خدايا درسته نميتونم منطقي به کسي ثابت کنم که چقدر زياد اونو دوست داشتم
اما خوشحالم که تو احتياجي به اثبات نداري و خودت همه حقيقت دلمو ميدوني
و ميدوني چقدر از صميم قلبم دوستش داشتم و هنوزم دارم.
تو شاهدی که برای من تا چه حد آرامش و رضایت اون مهم بود.
غافل از اینکه تا خودم واقعاً آروم و راضی نباشم ، نمیتونم پناه و آرامش کس دیگه ای باشم
اما حالا فهمیدم اگه زودتر ، اگه زودتر به این نتیجه ای که امروز رسیدم ، میرسیدم
میتونستم بی اینکه عذاب بکشم هردومون از بودن با هم در کنار هم لذت ببریم.
و محبوبم با من خوشحال باشه ، نه بی من.
تازگي ها فهميدم من تو عاشقي واسه خودم صاحب نظري شدم!
حکم کلي نميدم اما در مورد من اينطوريه که دو مدل دوست داشتن در من وجود داره
قسمت اول اينکه : چيزي در من هست يعني احساسي هست که هر چی پيش بياد
هر اتفاقي بيفته يه جور عجيبي ، محبوبمو دوست دارم.
يعني ازش ناراحت ميشم ، گله ميکنم اما در درونم صادقانه دوسش دارم.
شايد به خاطر اشتباه بدي که بکنه باهاش قهر کنم ، اما بازم دوسش دارم.
يعني برام محترمه. (نميدونم کسي منظورمو درک ميکنه يا نه؟)
این خواست قلبی و درونی ام بود ، خیلی سخته اما خودمو اینجوری کردم.
وگرنه ذات و فطرت هر آدمی جوریه که آدما از احساسات بد و موقعیتهای دردناک
و چیزی که ناراحتشون میکنه فرار میکنن
و سعی میکنن از اون دور بشن تا دیگه اون حس بد رو نداشته باشند.
اما من از صمیم قلب دوستش داشتم و دارم.
این اون چیزیه که بهش میگن عشق پاک ، بی منت ، بی چشمداشت ، بی توقع.
و خدایا این هدیۀ توست به رابطه عاشقانه ما
اما قسمت دوم : نوعی از دوست داشتنه که آدم میخواد
همونقدر که عشق به کسی میده از اونم عشق دریافت کنه.
یعنی باید دو طرفه و پویا باشه.
تو این قسمت همکاری و احساس علاقه اونم ، اندازه محبت و حس درونی من مهمه.
این اون قسمتیه که اکثر ما توش مشکل داریم.
اگه طرفمون همکاری نکنه دو حالت پیش میاد :
یا طرف اول (من) تصمیم میگیره به جای هر دو نفر به این رابطه
محبت تزریق کنه و مایه بزاره ، یا نمیتونه این وضع رو تحمل کنه و پایان رابطه
اگه نفر اول به جای هر دو انرژی بزاره چی میشه ؟ چند حالت ممکنه اتفاق بیفته
حالت اول : رابطه در کوتاه مدت حفظ میشه ، اما در بلند مدت ممکنه
نفر اول خسته بشه که حقم داره
اگه عشق رابطه ای یه طرفه بود خدا دو موجود را به عنوان عاشق و معشوق نمی آفرید.
چون تحمل عظمت اون کار ساده ای نیست.
این عشقه. همون چیزی که خدا به خیلی از موجودات اونو پیشنهاد داد
اما جز انسان کسی توانایی تحمل اونو نداشت
حالت دوم : ممکنه طرف دوم خیلی راضی باشه که هیچ کاری نمیکنه هیچ تلاشی نداره
و تازه هر برخورد بدی هم که دلش بخواد انجام میده ، اما بازهم عشق دریافت میکنه.
اما این بی انصافیه ! نا جوانمردانه ست.
حالت سوم : یا ممکنه طرف دوم بخواد از خودش محبتی بروز بده
اما جرأت یا توان این کارو نداره و از خیرش میگذره.
اما مطمئناً به هر حال از این وضعیت خسته میشه.
چون اونم میخواد عشق بورزه اما نمیتونه .
این قسمت دوم دیگه کار خدا نیست.هدیه خود ما به همدیگه و رابطمونه.
و اصل عشق در این قسمته.

اینجاست که میتونیم سرشار از حسی بشیم که به عرش برسیم.
میتونیم به عشق یار کوه رو از سر راه بر داریم.
اینجاست که میتونیم با عشق معجزه کنیم.
تو این قسمته که باید خودمونو نشون بدیم.
اما اگه یارمون پا به پامون نیاد به جای رهایی و آرامش به عذاب و شکنجه میرسیم.
خدایم حالا انگار میتونم دقیقتر منظورمو بگم.
من تا قبل از این جدایی آخر از محبوبم، همیشه فکر میکردم دارم کار درست رو انجام میدم.
اما وقتی می دیدم در قبال محبتم ، اون هر روز سردتر از روز قبل میشه ، دلم می شکست.
یادته یه شب پنهونی پیشت دعا کردم : خدایا چرا اون اینجوری میکنه ؟
تو خودم داد زدم خدایا من بنده توام .عاشقم.
و من لایق با شکوه ترین و پرشور ترین عشقم
پس چرا هیچی از قلب بزرگ و مهربونش بهم نمیده ؟
یواشکی بهت گفتم : خدایا میشه اون با من مهربون تر بشه ؟
غافل از اینکه مشکل چیز دیگه ای بود.
به قول محبوبم ، چندین بار بعد از هر رفتن پبشم برگشت
تا هم به خودش ، هم به من فرصت دوباره ای بده.
اما ما فقط دوباره با هم بودیم ، نه اینکه دوباره شروع کنیم. دوباره بسازیم.
ما هیچ کدوم هیچ تغییری تو خودمون نمی دادیم.
مثلا من فکر میکردم به اندازه کافی محبتم رو بهش بروز نمیدم.
پس هربار فقط غلظت عشقمو بیشتر میکردم.
آخه خدایم تو شاهدی چه عشقی از اون در من وجود داره.
این تنها چیز با ارزشیه که من داشتم.
پس واسه اینکه نشون بدم واقعا میخوام باهاش باشم و صادقانه دوستش دارم
فقط از این عشق پاکم ، مقدار بیشتری بهش هدیه میدادم.
اما هیچ تغییری نمیکردم !
اونم هربار که بر می گشت ،حساس تر میشد.
البته خیلی براش سخت بود برگرده اما برمیگشت.
ولی چه فایده وقتی هیچ تغییری نمیکرد!
پس اینا یه فرصت جدید نبود. فقط برگشتن و ادامه دادن وضعیت قبلی بود.
یه فرصت جدید معنیش اینه که آدم واقعا جدید برخورد کنه.
باید بفهمه مشکل چیه و سعی کنه اونو از بین ببره. تو فرصت جدید باید عوض شد.
اگه میخوایم این سفر جدید به همون مقصدی که قبلا رسیده بود،نرسه
پس باید مسیر حرکت رو عوض کنیم.
نه اینکه دوباره همون برخوردای قبل رو دوباره به یه نوع دیگه انجام بدیم.
محبوبم باید خودمون تغییر میکردیم، عوض میشدیم،
تا رابطمون عوض بشه تا بگیم یه شروع جدید داشتیم.
من باید عوض میشدم. تو باید عوض میشدی.تا « مای » بهتری می ساختیم.
من اینارو تازه فهمیدم ، حالا من عوض شدم.
در آرزوی اینم که تو هم برگردی ، توهم بخوای که ما عوض بشه.
دوستای عزیزم ، اگه این نامه منو خوندید ، اول اگه هنوز با عشقتون هستید
حواستونو جمع کنید و فرصتاتونو ساده از دست ندید.
و دوم اینکه برام خیلی دعا کنید.
هر دلی پیش خدا اندازه کل هستی حرمت داره.
به حرمت دلاتون ایشاالله دعاتون در حق منو محبوبم و همه عاشقا و دوستا، مستجاب میشه.
من رو دعای شما حساب میکنم.
انشاالله عزیز دلم برمیگرده با دلی عاشق و پرشور. و ما شروعی جدید داشته باشیم
و اندازه همه زندگیمون با هم باشیم.با یه آرامش و همدم دل هم.
واسه دل بی قراره عاشق من زیاد دعا کنید
....
