ من الان این حال رو دارم ، پنجشنبه ها وقتی که نوبت به این میرسه که بیام اینجا

به وضوح میبینم که چقــــــــــــــــــــــدر زود روزا میگذره

از پنجشبۀ گذشته تا پنجشنبه ای که در راه هست ، زمان ، تو یه چشم به هم زدن میگذره

این که فقط هفته س ، ماه ها ، سال ها ، روزگار ، عُمر ما همین جور داره میگذره

میخوام خودمو مخاطب قرار بدم

چقدر من تو این سالا موفق بودم ؟ چقدر تونستم دلی رو شاد کنم ؟

چقدر تا حالا به حرفائی که زدم عمل کردم ؟

اصلاً ، الان بعد گذشت سالائی که از خدا فرصت زندگی گرفتم توی چه مرحله ای از زندگی قرار دارم ؟

خوب یا بد ؟ زشت یا زیبا ؟ امیدوار یا مأیوس ؟

به قول شاعر که میگه :

رنگ سال گذشته را دارد ، همه لحظه های امسالم

سیصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان میکشم به دنبالم

نمیخوام فکر کنید که حرفام نا امید کننده س ، یا آدم نا امیدی هستم

اینا رو گفتم تا یه ذره در موردش فکر کنم ، بلکه با فکر کردن به این موضوع ، ببینم به کجاها رسیدم

تا اینجای حرفای منو فراموش نکنید تا یه چیز دیگه براتون بگم

 

این داستان رو گوش بدین ، شنیدنیه

پسر قصۀ ی ما ، عاشق شد ، یه عاشق بی تاب ، عاشق دختری از جنس بارون ، زیبا مثل

پروانـــــه

دلش سیاه بود ، ولی روزای روشن آفتابی رو خیلی دوس داشت

انتظار عشقش و بی تابی رو خیلی دوس داشت

رفت و رفت .......... تا رسید به هزار و یکشب ....

هزار و یک شبش پُر از صدای عشقش بود

گریۀ هر شبش فقط برای اون بود

از بارون گفت :

توی کوچۀ دلش فقط صدای عشقش بود

صدای خوب و همیشه آشنای اون میومد

وقتی بارون میزد تو کوچه ساکت دلش

پنجرۀ کوچیک دلش فکر میکرد ، صدای پای یارش رو می شنوه

پسر داستان ما ، یه عشقی تو دلش جوونه زده بود که خیلی قشنگ بود

تصمیم می گیره بره جائی که فقط از عشقش بنویسه ، میره و میره تا میرسه به این وبلاگ

چون بهار عشقی تو دلش جوونه زده بود ، اسم وبلاگ رو میذاره بهــــــار من

ساختن اینجا از ابتدا تا آخرش با عشق به یارش همراه بوده

حتی کوچیکترین نقطه ای هم که در این وبلاگ به چشمتون می خوره ، از روی عشق بوده

ذره ، ذرۀ اینجا پیشکش بهار خانوم عزیز

با نهایت شور و عشق ، دوست داشت اینجا رو به عزیزترینش هدیه بده

حدود 6 ماه بدون اینکه عشق قشنگش خبر داشته باشه ، اینجا رو با عشق ، به روز میکرد

و سرانجام در مُرداد 86 ،سالروز تولد عشقش این وبلاگ رو به تک ستارۀ قلبش هدیه داد

حرفام رو کوتاه میکنم و این دو مطلبی که براتون گفتم رو جمع بندی میکنم :

وبلاگ بهار من یک ســـــــــاله شد

برای دیدن اولین پُست این وبلاگ در سی اُم دی ماه 85 روی لینک زیر کلیک کنید :

بیتــــابی

دوست داشتم با بهار عزیز اینجا باهم بنویسیم اما تا حالا شرایط ش فراهم نشده

این وبلاگ هدیه شده به ایشون

و در اصل صاحب خونه ایشون هستن ، مُنتها من همیشه اینجا پرسه میزنم

نمیدونم در آینده چی پیش میاد ؟ آیا شرایطی پیش میاد تا صاحب خونه ، خودش اینجا رو اداره کنه ؟

آیا من همیشه امکانش رو دارم تا اینجا بیام ، یا نه !!! ممکنه چند وقت دیگه ، منم گرفتار زندگی بشم

که نتونم به اینجا سر بزنم ، اون وقت تکلیف اینجا چی میشه ؟

از بین همه دوستان همکار ، کسی دیگه به اینجا سر میزنه ؟

من امیـــــــــدوارم ، اینجا همیشه مثل این یک سالی که گذشت پیش بره و هر روز که میگذره

اینجا بهتر و زیباتر بشه و همیشه لبریز از عشق باشه

جا داره از تموم دوستانی که از اول شروع به کار این وبلاگ ، منو راهنمائی کردن ، تشکر کنم

مخصوصاً اینکه باید از همکار عزیزی که خیلی به من در ساختن این وبلاگ کمک کرد یاد کنم

متأسفانه دیگه وبلاگ ایشون ، به روز نمیشه

برای ورود به وبلاگ این دوست عزیز روی نام وبلاگشون کلیک کنید :

تنهاترین تنها ( عسل )

همیشه شاد باشین و شادی آفرین

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:4 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

شنيدن صداي تو ، پرواز دوباره ي پروانه و رسيدن به اوج شكوه عشق

 

 

 

سلام بر تموم عزيزاني كه به اين وبلاگ قدم ميذارن

اميدوارم همه خوب و سلامت باشيد

موافقين بريم سراغ مطالب امروز ؟ فكر ميكنم يه كم طولاني بشه

اما جوري پيش ميريم كه خسته نشين  

هفته اي رو كه سپري كرديم خيلي زمستوني و برفي بود و هنوز هم ادامه داره

هفته قبل يادتونه كه گفتم خورشيد خانوم تو آسمون هست و دريغ از يه قطره بارون ؟

گفتن من همانا و لج كردن خورشيد خانوم همانا

فرداي اون روز بود كه هوا به كلي رو به سردي رفت و شب ، باروني گرفت كه تمومي نداشت

من بعد از مدت ها داشتم تلويزيون تماشا ميكردم ، اونم تماشاي يه فيلم رمانتيك و عاشقونه

اما از شانس بد من بيشتر از ده بار برق ها قطع و وصل شد

آخر كار هم لحظه پاياني فيلم رو از دست دادمو درست و حسابي متوجه نشدم چي شد

امروز دوشنبه س ( البته شما پنجشنبه اين مطالب رو ميخونيد ، چون هميشه چند روز

زودتر مطالب رو آماده ميكنم و پنجشنبه وبلاگ به روز ميشه )

ديشب هم ( شب يكشنبه ) بارش برفي شروع شد كه تو شهر ما ( يزد ) بي نظير بود

اينا رو گفتم تا باز هم بيشتر متوجه نعمت و رحمت خداوند باشيم و كسي مثه من

ناشكري نكنه

هفته ي قبل ، يه نظر خواهي هم از شما براي بهتر شدن وبلاگ داشتم

راستش ، تا اينجا كه نگاه ميكنم به غير از چندتا دوست كه لطف كردن نظرشون رو

در مورد وبلاگ گذاشتن ، بقيه دوستان در اين مورد نظري ندادن

بعضي از دوستان هم به علت گرفتاري متأسفانه وقت نكردن سر بزنن

و از نظراتشون محروم موندم

البته فقط هفته ي قبل براي نظرخواهي نبوده ، هميشه آماده گوش دادن

به نظرات شما هستم تا با تغييرات مثبت اينجا بهتر بشه

البته اين تغييرات نبايد شامل من بشه ، چون من چه بخواين چه نخواين اينجام

يه سري تغيير كوچولو هم توي وبلاگ دادم ، مثل اضافه شدن وضعيت ياهو در وبلاگ

كه اگه الان سمت چپ رو نگاه كنيد داره خروپف ميكنه

اگه روش كليك كنيد ميتونيم با هم در ياهو در ارتباط باشيم

يه دستي هم به سر و روي پيوندهاي وبلاگ كشيدم و بخش جديدي اضافه كردم

به نام سايت هائي در رابطه با شادمهر عقيلي كه تقديم به همه شما

عزيزان كه طرفدار شادمهر عقيلي هستين

مي تونيد از اين طريق آخرين خبرها رو از شادمهر عقيلي داشته باشين

خب ، امروز معرفي دو همكار عزيز با وبلاگاي قشنگشون رو هم داريم كه

خيلي منو شرمنده خودشون كردن

زماني بيشتر شرمنده شدم وقتي ديدم اسم وبلاگشون در بين پيوند هام نيست

پس هم لينكشون كردم ، هم اينجا ازشون كمال تشكر رو دارم ، اميدوارم منو ببخشن

روي اسم وبلاگشون كليك كنين تا وارد كلبه شون بشين

دورم از تو اما با تو ، لحظه ها رو زنده هستم ( عاطفه )

مگر گناه من چه بود؟ ( طيبه )

و ، اما ... و اما ... اين ، و اما گفتن ، داستاني داره

با بهار خانوم كه حرف زدم ، گلايه كردم ، البته گلايه از جهت دلتنگي

گفتم ، چرا برامون چيزي نمي نويسي ؟ اصلا به اينجا سر ميزني ؟

البته ميدونم كه فرصت نميكنه

بهش گفتم اگه اجازه بدي از اون متن هاي قشنگي كه خودت مي نويسي بذارم تو وبلاگ

ايشون هم جواب دادن : خوشحال ميشم ، خودم كه اونجا نيستم

حداقل نوشته هام اونجا باشه

منم گفتم : با اينكه اينجا نيستي اما اينجا بوي تو رو ميده ، چون به عشق تو ساخته شده

خلاصه متني كه در ادامه ميخونيد ، دست نوشته ي بهار خانومه

كه من ، اول عاشق نوشته هاش شدم ، بعد عاشق خودش

اين شما و اين متن زيباي بهار خانوم

 

شنيدن صداي تو ، پرواز دوباره ي پروانه و رسيدن به اوج شكوه عشق

براي قلب يك ديوونه ، پر احساس است

من بر بلنداي خاطري ميخوانم كه تو آنرا به خوبي ميشناسي

من بر بلنداي قلب تو از سخن قلبم سخن ميگويم

قلبي كه پر طپش تر از ديروز است و كم طپش تر از فردا

اي آسمان من !

جاويد بمان با من ، كه پرم از احساس و لبريزم از تنها نگاه عاشقانه اي كه

در كوچه هاي ديوار بلند مي جويم و

گداي شب گرد عشقي شدم كه تو مقصد آنرا ميشناسي

و اين كوچه هاي طولاني را به خاطر مي آوري

به من بگو كه كدوم جاده ، چشمانم را به دستان روشنگر تو مي رساند ؟

عزيزترين جاده هاي نور را به من نشان بده

من نه از راه طولاني مي هراسم و نه از پاهائي كه در راه تو زخم خواهند خورد

ديدگانم را در اين جاده به تو ميدوزم تا مصيبتهائي كه

به من خواهد رفت را با تمام وجود دوست بدارم

ميدانم كه تو را خواهم يافت ، ميدانم .

تمام فصل ها را با آرزوي تو سپري كردم و اولين روز زمستان را

در اين ساعت دلخوشي ، با ياد تو آغاز كرده ام

من سرمستم از بوي تو كه فاصله ها را بي ارزش ميكند

دلخوشم از ياد تو كه نمي گذارد بال هاي پرواز من بيرون بمانند

ميدانم كه ارزش ماندن به پرواز است ، به اوج گرفتن ، به تبرك نگاه

به يك قطره اشك كه از چشمان عاشقم ميچكد

به هم آغوشي با بد كه مرا در دستانش اسير ميكند

به رؤيا كه با آن بال هايم را رنگين ميكنم

به اعتماد كه قلب در گرو آن آرامش ميابد

و همه اينها براي رسيدن است ، رسيدن به آنچه ديوانگي را عقل معنا ميكند

براي كساني كه ميشناسند دنياي شيرين جنون را

من عشق را ميشناسم و در پاي آن اشك ميريزم هر چند كه دلي نيست تا آنرا تقديمم كند

شايد نيازي به جاده نباشد براي شناخت

شايد از كودكي كه تكه اي نان به دست دارد هم بتوان عشق را آموخت

كاش چراغ ها هيچگاه خاموش نگردد

چراغ ها را در دهكده ي سبز دوستي براي هميشه روشن بداريم

تا هرگز خانه دلي تاريك نگردد و

اعتماد كنيم به كدخداي دل ها تا گستردگي دهكده هاي دوستي را باز شناسيم

واي كه من چه حالي پيدا كردم بعد از خوندن اين متن ، محشره ، عاليه

سعي ميكنم بازم از دست نوشته هاي ايشون براتون بذارم

البته ، نا گفته نمونه كه اين متن ها وقتي با احساس قشنگ خودش گذاشته بشه

زيبائي و جذابيت بيشتري پيدا ميكنه ، پس به اميد اون روز خواهم بود

شب و روز خوشي داشته باشين

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 12:0 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

شب یلدا ، عید قربان

 

 

سلام دوستای گلم

هفته قبل مهمونتون نبودم ، آخه یه کم حجم درسام زیاد شده

 

از دوستائی که سر زدن ممنونم ، حتماً به دیدنتون میام

خب ، پُست جدید این هفته چون مصادف شده با شب یلــــدا و همینطـــور

نزدیک شدن به عید سعید قربان ، یه کم متفاوته

واسه اینکه برای اولین باره که از طریق وبلاگ میتونم در خدمت شما باشمو بهتون تبریک بگم

 

 

این شبو روزای قشنگ رو به همۀ شما نازنینان

مخصوصاً بهار خانوم عزیز تبریک میگم

 

 

امیدوارم همیشه سلامــــــــــــت ، همیشه شـــــــــــــــاد و همیــــــشه

دلاتون لبریز از مهر باشه

 

****

 

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !

تا به کام دل ، ببينمت

بگذار از اشک سرخ ، گذرگاهت را چراغان کنم

آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که

زيستن با نيمي از روح ، تن را مي فرسايد ...

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاهت را

مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش با من سخني بگو

مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز ... آرام تر بگذر ...

وداع طوفان مي آفريند ... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!

باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...

من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...

اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...

اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون ، اشک در رگهايم جاريست

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:15 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

بهار من تولدت مبارک

 

 

خیلی وقته منتظر این روزم ، بهتره بگم واسه رسیدن این روز ، لحظه شماری میکردم

 

یه روز که باهات حرف میزدم گفتم تولدت چه روزیه ؟ گفتی :

 

گذشته ، باید صبر کنی تا دوباره برسه

 

از اون روز تا به امروز ، منتــــظـــــرم ...  یادته ؟

درسته امروز اینجا جشنه ، اونم جشن تولد کسی که برام خیلــــی عزیـــزه

 

میخوام اولین نفری باشم که تولدتو تبریک میگه

 

 

********

***

یکی یه دونه ی دلم ، بهار من ، کسی که تو قلبم خونه کردی

 

طلــــوع خــورشـــید زنــــدگیـــت مـــبـــــــارک

 

امیدوارم همیشه روزات رنگارنگ باشه و همواره کنار عزیزانت به شادی زندگی کنی

 

و قلب پر از مهر و صفات ، همیشه با عشق بتپه

و تموم لحظه های زندگیت سبز باشه 

 

کیک تولدی برات سفارش دادم بیا و ببین ؛ فقط همشو تنها تنها نخوریــــــــــــــا

 

اما عیب نداره جشن تولد مال خودته ، هر چی میخوای پر خوری کن

 

من که میدونم شکموئی ، برات یه عالمه کیک خریدم

 

اما اول باید شمع ها رو فوت کنی ، تا سه میشمارم بعد فوت کن

 

یــــــــــــــــــــک ، دو ، ســــــــــــــــــــــــــــه

 

 

عزیزم تولدت مبارک باشه ، همیشه زنده باشی

 

حالا دستتو بده به من بریم سراغ کیکی که تا حالا لنگشو ندیدی

رو کیک پروانه ای کلیک کن

کیک پروانه ای 

یه چیز دیگه هم هست که تا حالا عمرا اگه اینجوریشو دیده بودی

 

امروز من مدام تو آشپزخونه هستم تا هر نوع کیکی سفارش بدی برات درست کنم

 

وانیلی ، شکلاتی ، لیموئی ....

باور نمیکنی ؟ اینجا رو کلیک کن ببین چی میشه

 

نوبتی هم باشه نوبت کادوی اختصاصی منه

 

یه شعر از خودم برات مینویسم البته اگه بشه اسمشو شعر گذاشت

 

مثل اون شعر قبلی که برات نوشتم

 

 

.. 

 

« پروانه ی قشنگ من ، من اون گل سرخ تو ام »

 

امیدوارم خوشت بیاد و به دلت بشینه

 

آخرشم یه سبد گل برات دارم که دونه دونه همشو تقدیمت میکنم

 

پروانه ی دل من ، تو بمون برای من

 

لحظه های عاشقی رو ، تو بخون برای من

 

پروانه ی شعر من ، آسمون چشات ترانه ساز من

 

صدای بال پروازت ، تنها ، طنین ساز من

 

وقتی دلم یه عمره ، با تو بودن آرزوشه

 

یه دیوونه میشه که ، دستای تو مرحمشه

 

بذار که این چشمای تو ، همیشه با من بمونه

آغوش گرم تو ، فقط چاره ی این دلم بشه

شعرا که قابل نداره ، اما همش واسه خودت

 

فقط نوشتم اینا رو ، بخاطر تولدت

 

مراقب خودت باش گل نــــازم

 

***

 

خب این قسمت اضافه شد به جشنمون ، اگه دوستی هدیه یا یادگاری برامون داره

 

تو قسمت نظرات بذارین تا توی این قسمت بذارمش

 

اگرم ندارین عیب نداره ، همین که نظرات قشنگتون رو ببینیم خیلی ارزشمنده

 

اولین کادو از شیما خانوم هست که با 5 تا کادو ، کلی خجالتمون داده

 

روی اسمش کلیک کنید تا برین تو وبلاگ زیباش

 

شیـــــــــــما

 

1 2 3 4 5

 

حالا نوبت دوست خوبم گل کاکتوسه ، کلیک روی اسمش فراموش نشه

 

گل کاکتوس ( هامون )

 

1 2 3 4

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 7:8 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

جائی که ...

 

 

به یاد زنده یاد مهستی : 

فکر نکنی دوری و اینجا نیستی ، قلب من اونجاست تو تنها نیستی

خودم میرم عکسام ولی تو قابه ، می شنوه حرفو ولی بی جوابه

غصه نخور زندگی رنگارنگه ، یه وقتائی دور شدنم قشنگه

مراقب گلدون اطلسی باش ، یه وقتائی منتظر کسی باش

کسی که چشماش یه کمی روشنه ، شاید یه قدری هم شبیه منه

سلام

خوبین ؟  

 

بعد از یه غیبت طولانی دوباره برگشتم ، از دوستان معذرت میخوام که

 

نتونستم شاید به موقع به وبلاگشون سرک بکشم

یه مدت پیش مطلبی داشتم به اسم « رودخونه ی آرزوها » ( اینجا )

خیلی این پست رو دوس دارم

دیروز جائی رو پیدا کردم که میتونه خیلی برام خاطره ها رو زنده کنه و یا حتی خاطره ساز باشه

جائی که به قول معروف یه پاتوق برام باشه

 

جائی که کسی از دوستان و آشنایان ازش خبر نداره ... شاید یه رودخونه که پر شده از :

 

پروانه ، پروانه ، پروانه و پروانـــــــــــه ...

که هر کدومشون با بالای رنگارنگشون تو اون فضا پرواز میکنن

 

..

 

خوشبختی مثه یه پروانه س ، وقتی دنبالش میدوی پرواز میکنه

اما وقتی وایسی ، میاد رو سرت میشینه

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 7:36 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

پروانه

 

 

امروز خلاصه ای از مطالب یه وبلاگ خوب رو براتون گذاشتم

 

برای وارد شدن به وبلاگ ایشون و خوندن تمام مطالب ایشون

 

روی اسم پروانه ی زیر کلیک کنید

 

 پـــــــروانــــــــــه          

 

از این دوست خوب ، ممنونم که اجازه دادن از مطالبشون استفاده کنم

 

 

  

 

«« عزیــــزم سه شنبه 25 اردیبهشت ، بهت قول دادم

 

قولی که مهمترین قول زندگیمه ، امیدوارم بتونم بهش عمل کنم

 

به خدا قسم ، تموم سعی و تلاشمو میکنم تا بهش عمل کنم »»

با احترام فراوان ، تقدیم به تو که بهارمی   

*******

شاید بتوانم در وادی عشق کلبه ای رنگین تر از رنگ بال پروانه ها بسازم

 

پنجره اش را باز کنم تا بشود مأمن امنی برای پروانه های عاشق

 

شمع وجود را بر طاقچه ی مهر روشن کنم تا پروانه ، راز عاشق شدنش را برایم بگوید

 

ومن بی ریای بی ریا ، در سوز دل او اشک حسرت بریزم

 

دل را با فرش عاطفه مفروش کنم ، و دیوانگان بی مهر را در آن

 

مهر و یکرنگی بیاموزم اما نه ...

 

***

 

میخواهم بروم آنسوی ثانیه ها

میخواهم به شهر پروانه ها بروم

میخواهم به همان کوچه ی یک پروانه برگردم

باران که ببارد

همان کوچه ی تاریک بی پروانه

پر می شود از عطر دل انگیز یاس

مملو از پروانه های عاشق و مست

آن گل سرخ پرپر لای دفترم

هنوز به سرخی همان پنجشنبه ی دیدار است

نگاه کن !

***

وقتی سراغم را نمی گیری ، سکوت ، در فضای تنهائیم می پیچد

آنوقت به تصویر لبخندت در پشت قاب خاطره ها خیره می شوم

آرزوهای نقره ای توی دلم اسیر می شوند ، آسمان دلم ابری می شود و کلی دلم برایت تنگ میشود

پروانه ی من !

در اولین روزهای بهار امسال که چشمان پر اشتیاقم به دنبال تو می گشت ، دیدمت .

اما نه بر روی گلها و شکوفه ها ، نه بر گرد شمع .

تو را بر روی موج دریا دیدم . تعجب کردم پروانه و دریا !؟

عزیزم ! تو دلواپسی مرا خوب می شناسی وقتی که به سراغم نمی آیی.

آنگاه من برای آینه ، آب ، آفتاب وعشق که همیشه قبل از اشتیاق ما به کوچه می آید

برای باغ ، بادبادک ، باران ، باد حتی برای پروانه گریه می کنم

حالا تو سبب گریه ی مرا می دانی . و میدانی که هیچ چیز به قدر بودن تو مرا خوشبخت نمی کند

***

دستم نه !

اما دلم به هنگام نوشتن نام تو می لرزد

نمیدانم چرا

وقتی به عکس سیاه و سفید قاب طاقچه نشین نگاه میکنم

پرده ی لرزانی از باران و نمک ، چهره ی تو را هاشور می زند

پروانه ها می پرسند

این عکس کدام کبوتر است که در بام ترانه های تو

رد پای پریدنش پیداست ؟

من نگاهش میکنم ، لبخند میزنم و می بارم

***

مومیائی خاطرات را حتی خاک هم نمیتواند پنهان کند

و من هنوز دلم میخواهد با نوازش نفسهایت که آغشته به مهتاب است به خواب روم

و تو به نجوا از گشاده دستی عشق ، از ستارگان گیسو دار که به ملاقات باران می آیند

از شکوفائی گلهای امید ، جلوه گری آفتاب و بیقراری پروانه ها بگوئی

تو سبز را به من آموختی ، حالا از هردرختی سربلندترم
دیروز رکعت آخر باران دستم را بوسیدی

و من عجیب دلم می خواست ، عشقم را واژه واژه لمس کنی

نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام

وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می آید

پنجره ام باید یاد بگیرد
با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند

و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند

نمی دانم به کدام پرنده معتقدی ، ولی تو را به جان هر چه چکاوک

پر آواز پروانه را نبند

هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:51 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

در طلب تو بودم ، برای تو نوشتم

 

میخوام برات از بچگیام بگم ، از 7 یا 8 سالگی ، الان که فکرشو میکنم

خیلی برام جالبه ، نمیدونم اون موقع آدم عاشق میشه یا نه ؟

اما من یه آهنگو ، اون موقع خیلی گوش میکردم ، خیلی دوسش داشتم

حس میکردم باهاش آروم میشم ، حس میکردم خودم دارم میخونم

حس میکردم دارم با یکی حرف میزنم

تا الان که به این سن رسیدم ، چند قسمت از شعرشو که بیشتر دوس داشتمو

حفظ بودم یه مدت پیش یکی از دوستام سی دی ای رو بهم داد که

این آهنگو هم داشت گذاشتمش صدبار بیشتر گوش کردم

هنوزم برام همون حال و هوا رو داره

حتی بعضی جاهاشو ، الان که گوش میکنم ، میبینم شعرشو بد حفظ کردم

مثلا یه جاش میگه :

« کجا تو خونه داری که قبله گاه همونجاست هر جا که پا میذاری »

اما من ، اینو اینجور حفظ کرده بودم که :

« کجا تو خونه داری که به قبا همونجاست هر دوگی پا میذاریم »

نخند ، بچه بودم دیگه

اما حالا میخوام این شعر رو واسه تو که بهارمی بنویسم

واسه اینکه هنوزم آرومم میکنه

واسه اینکه اون حرفای بچگیم ، که شاید خیلی بی معنی و خنده دار بوده

حالا معــــــنا پیدا کرده  

واسه اینکه حالا دیگه میدونم با کی حرف میزنم

 

  

 

***

 

تو ای بال و پر من ، رفیق سفر من

 

میمیرم اگه سایه ت ، نباشه رو سر من

 

توئی خود خود عشق ، که بی تو نفسم نیست

 

کجا تو خونه داری ؟ که هر جا میرسم نیست

 

سهم کدوم دیاری ؟ کجا تو خونه داری ؟

 

که قبله گاه همونجاست ، هر جا که پا میذاری

 

اهل کدوم دیاری ؟ گل کدوم بهاری ؟

 

که حتی فصل پائیز ، باغ ترانه داری

 

آی دلبرم ، آی دلبر ، ای از همه عزیزتر

 

ای تو برام همه کس ، داشتن تو مرا بس

 

تو دوره ی شبامم ، تو اومدی به خوابم

 

گفتی نیاز من باش ، ترانه ساز من باش

 

یه روزی راستی راستی ، همون شدم که خواستی

 

شدی تو سرنوشتم ، برای تو نوشتم

 

با همه ی وجودم ، برای تو سرودم

 

در طلب تو هستم ، در طلب تو بودم

 

صدامو از تو دارم ، شعرامو از تو دارم

اما تو رو ندارم ، وای به روزگارم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:40 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

قالب جدید- بخش جدید - یادش بخیر

 

ایـــن پـــســـت دوبـــــاره اصـــــــلاح شـــد

 

* بخش جدید :

 

میدونید من عاشق داستانای کوتاه هستم

 

مخصوصا عاشقونش

 

تصمیم گرفتم یه قسمت جدید به وبلاگ اضافه کنم

 

سمت چپ اونجا که نوشته آرشیو موضوعی یه قسمت اضافه کردم

 

به اسم داستان کوتاه فعلا چیزی نداره ، اما سعی میکنم برای پست بعدی یه داستان بذارم

 

تا کم کم این قسمت راه بیفته ، اگه شما هم داستان خوبی دارین

 

میتونید توی این قسمت منو کمک کنید ، خوشحال میشم

 

* قالب وبلاگ :

خیلی وقت بود میخواستم فضای وبلاگو تغییر بدم

این قالبی که استفاده میکردم خیلی خوب بود و زحمتشو کشیده بودم

اما خب حالت غمی رو داشت که نمیشد کاریش کرد

چون این وبلاگ باید همیشه شاد باشه و کسی که میبینه شاد بشه

نه اینکه دلش بگیره ، مخصوصا بهار خودم

یه قالب خیلی خوب پیدا کردم که عالی بود ، تصمیم گرفته بودم اونو بذارم

اما درست تو آخرین لحظه تصمیمم عوض شد

خوب بود اما امکانات زیادی نداشت

تا اینکه این قالبو پیدا کردم ، اما ممکنه بازم عوضش کنم

خیلی وسواسی شدم ، چیکار کنم ؟

آخه میخوام وقتی این وبلاگو بهش هدیه میدم

یه چیزی باشه تا بتونم نهایت خوشحالیش رو حس کنم

اگه شما هم منو کمک کنید و برای هر چه بهتر شدنش نظر بدین ممنون میشم

ممکنه بعد از عوض شدن قالب ، یه مشکلاتی واسه نوشته ها یا عکسا

پیش بیاد که به مرور زمان درستش میکنم ، به بزرگی خودتون ببخشید

اینم توضیحاتی در مورد عوض شدن قالب وبلاگ

حالا برم سراغ پست جدیدم که همیشه از یکی یه دونه ی قلبمه

 

این متن مال چهار ، پنج سال پیش باشه ، شایدم همچین خوب نباشه

اما مال زمانی بود که اولین تپش های قلبمو شنیدم

اولین باری بود که میخواستم بهت بگم دوست دارم

پس اینجوری چیزائی رو برات نوشتم ، البته یه کم تغییرش دادم

امیدوارم این متن ، بتونه خنده ی شیرینی رو لبات بشونه

پروانه ی قشنگ من ، من اون گل سرخ توام

اینو خودت میدونی ، که بهترین عشقی واسم

وقتی که تو باهامی ، دنیا رو روشن میبینم

میدونی به جز تو ، تک ستاره ای ندارم

وقتی که پلک چشم منو ، خواب با خودش میبره

رودخونه ی آرزوها ، منو به رؤیا میبره

با چشای سیاهت ، انگاری دنیا رو دارم

با یاد چشات ، اسمتو رو لبهام میارم

***

پروانه با تو ، زندگی قشنگه

تو چشمای تو ، دنیا رنگارنگه

پروانه با تو ، من بهارو دیدم

تو صدات ، من عاشقی رو شنیدم

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:40 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -

مشكي

 

..

مونده بودم اسم وبلاگو چي بذارم ، يا اصلا چي توش بنويسم  

اما اينو مطمئن بودم هر چي كه ميخوام بنويسم از توئه

توئي كه عاشقـــــــــونه دوست دارم

حالا نميدونم نوشته هائي كه مينويسم بيشتر چه حالتي داري

حرفاي دلمه ، دفتر خاطراتمه ، درد دلمه يا .................

اما هر چي كه هست ميدونم از با تو بودنه

يه شعر برات مينويسم كه خيلي دوســــــش داري

خوب يادمه وقتي اولين بار اين شعر رو برات نوشتم ، چي بهم جوابمو دادي

بهم گفتي .......

خودت يادت مياد بهم چي گفتي ؟

تقديم به تو

 مشكي رنــــــگ عشـــــــــقه               

مشكي رنگ عشقه ، مثه رنگ چشاي مهربونه

مشكي رنگ عشقه ، مثه شباي قلب آسمونه

كي ميگه رنگ غم سياهه ، رنگ خوش سفيدي ؟

كي ميگه آبيه رنگ صداقت ، مشكيه رنگ پليدي ؟

چرا يه عده اي مشكي رو رنگ غم ميدونن ؟

مگه رنگ پر پرستوي عشقو نديدن ؟

ستاره با قشنگي هاش تو رنگ شب قشنگه

تموم رنگاي دنيا دو رنگن ، مشكي تا ابد يه رنگه

واسه نوشتن يه رنگي دفتر عاشق ، خطاي رنگ و بي دغدغه ي مشكي قشنگه

من تو رنگ موهاي سياه نازنينم ، چيزي به جز يه رنگي و صفا و دل نديدم

از زبون عاشقاي بيدار شبونه ، هيچ پليدي از سياهي شب نشنيدم

مشكي رنگ عشقه ، مشكي خود عشقه

اين گل زيبا رو از صميم قلبم ، همونجائي كه توش خونه داري با همه ي احساسم

با عشق و علاقه ي بي نهايت تقديمت ميكنم

دوست دارم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 16:56 توسط افشین | موضوع: خاطره ها -
درباره مـــا

سلام
اينجا اومدم تا از كسي بنويسم كه خيلي
دوسش دارم
كسي كه بهار عشقو تو دلم كاشت ، بهار من بود
اميدوارم خزوني نبينه
اميدوارم روزي بتونم اين وبلاگو بهش هديه بدم
آخه هنوز خبر نداره اين وبلاگو براي اون درست كردم
به اميد روزائي كه سهممون شادي و مهر باشه
راستي ، شادمهر رو خيلي دوس دارم ....
........
این نوشته ها مال زمانی بود که
خبر نداشت اینجا رو براش ساختم
توی جشن تولدش اینجا رو بهش هدیه دادم

نویسندگان
افشین
پروانه
یاران
شادمهر تك ستاره جهان
عاشقان موزیک
جزيره عشق من (مصي)
آغاز زمان ( بهارك )
شادمهر دوست داشتني
قصــر آرامش
دریـــا در من (سمانه)
محبت ( شیما )
شهر غم
قرآن آموزی رسول رحمت
:: پــــروانه ::
.:مرگ گلبرگهای مریم:.
شهر شعرا ( مانا )
دنیای فراموش شدگان
يكي يه دونه ( بهار )
دلم گرفته خدايا به وقت غروب
عاشق باش
عاشقانه ( پریا خانوم )
دخترک تنها ( مانا )
دورم از تو اما ... ( عاطفه )
مگر گناه من چه بود؟ ( طيبه )
فدای چشمات
پــــروانه
پروانه وار ( پروانه )
بهار من ( بهار )
محسن طباطبائی
گروه طراحان تمپفا
نوشته های محمد جواد عبدی
قالب وبلاگ
امکانات


shadmehr-a

افشین

shadmehr-a

http://shadmehr-a.blogfa.com

بهـــار من

بهـــار من

بهـــار من

سلام
اينجا اومدم تا از كسي بنويسم كه خيلي
دوسش دارم
كسي كه بهار عشقو تو دلم كاشت ، بهار من بود
اميدوارم خزوني نبينه
اميدوارم روزي بتونم اين وبلاگو بهش هديه بدم
آخه هنوز خبر نداره اين وبلاگو براي اون درست كردم
به اميد روزائي كه سهممون شادي و مهر باشه
راستي ، شادمهر رو خيلي دوس دارم ....
........
این نوشته ها مال زمانی بود که
خبر نداشت اینجا رو براش ساختم
توی جشن تولدش اینجا رو بهش هدیه دادم
تو نوری که بر سایه تــــابیده ای

بهـــار من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com