تبليغاتX
بهـــار من
بهـــار من

گنج گرانبها


در افسانه های کهن هندوستان حکایتی دلنشین وجود دارد که به نحو زیبایی


قدرت درون انسان را بازگو می کند.


این افسانه زیبا و دلپذیر حاوی پیامی به یاد ماندنی است :

می گویند که در روزگاران دور ، آدمیان همه خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند


ولی از امکانات و توانائی های خود ، خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که


برهما ، خدای خدایان ، تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد


و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.


بدین منظور ، او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاهی مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد.

زمانی که برهما با دیگر خدایان در این مورد مشورت نمود ، آنها چنین پیشنهاد کردند :


بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم. برهما گفت:


آنجا جای مناسبی نیست زیرا که آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید


و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد.


سپس خدایان گفتند : بهتر است نیروی یزدانی آدمیان را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم


تا از دسترس آنها دور باشد.


این بار برهما گفت : آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسانها


به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهند کرد و گمشده خود را خواهند یافت


و آن را به روی آب خواهد آورد.


آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند :


ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم.


به نظر می رسد که در آب و خاک ، جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد !


در این هنگام برهما گفت : کاری که با نیروی یزدانی آدمی می کنیم این است که


ما آن را در اعماق وجود خود او پنهان می کنیم !


آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست


و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن بر نخواهد آمد !!!


در ادامه این افسانه هندی چنین آمده است :


از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده است ، همه چیز را جستجو کرده است


بلندی ها را در نوردیده است ، به اعماق دریاها فرو رفته است


تا دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است


تا چیزی را به دست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است !!!

آری ، راز قدرت در وجود خود ما است و آدمی خدای گونه است.


آنها که اکسیر وجود خویش را کشف کردند به نیروی عظیم و بی کران دست یافتند


و شماری دیگر که هنوز جایگاه این گنج گرانبها را نمی دانند


همچنان در جستجوی یافتن آن حیران و سرگردانند.



نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 14:9 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

قدرت عجیب یک کودک

 

 

کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت

و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند دریافت که :

"نه" گفتن ؛ لزوماً به معنای "نه" نیست .

او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند

عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند

بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد ، دختر یکی از

مستاجرها بود ؛ دخترک نزدیک در نشست.

عمو سرش را بلند کرد ، دخترک را دید ، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ "

کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."

عمو جواب داد: " ندارم ، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد :

"چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد.

عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده.

وقتی سرش را بلند کرد ، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که :

"مگر نگفتم برو خانه . زود باش ."

دخترک گفت :" چشم قربان " اما از جای خود تکان نخورد.

عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد.

منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود

مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود.

زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود

نزدیک شد دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که

صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت :

"مادرم 50 سنت را می خواهد."

عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد ، بعد ترکه را روی زمین گذاشت

دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد.

کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که

او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت.

وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد ، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به

فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف ِ اراده خود

توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

...

نویسنده : ناپلئون هیل

منبع : بیندیشید و ثروتمند شوید

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:25 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

کاسۀ چوبی

 

یه کاری کن از این بیشتر ، نیفتم تو غم آخــــــــر

نذار شمع حضور من ، یه شعله شه تو خاکستر

.....

ما تا حالا چند بار این جلمه رو شنیدیم ؟

« آدما همیشه قدر چیزی رو که پیششونه نمی دونن

اما وقتی رفــــت ، تازه می فهمن کــــــی بود ، چـــــــی بود .... »

سلام

دوستای خوبم ، یادمون باشه این داستان های کوتاهی رو که اینجا گذاشته میشه

واسه سرگرمی و تفریح نیست

اگه دقیق تر یا حتی چندین بار داستان ها رو بخونیم ، میتونیم مطالب آموزندۀ جدیدتری رو

از متن داستان پیدا کنیم ، حتماً یه چیز رو توی خودش داره که با زندگی ما ارتباط داره

دوست خوبم یه موقع فکر نکنی من اینجا درس اخلاق میدم و غیره ها ....

خوب میدونم شما همه چیز رو بهتر از من میدونی ، من فقط بعضی موقع ها ، همینجوری یه

حرفی میزنم که حرف زده باشم که اینم سعی میکنم کمترش کنم تا کسی اذیت نشه

اگرم خدائیش مثل من وقت نمیکنی این چند خط رو بخونی و گرفتاری

توی وبلاگ امکانی هست که میتونی این صفحه رو به علاقه مندی ها اضافه کنی

تا هر موقع فرصت کردی ، راحت بدون وصل شدن به اینترنت بتونی وبلاگ رو بخونی

آیکونش هم اون بالا ، دم دسته ، رنگش هم سبزه 

دیگه از این راحت تر و بهتر ؟

 ……….

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر ، عروس و نوۀ چهار ساله خود زندگی کند.

دستان پيرمرد می لرزيد و چشمانش خوب نمی ديد و به سختي مي توانست راه برود

هنگام خوردن شام ، غذايش را روی ميز ريخت و ليوانی را بر زمين انداخت و شکست

پسر و عروس از اين کثيف کاری پيرمرد ناراحت شدند

بايد دربارۀ پیرمرد کاری بکنيم ، وگرنه تمام خانه را به هم می ريزد.

آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پیرمرد مجبور شد به تنهايی آنجا غذا بخورد.

بعد از اينکه يک بشقاب از دست پیرمرد افتاد و شکست ، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه

چوبی بخورد.

هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند ، پیرمرد فقط اشک می ريخت و هيچ نمی گفت

يک روز عصر ، قبل از شام ، پدر متـوجه پسر چهـار سالۀ خود شد که داشت با چند تکـه چوب

بـازي مي کرد.

پدر رو به او کرد و گفت : پسرم ، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زبانی گفت :

دارم برای تو و مامان کاسه هاي چوبی درست مي کنم که وقتي پير شديد ، در آنها غذا بخوريد !

و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد

از آن روز به بعد همۀ خانواده با هم سر يک ميز غذا می خوردند

 

۩۩۞۩۩

 

داستان رو خوندین ؟ چطور بود ؟ شما چه نظری داری ؟

« گاهی وقتا آدما کارهائی رو انجام میدن که دل دیگرون رو میشکنن

درحالی که خودشون اصلاً متوجه کارشون نیستن

گاهی یه جرقه باعث میشه به اشتباهات خودمون پی ببریم

اما اگه این جرقه ، هیچ وقت نمایان نشه چی ؟

من اونجای داستان که پیرمرد اشک می ریخت و چیزی نمی گفت رو خیلی بهش توجه کردم

و نظرمو جلب کرد ، به نظر شما چرا چیزی نمی گفت و ساکت بود ؟

شاید برای ما هم توی زندگی زمانی پیش بیاد که بهتره ساکت باشیم و نظاره گر رفتار دیگران

برعکسش هم میشه ، ممکنه ما باعث رنجش دوستی بشیم ولی ..... »

 

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچ کس برام نموند

واسه اینه که سبب منم

 

 

موفق باشی دوست من

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:26 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

رؤیای دست نیافتنی ؟

 

 

درود دوستای عزیزم

پنجشنبۀ گذشته اینجا به روز نشد ، چون فصل امتحانات بود ، منم که درس خون

مطلب قبلی رو هم که مشاهده کردین بر عکس تموم آپ های دیگه که چند روز

زودتر می نوشتم ، خیلی سریع و در حدود پنج دقیقه ای آماده شد

احساسی بود که شکل گرفت و تصمیم گرفتم همون موقع ثبتش کنم تا یادگاری بمونه

خب از این حرفا بگذریم میخواستم تغییرات جدیدی توی وبلاگ داشته باشم

که نصف کاره موند ، اگه توجه کرده باشین ، آهنگ وبلاگ به طور موقت حذف شد

یه قسمتی هم که من خیلی وقته میخواستم توی وبلاگم داشته باشم ، ده روزی هست که اضافه شده

اگه سمت چپ ِ همین صفحه نگاه کنید حدیث روز رو مشاهده می کنید

که هر روز با یک حدیث به روز میشه ، من با « حدیث روز » در وبلاگ آقا حسام گل آشنا شدم

وبلاگ آموزندۀ آقا حسام رو براتون میذارم ، یادتون نره روش کلیک کنید

قرآن آموزی رسول رحمت

روی یه بخش دیگه هم دارم کار میکنم تا آماده بشه که در طول همین هفته به وبلاگ اضافه میشه

من با قالب وبلاگ اصلاٌ آشنا نیستم ، ولی با وقتی که گذاشتم ، تونستم یه تغییرات کوچیکی در قالب وبلاگ بدم

این بخش جدید ، حاصل همین وقت گذاشتنه و باید بگم

عمراً اگه لنگۀ همچین بخشی رو بین وبلاگ های دیگه دیده باشین

این بخش رو میخوام اختصاص بدم به تموم وبلاگ هائی که توسط دو عاشق به روز میشه

این بخش رو تقدیم میکنم به تموم آقا پسرا و دختر خانومای عاشق

راستش فقط مشکلی که هست اسم این بخشه که باید انتخاب بشه

اگه شما اسم خوبی برای این بخش به ذهن تون رسید حتماً منو در جریان بذارین

در ضمن به تموم وبلاگهای مشترک پسر دختر عاشقی هم که می شناسید خبر بدین تا به من سر بزنن و لینک بشن

اما خدائیش عجب بخشی میشه ، از این طریق میشه به تموم وبلاگای عاشقانه راه پیدا کرد

چی از این بهتر ؟

خسته که نشدین ؟ خیلی وقته فرصت نشده براتون داستان بذارم

با یه داستان کوتاه ِ آموزنده چطورین ؟ پس با هم میخونیم این داستان زیبا رو

این داستان به مرد جوانی بر میگرده که مربی اسب بود

و از اصطبلی به اصطبل دیگه و از مزرعه ای به مزرعه دیگه میرفت و اسب پرورش میداد.

به همین خاطر تحصیلات دبیرستانی پسر مدام با وقفه مواجه میشد.

یک روز توی مدرسه از پسر خواستن ، در مورد اینکه

دوست داره در آینده چه کاره بشه و چه رویایی برای آینده اش داره ، بنویسه.

اون شب پسر قصه ی ما اهداف زندگیش و اینکه میخواد صاحب یک مرتع پرورش اسب بشه، در هفت صفحه شرح داد.

اون رویاهاشو با جزییات بسیار دقیقی توضیح داد و حتی نقشه ای از یک مرتع ۵۰ هکتاری کشید

و جای تمام ساختمونها، اصطبلها و زمینهای تمرین رو روی اون مشخص کرد.

سپس نقشه دقیقی از یک خونه ی ۱۰۰۰ متری کشید که در همون مرتع واقع میشد.

پسر جوون با جون و دل روی این پروژه کار کرد و روز بعد اونو به معلمش تحویل داد.

دو روز بعد وقتی برگه هاشو تحویل گرفت روی صفحه اول نوشته شده بود :

"بسیار بد. بعد از کلاس بیا با هم صحبت کنیم."

پسر رویایی داستان ما پس از کلاس سراغ معلم رفتو پرسید:

" برای چی روی برگه ام نوشته بودین بسیار بد ؟ "

معلم گفت : "چون رویایی دست نیافتنی از پسرکی جوانی بود که هیچ پشتوانه ای و فکری در این رویا دیده نمیشد.

تو پولی نداری. از خونواده ای سرگردان و بی‌خانمان هستی و هیچ پشت و پناهی هم نداری

تملک مرتع پرورش اسب پول زیادی میخواد. باید پول زیادی بابت خرید زمین پرداخت کنی

و برای خرید اسبهای اصیل که بتونی از زاد و ولد اونها اسب پرورش بدی ، هم به پول نیاز داری

ضمن اینکه برای بنای اصطبل و ساختمون ها هم مبالغ هنگفتی باید پول هزینه کنی.

همینطور که میبینی هرگز نمیتونی چنین کاری انجام بدی و بعد اضافه کرد :

"فرصت دیگه ای به تو میدم اگه در مورد هدف دست یافتنی تری بنویسی نمره تو رو تغییر میدم."

پسر به خونه برگشت و در مورد صحبت های معلمش فکر کرد.

در نهایت سراغ پدرش رفت و پرسید چه کاری بهتره انجام بده ؟ پدرش گفت :

"ببین ، پسرم تو باید خودت در این مورد تصمیم بگیری

هر چند که فکر میکنم این تصمیم گیری برای آینده ات بسیار مهم باشه."

بعد از یک هفته فکر کردن پسر همون اوراق رو به معلم برگردوند و هیچ تغییری در اون ایجاد نکرد

فقط روی یک برگه نوشت :

"شما میتونید نمره بدی برام منظور کنید ولی من ترجیح میدم رؤیا مو حفظ کنم."

دوست جوون ما توی یک مهمونی در سن 45 سالگی رو به حضار کرد و گفت :

" این داستانو برتون تعریف کردم چون شما همین الان در خونه ۱۰۰۰ متری من وسط یک مرتع ۵۰ هکتاری قرار دارین

من هنوز اوراق مدرسه ام رو دارم میتونین قاب شده اونو روی شومینه ببینین

بهترین قسمت داستان تابستان سال پیش اتفاق افتاد که همان معلم ۳۰ دانش آموز رو

برای یک اردوی یک هفته ای به مرتعم آورد. وقتی داشتن میرفتن رو به من کرد و کفت :

" راستش، الان میفهمم زمانی که معلمتون بودم بعضی وقتها رؤیاهای شاگردام رو می دزدیدم.

طی اون سالها رویاهای زیادی از بچه ها دزدیدم

ولی خوشبختانه تو اونقدر سرسخت بودی که تسلیم نشدی."

...


اجازه ندین هیــــــــــــــــچکسی رویاهاتونو بدزده

چون این مهم ترین اصل برای ساخت آینده ی شماست

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:41 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

بالاتر از عشق

 

داستانی به درخواست یه دوست

 

 

وقتى پاى عشق به ميان مى آيد ، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه

خوبى را با خوبى جواب داد ، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند

آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد

گذاشته مى شود ، پايه گذارى مى شود.

آن وقت است كه عشق هاى پاک روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود

و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد.

آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد
آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده

و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است

كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.

محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است.

آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم

ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند

و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت

مى گرفت موسى در سايۀ اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد

و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد

به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد.

يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد ، روستا را ترك كرد و به تهران آمد

تا در تهران كار كند. آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه

به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.
يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد

به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود.

مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى

بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم

ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه

آن روزها در دختران بود ، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد.

او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود.

با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها

خوب پرورش پيدا كرده بود برق در چشمان آمنه مى درخشد

يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. خواهرم اصرار كرد

و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم.

من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم.

موسى در يك خشكشويى كار مى كرد.موسى خيلى با من مهربان بود.

از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد

به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد

به من توجه زيادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن

برايم هديه مى خريد ، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم.

موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد.

وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد.

مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم

مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم.  
خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد

و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشترى در كنار هم داشته باشيم.

همان موقع با پس اندازى كه كرده بوديم خانه نيمه سازى خريد كه تنها

زيرزمين آن ساخته شده بود ، هرچند اين زمين در جاى دورافتاده اى

در اطراف كرج بود ولى ما راضى بوديم.
زن به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى

از خانه بيرون رفته بودند ولى ... 
 شهريور سال
۸۲ و روز نيمه شعبان بود.

براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها

سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين

در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه

كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم.

موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها

روى زمين پرت شديم و او محكم به گارد ريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم

به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود.

از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم،

نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود.

موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟

موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى. نمى توانستم باور كنم.

يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند.

روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم.

مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است.

پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم.

چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم

به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. موسى را در ماشين پليس گذاشتيم

و به طرف بيمارستان شهيد رجايى قزوين راه افتاديم.

پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمى ماند ولى با اين حال او را به اتاق عمل بردند

راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زير حنجره او را شكافتند

و چشمش را تخليه كردند. موسى ديگر صورت نداشت.

به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم

خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب

مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه

روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم.

خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم. 
موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت : او زنده نمى ماند.

اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟ 
روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا

سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسى را به تهران آورديم هيچ بيمارستانى او را پذيرش نمى كرد

مى گفتند فايده ندارد ، مى گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزى.
بالاخره با وساطت يك پزشك موسى در بيمارستانى بسترى شد.

يك متخصص بعد از معاينه موسى گفت بايد فوراً يك جراحى روى سر شوهرت بشود.

شوهرم را جراحى كردند. تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم.

آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت ، برايش خواندم.

از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه

بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فدا كرده است. در يك لحظه احساس كردم

انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم.

صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟

سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را

به قلب من تابانده بود ، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم.

به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خريدم.

موسى نمى توانست صحبت كند چون به فك بالا و بينى اش به شدت آسيب وارد شده بود.

من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زديم. همان موقع در پاى او پلاتين گذاشتند.

روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پايين تخت موسى پتويى را كه پرستاران

داده بودند مى انداختم. براى اينكه اگر موسى در نيمه شب درد داشت

بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را

به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم

همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببينند. يكبار يكى از آنها گفت:

ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم.

خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش دارى.

گفتم: آقاى دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسى خوب نبوده ايد.

دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و هوا مستقيم وارد دهانش مى شد.

زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند.

براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است

شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند.

يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده
در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم

بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى.

به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى.

مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است. 
موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد.

روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند.

فقط با زبان اشك با من حرف مى زد. به او گفتم: به صورتت فكر نكن

به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم.

به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام.

به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام.

به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم.

به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشک هايت را ببينم. 
يكى از پزشكان براى بينى او پيوندى زد آنها مى خواستند از اين طريق

هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پيوند بگيرد.

بالاخره موسى حرف زد و توانست چيزى بخورد.

خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.
۵ ماه و نيم طول كشيد تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد.

بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كرديم

و به خانه برگشتيم. موسى ديگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند.

قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زيرزمين مشكل تنفسى داشت

و حالت خفگى پيدا مى كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود.

يك سال و نيم گذشت و موسى ديگر نمى توانست به اين وضعيت ادامه دهد.

مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم

و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى بايد زندگى مى كرد.

روحيه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد.

نيمه شب پايش را ورزش مى دهم. گاهى گريه مى كند. سنگ صبورش مى شوم.

مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند ، بو كند و نفس بكشد

مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بينى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود

مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مى دانم ...
زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند.

زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است.

زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براى اينكه مرد زندگى اش را باور كند بارديگر باردار شده است.

آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مى گيرند زندگى مى كنند.

موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا دم در خانه برود.

او در اتاق تنها مانده است.عكس ها را گرفتم مى خواهم برويم كه

موسى مى گويد : اين زن ، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم.

اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند

و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم

و براى راحتى اين زن بــــزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:12 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

عشق بزرگ

 

 

ایشاالله نماز و روزه های همه قبول باشه

در ماه مهر هستیم ، فصل پائیز ، فصل برگ ریزون درختا

درختــــا برگاشون می ریزه اما از بین نمیرن

بلکه با اومدن بهار برگای تازه و سبز در میارن

امیدوارم همیشه دلتون پر امید و پر از مهر باشه

 

مطلب هفتۀ پیش رو خوندین ؟

امیدوارم همه کامل و با دقت مطالعه کرده باشن

چون خیلی چیزا میشد ازش به دست آورد تا بهتر زندگی کنیم

خب این هفته اگه گفتین نوبت چیه ؟

با یه داستان کوتاه و آموزنده چطورین ؟

 

 

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.

خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که

ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد

اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!

چه اتفاقي افتاده ؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!

در يک قسمت تاريک بدون حرکت. چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مسأله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديداً منقلب شد.

ده سال مراقبت . چه عشقي ! چه عشق قشنگي !!!

اگر موجودی به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد

« ما تا چه حدي ميتوانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم »

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:24 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

تشــــکر از همه ی دوستان

 

 

حدود یه هفته این جشن ما ادامه داشت ، البته با حضور گرم و صمیمی شما

 

بهار من اومد اینجا و تموم پیامای شما رو خوند اما متأسفانه خیلی مشغله داره

 

نتونست باشه و ازتون تشکر کنه ، اما از من خواست این کار رو بکنم

 

بعضی از دوستانو نتونستم دعوت کنم ، مخصوصا پرشین بلاگها

 

که وبلاگشون باز نشد ، خلاصه شرمنده و امیدوارم ببخشن

 

همه ی دوستانی که اومده بودین ، تک تک به دیدنتون اومدم و تشکر کردم

 

و همینجا اگه کسی از قلم افتاده ازش صمیمانه تشکر میکنم

 

اما نوشتن پیام خود بهار هم خالی از لطف نیست

بهـــــــــــار :

 

سلام دوستای خوبم ، امیدوارم همیشه خوب باشین و لحظه های زندگیتون سبز

 

فقط میتونم به خاطر این همه لطف و مهربونی و صفا و صمیمیت

 

و به خاطر پیاماتون ، مخصوصا پیام تبریک واسه تولدم ممنون باشم

 

خیلی این روز برام خوشحال کننده بود

 

تشکر ، تشکر ، تشکر

 

این شاخه گلم تقدیم به همه ی شما نازنینان

 

 

***

 

امیدوارم به زودی شاهد این باشیم که اینجا با نوشته های بهار به روز بشه

 

 البته این بهار خانوم ما همیشه سرش شلوغه که من همینجا ازش گلایه میکنم  

یه خورده هم فراموشکار شده ، اصلا منو یادش نیست  

 

همش کار ، کار ، کار ... من موندم خسته نمیشه ؟  

 

هر چی بهش میگم یه کم استراحت کن ، گوش نمیده

 

اما اینائی که گفتم شوخی بود گلایه نیست ، اونم خیلی کار داره ، نمیتونه که کارشو ول کنه

 

اینا همش از دلتنگیه ، وقتی کنارم نیست تا باهم باشیم دلم براش تنگ میشه   

 

امیدوارم یه کم مشغله و گرفتاریش کمتر بشه تا بیشتر باهاش باشم

 

خب منم دیگه پر حرفی نمیکنم و میرم سراغ مطلب جدید امروز که یه داستان زیباست

 

 

بار اولش بود که با بقیه پرستو ها کوچ می کرد


از اینکه بر فراز دنیا پرواز میکرد ، احساس غرور و بزرگی میکرد

دنیا را از زیر بالهایش ، کوچک و آرام می دید

به سمت خورشید می رفت

کم کم غروب آمد ، خورشید هم در پشت سرش جا گذاشته بود

دسته پرستو ها در کنار برکه ای فرود آمد.

پرستو کوچک بر روی سنگی نشست و بالهایش را با ناز بست

گوشه نگاهش به قورباقه ای افتاد که بهش خیره شده بود

بالهایش را دوباره باز کرد و آرام بست ، قورباغه هنوز معصومانه نگاهش می کرد

پرستو کوچک از روی سنگ پر کشید و روی برکه چرخی زد

غرور تمام وجودش را گرفته بود ، دوباره روی سنگ نشست

چشمان قورباغه پر از اشک شد ، به درون آب پرید و در تاریکی برکه محو شد.

با رسیدن صبح دسته پرستو ها دوباره به پرواز در آمد


پرستو کوچک در پشت سرش برکه را که به اندازه یک قطره شده بود هنوز می دید

احساس شکوه می کرد ، ناگهان در بالش سوزشی را احساس کرد

چشمانش سیاهی رفت ، نمی دانست در کجای آسمان است

محکم به زمین خورد ، بدن زخمیش را روی خاک می کشید و دست و پا می زد

منقارش له شده بود ، تمام بدنش بی حس بود ...

تا زمانی که سگ شکارچی او را به دهان گرفت

 

تصویر اشکهای قورباغه یک لحظه ام از جلو چشمانش کنار نرفت

 

***

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه ، منم برم بعضی جاهای قدیمی وبلاگو آب و جارو کنم

 

که هنوز به خاطر تغییر قالب ، یه کم بی نظم شده

 

موفق باشین

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:45 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

پــــروانـــــــه ای در مشت

 

 

بازم باید از همه ی دوستام تشکر کنم که این مدت با حرفاشون باهام همدلی کردن و بهم امید دادن

 

اینو بگم که من بهار زندگیمو دوسش داشتم ولی از الان ، بیشتر از همیشه دوسش دارم

 

حتی اگه بعضی مسائل باعث بشه بهش نرسم ، اما بازم ...

 

فقط میتونم از دوستام بخوام برام دعا کنن و به قول آتی عزیز :

 

« خودتون اینو از خدا بخواین ...

 

مطمئن باش اگه قسمت همدیگه باشین به هم میرسین

 

منم دعا میکنم از صمیم قلبم »

 

آتی عزیز ، بهار من که نیستش ولی مطمئنم اگه بود برات آرزو میکرد که لحظه های زندگیت سبز باشه

منم برات ،  آرزوی شادی و مهر دارم و امیدوارم شما هم تو زندگیت موفق باشی

 

***

 

 

نظر شما در مورد این داستان چیه ؟

 

..

 

دختر بچه و پسر بچه از روی تپه ی پوشیده شده از گل بالا رفتن


تمام دنیاشون پر از قشنگی و خنده بود ، موقع بازی صدای خنده هاشون همه جا می پیچید

کم کم خسته شدن ، زیر درختی روبروی هم نشستن به هم زل زده بودن

نگاه پاک کودکانه شان ، یکدیگر را یک لحظه هم تنها نمی گذاشت

صورت ها شون رو بی اختیار به هم نزدیکتر کردن ، چشم از هم بر نمی داشتن

ناگهان پروانه ای زیبا از میان صورتشان گذشت ، رنگهای زیبایش نگاه هر دو کودک را ربود

پروانه بر گلی نشست اما خیلی زود دوباره پر کشید و روی گلی دیگر نشست

هر دو بی اختیار بلند شدن و به دنبال پروانه ی زیبا رفتن

دختر بچه گفت : پروانه را برایم می گیری ؟

پسر بچه هم که می خواست ، خواسته تنها دوستش را برآورده کند

 

بی درنگ دنبال پروانه رفت

 

چند بار خواست پروانه را بگیرد اما نتوانست ، زمین خورد

 

دختر بچه گفت : بگیرش دیگه !!! پسر از جایش بلند شد

پروانه روی گلی نشسته بود که پسر توانست او را در مشت بگیرد

ذوق زده شده بود ، پروانه را محکم گرفته بود تا فرار نکند

دستش را مقابل صورت دختر گرفت و باز کرد

 

پروانه بیچاره را آنقدر فشار داده بود که مرده بود


 

اشک در چشمان دختر حلقه زد ، برگشت و شروع به دویدن کرد .

 

هر چه دورتر می شد صدای گریه اش هم بلند تر می شد

 

دختر بچه رفت و هیچ وقت برای دیدن پسر کوچولو بر نگشت ...

سالها گذشت ...

پسر بچه دیگر بزرگ شده بود ، اما او هنوز تنها زندگی می کرد

حالا اون صاحب بزرگترین کلکسیون پروانـــــــه های خشک شده بود

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:59 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -

گل سرخی برای محـــبوبم

 

 

همونطور که قول داده بودم این پست اختصاص داره به داستان

قرار بود دیشب داستانو بذارم اما وقتی اومدم تا داستانو بذارم

خبری به دستم رسید که خیلی برام ناراحت کننده بود  دیگه فکرم کار نکرد

نتونستم چیزی بنویسم ، همیشه وقتی حرف شکست عشق میشه ، ته دلم میلرزه

زبونم بند میاد ، با سکوتم خودمو میخورم ، نمیدونم باید چی بگم ...

خواهر عزیزی دارم که عاشق بود ، همیشه شاهد ابراز علاقه ش به عشقش بودم

و چه زیبا بود ، همیشه دوس داشتم بدونم آخرش چی میشه ؟

همیشه بهش میگفتم بیا برام تعریف کن چیکار کردی ؟

آخه اونم مثه من عاشق بود ، از بیشتر جهات باهاش کلی فرق دارم

اما ریشه ی این عشق یکی بود ، وقتی این عشقو میدیدم فکر میکردم خودم هستم

وقتی میگفت دلم تنگه ، وقتی میگفت دوسش داره ، وقتی ....

تموم حرفاشو درک میکردم ، چون این احساسو خودم داشتم

اما وقتی دیشب فهمیدم قلبش تکه تکه شده و اشک تو چشاشه ، منم همونجوری شدم

خودمو جای اون دیدمو کاملا درک کردم داره چی میگه

اینبار شادمهر اومده بهتون بگه دعا کنید ، اول برای خودتون ، بعد برای خواهرم

از ته دلتون دعا کنید همه به عشقشون برسن ، دعا کنید آبجیم مشکلش حل بشه

دعا کنید عشقی رو که داشت ، بازم دوباره بهش برگرده ، به عشقش برسه

خیلیا هستن که به دعا احتیاج دارن ، حتی کسائی که میان اینجا هم ممکنه مشکلی

داشته باشن ... ، دیگه از ناراحتی نمیدونم چی بگم

فقط تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که

مــــــــــــنم دعـــــــــــــــــــــــا کـــــــــــــــــــــــــنم

 

اینم نوشتم تا همیشه یادم بمونه

 

« گر همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش »

 

***

 

گل سرخي براي محبوبم

 

 

" جان بلا نكارد " از روي نيكمت برخواست ، لباس ارتشي اش را مرتب كرد و به

 

تماشاي انبوه جمعيت كه راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مركزي پيش مي گرفتند

 

مشغول شد او به دنبال دختري مي گشت كه چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را

 

مي شناخت دختري با يك گل سرخ از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود

 

از يك كتابخانه مركزي فلوريدا با برداشتن كتابي از قفسه ، ناگهان خود را شيفته و

 

مسحور يافته بود ، اما نه شيفته كلمات كتاب ، بلكه شيفته يادداشت هائي با مداد كه

 

در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد دست خطي لطيف از ذهني هوشيار

 

و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب كتاب را

 

بيابد دوشيزه " هاليس مي نل "

با اندكي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا كند

" جان " براي او نامه نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست كرد

 

كه به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر كشتي شد تا براي خدمت

 

در جنگ جهاني دوم عازم شود در طول يك سال ويك ماه پس از آن ، دو طرف

 

به تدريج با مكاتبه و نامه نگاري به شناخت يكديگر پرداختند

 

هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق

 

شروع به جوانه زدن كرد . "جان" در خواست عكس كرد ولي با مخالفت "ميس هاليس"

 

رو به رو شد به نظر "هاليس" اگر "جان"

قلبا به او توجه داشت ديگر شكل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت

باشد وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات

خود را گذاشتند،هفت بعد از ظهر در ايستگاه مركزي نيويورك هاليس نوشته بود "تو

مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي كه بر كلاهم خواهم گذاشت ،

 

بنابراين رأس ساعت هفت بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت كه قلبش را

 

سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود

 

ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد .

 

زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام موهاي طلايي اش

 

در حلقه هايي زيبا كنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي اش

 

به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد

 

من بي اراده به سمت او گام برداشتم كاملا بدون توجه به اين كه او آن نشان گل سرخ را

 

بر روي كلاهش ندارد اندكي به او نزديك شدم لب هايش با لبخند پر شوري از هم

 

گشوده شد اما به آهستگي گفت " ممكن است اجازه بدهيد من عبور كنم ؟ "

 

بي اختيار يك قدم به او نزديكتر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم

 

كه تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود

زني حدود چهل ساله با موهاي خاكستري رنگ كه در زير كلاهش جمع شده بود اندكي

چاق بود مچ پاي نسبتا كلفتش توي كفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند دختر سبز

پوش از من دور شد و من احساس كردم كه بر سر يك دوراهي قرار گرفته ام از طرفي

شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق

به زني كه روحش مرا به معني واقعي كلمه مسحور كرده بود به ماندن دعوت مي كرد

او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروكيده اش كه بسيار آرام وموقر به

نظر مي رسيد و چشماني خاكستري و گرم كه از مهرباني مي درخشيد ديگر به خود

ترديد راه ندادم كتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم كه در واقع نشان معرفي

من به حساب مي آمد از همان لحظه دانستم كه ديگر عشقي در كار نخواهد بود اما

چيزي بدست آورده بودم كه حتي ارزشش از عشق بيشتر بود دوستي گرانبها كه

ميتوانستم هميشه به او افتخار كنم به نشانه احترام وسلام خم شدم وكتاب را براي

معرفي خود به سوي او دراز كردم با اين وجود وقتي شروع به صحبت كردم از تلخي

ناشي از تأثري كه در كلامم بود متحير شدم من "جان بلا نكارد" هستم وشما هم

بايد دوشيزه "مي نل" باشيد از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممكن است دعوت مرا

به شام بپذيريد ؟ چهره آن زن با تبسمي شكيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت"

فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم ولي آن خانم جوان كه لباس سبز به تن داشت و هم

اكنون از كنار ما گذشت از من خواست كه اين گل سرخ را روي كلاهم بگذارم وگفت اگر

شما مرا به شام دعوت كرديد بايد به شما بگويم كه او در رستوران بزرگ آن طرف

خيابان منتظر شماست او گفت كه اين فقط يك امتحان است " تحسين هوش و ذكاوت ميس

مي نل زياد سخت نيست

 

( طبيعت حقيقي يك قلب تنها زماني مشخص مي شود كه

 

به چيزي بدون جذابيت پاسخ بدهد )

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:45 توسط افشین | موضوع: داستان کوتاه -
درباره مـــا

سلام
اينجا اومدم تا از كسي بنويسم كه خيلي
دوسش دارم
كسي كه بهار عشقو تو دلم كاشت ، بهار من بود
اميدوارم خزوني نبينه
اميدوارم روزي بتونم اين وبلاگو بهش هديه بدم
آخه هنوز خبر نداره اين وبلاگو براي اون درست كردم
به اميد روزائي كه سهممون شادي و مهر باشه
راستي ، شادمهر رو خيلي دوس دارم ....
........
این نوشته ها مال زمانی بود که
خبر نداشت اینجا رو براش ساختم
توی جشن تولدش اینجا رو بهش هدیه دادم

نویسندگان
افشین
پروانه
یاران
شادمهر تك ستاره جهان
عاشقان موزیک
جزيره عشق من (مصي)
آغاز زمان ( بهارك )
شادمهر دوست داشتني
قصــر آرامش
دریـــا در من (سمانه)
محبت ( شیما )
شهر غم
قرآن آموزی رسول رحمت
:: پــــروانه ::
.:مرگ گلبرگهای مریم:.
شهر شعرا ( مانا )
دنیای فراموش شدگان
يكي يه دونه ( بهار )
دلم گرفته خدايا به وقت غروب
عاشق باش
عاشقانه ( پریا خانوم )
دخترک تنها ( مانا )
دورم از تو اما ... ( عاطفه )
مگر گناه من چه بود؟ ( طيبه )
فدای چشمات
پــــروانه
پروانه وار ( پروانه )
بهار من ( بهار )
محسن طباطبائی
گروه طراحان تمپفا
نوشته های محمد جواد عبدی
قالب وبلاگ
امکانات


shadmehr-a

افشین

shadmehr-a

http://shadmehr-a.blogfa.com

بهـــار من

بهـــار من

بهـــار من

سلام
اينجا اومدم تا از كسي بنويسم كه خيلي
دوسش دارم
كسي كه بهار عشقو تو دلم كاشت ، بهار من بود
اميدوارم خزوني نبينه
اميدوارم روزي بتونم اين وبلاگو بهش هديه بدم
آخه هنوز خبر نداره اين وبلاگو براي اون درست كردم
به اميد روزائي كه سهممون شادي و مهر باشه
راستي ، شادمهر رو خيلي دوس دارم ....
........
این نوشته ها مال زمانی بود که
خبر نداشت اینجا رو براش ساختم
توی جشن تولدش اینجا رو بهش هدیه دادم
تو نوری که بر سایه تــــابیده ای

بهـــار من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com