شاید بتوانم در وادی عشق کلبه ای رنگین تر از رنگ بال پروانه ها بسازم
پنجره اش را باز کنم تا بشود مأمن امنی برای پروانه های عاشق
شمع وجود را بر طاقچه ی مهر روشن کنم تا پروانه ، راز عاشق شدنش را برایم بگوید
ومن بی ریای بی ریا ، در سوز دل او اشک حسرت بریزم
دل را با فرش عاطفه مفروش کنم ، و دیوانگان بی مهر را در آن
مهر و یکرنگی بیاموزم اما نه ...
***
میخواهم بروم آنسوی ثانیه ها
میخواهم به شهر پروانه ها بروم
میخواهم به همان کوچه ی یک پروانه برگردم
باران که ببارد
همان کوچه ی تاریک بی پروانه
پر می شود از عطر دل انگیز یاس
مملو از پروانه های عاشق و مست
آن گل سرخ پرپر لای دفترم
هنوز به سرخی همان پنجشنبه ی دیدار است
نگاه کن !
***
وقتی سراغم را نمی گیری ، سکوت ، در فضای تنهائیم می پیچد
آنوقت به تصویر لبخندت در پشت قاب خاطره ها خیره می شوم
آرزوهای نقره ای توی دلم اسیر می شوند ، آسمان دلم ابری می شود و کلی دلم برایت تنگ میشود
پروانه ی من !
در اولین روزهای بهار امسال که چشمان پر اشتیاقم به دنبال تو می گشت ، دیدمت .
اما نه بر روی گلها و شکوفه ها ، نه بر گرد شمع .
تو را بر روی موج دریا دیدم . تعجب کردم پروانه و دریا !؟
عزیزم ! تو دلواپسی مرا خوب می شناسی وقتی که به سراغم نمی آیی.
آنگاه من برای آینه ، آب ، آفتاب وعشق که همیشه قبل از اشتیاق ما به کوچه می آید
برای باغ ، بادبادک ، باران ، باد حتی برای پروانه گریه می کنم
حالا تو سبب گریه ی مرا می دانی . و میدانی که هیچ چیز به قدر بودن تو مرا خوشبخت نمی کند
***
دستم نه !
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو می لرزد
نمیدانم چرا
وقتی به عکس سیاه و سفید قاب طاقچه نشین نگاه میکنم
پرده ی لرزانی از باران و نمک ، چهره ی تو را هاشور می زند
پروانه ها می پرسند
این عکس کدام کبوتر است که در بام ترانه های تو
رد پای پریدنش پیداست ؟
من نگاهش میکنم ، لبخند میزنم و می بارم
***
مومیائی خاطرات را حتی خاک هم نمیتواند پنهان کند
و من هنوز دلم میخواهد با نوازش نفسهایت که آغشته به مهتاب است به خواب روم
و تو به نجوا از گشاده دستی عشق ، از ستارگان گیسو دار که به ملاقات باران می آیند
از شکوفائی گلهای امید ، جلوه گری آفتاب و بیقراری پروانه ها بگوئی
تو سبز را به من آموختی ، حالا از هردرختی سربلندترم
دیروز رکعت آخر باران دستم را بوسیدی
و من عجیب دلم می خواست ، عشقم را واژه واژه لمس کنی
نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام
وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می آید
پنجره ام باید یاد بگیرد
با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند
و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند
نمی دانم به کدام پرنده معتقدی ، ولی تو را به جان هر چه چکاوک
پر آواز پروانه را نبند
هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد
